جهانبخش مرد تنهای آلونک نشین

 

 

 

این عکس ها از سایت هفتکل استفاده شده است .

------------------------------------------------------------------

 

جهانبخش  (جون بخش )

مرد تنهای آلونک نشین در محله چهارده چریک ها

یکی از چهره های حاشیه نشین طوفشیرین مردی  بود با لباس های نیمه مندرس بنام جون بخش.

همیشه تنها بود و گاهی اوقات  هم با همسایه ها مراودتی داشت و به وی کمک هم می شد . غذائی . نذری . مهمانی ساده و....... تنهائی از خلق و خوی  وی مردی  ساخته بود که کم حرف می زد ولی گزیده گو بود  و سرش به کار خود گرم بود . در طوفشیرین و هفتکل به کار کارگری و دم دست  بنا ها و دیگر مشاغل مشابه اشتغال داشت (موقع کار کارگری نمونه بود  و خوب کار می کرد ) و با در امد مختصر ان زندگی خود را می گذراند .  وی  شخصیتی گوشه گیر داشت وگدائی هم نمی کرد و با زور بازوی خود هزینه اندک خود را  بدست می اورد . اهل شوخی و مزاح هم بود اگر طرفش ادم درست و حسابی  می بود . در خانه محقر خود چند تا ظرف مختصر برای  طبخ غذا داشت و آتش مختصر و چند تا سطل آب برای استحمام  . که با کاسه کوچکی  آب را  به روی خود می ریخت .  وی هر چند وقت یکبار هم  با روغن نباتی خوراکی  موهای خرمائی رنگ خود را چرب  می نمود . بدین شکل  که درب مغازه ما می آمد و در ان زمان 10 ریال روغن می خرید و همانجا جلوی درب مغازه  می نشست  کم کم  روغن ها  را   دست به موهایش می مالید  تا اینکه  روغن تمام  شود  و برود . گاهی اوقات هم از سر تفنن یک توپ پلاستیکی می خرید و با دویدن دنبال توپ و شوت کردن  به طرف خانه خود می رفت و توپ را  به بچه  محل ها می داد .

 در خانه در اوقات بیکاری مشغول سیگار کشیدن و چای درست کردن  با یک کتری سیاه و فرسوده و  استکان و نعلبکی  نیم شسته  مشغول بود  .

مردم محل او را دوست داشتند  برای اینکه بی ازار بود  و همیشه در سایه دیواری در محل و  طوفشیرین  ضمن کشیدن سیگار  نظاره  گر تردد مردم  و بازی بچه ها بود .

در مورد سابقه و پیشینه وی حرف و حدیث های  زیادی  بین مردم رواج داشت و هر کس سخنی می گفت:

  یکی می گفت : که  وی خان زاده ای  بود  که دوا خورش کردند و اکنون مجنون  و دیوانه است .

دیگری می گفت : در جوانی  عاشق  شده بود و  نتوانست  به وصال محبوب برسد . و اکنون مجنون گشته .

کس دیگر می گفت :  در اثر رقابت عشقی او  را دوا خور کردند تا معشوق  را از دست  وی  در اورند .

حرف و حدیث ها زیاد بود و کسی  هم علاقه ای به کنجکاوی نداشت .

  بعضی از مردان  محله گاهی با او شوخی می کردند و می گفتند که   بیا برات  زن بگیریم  و وی هم با شوخی و کنایه می گفت : .......... زن می خوام چکار و.....

در محل  همه  به  او سلام می کردند و حالش  را می پرسیدند و با وی احوال پرسی می کردند . و حتی بچه های شلوغ و شیطون طوفشیرین که  زبان زد خاص و عام بودند  هم  به وی احترام  می گذاشتند و کسی وی را اذیت  و یا مسخره نمی کرد .

 نامبرده در اثر کهولت و پیری و درماندگی  جان  به جهان  افرین تسلیم نمود .

والسلم . مهر 92 اهواز..منوچهر افشاری

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 46 بازدید
ملودی

سلام دوست خوبم امروز با وبلاگت آشنا شدنم از محتویات وبلاگت بسیار خوشم آمد من هم یک وب سایت دارم همه جور چیزی توش فکر کنی پیدا میشه از موزیک بگیر تا فیلم و سریال حتما یه سری هم به من بزن حتما من منتظرتم آها راستی تا یادم نرفته یک قسمت هم تو سایت داریم برای تبادل لینک به نام تبادل لینک هوشمند حتما اگر دوست داشتی وبلاگت رو توش معرفی کن تا بازدید تو هم مثل من بره بالا دوستم حتما منتظرتم . لینک سایت ما : 02.melodyhaa.in اینم واسه تبادل لینک اگه دوست داشتی : http://02.melodyhaa.in/Linkdooni/index.php