یادی از دوران...

دوران نوجوانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳٩۳
 

  بنام خدای مهربان

خاطره هائی از دوران نوجوانی.

جایزه

 یکی از سر گرمی های دوران نوجوانی من خواندن مجله های آن زمان از جمله ، مجله هفتگی دختران و پسران بود .

این مجله در آن زمان در میان نوجوانان  طرفداران زیادی داشت و قشر نوجوان و جوان زیادی در کشور خواننده ان بودند و  همه جور مطلب برای نوجوانان ،  از داستان های کوتاه و دنباله دار و طنز.بگیر  تا...  گزارش های متفرقه ازآثار باستانی ومکان های دیدنی های کشور ایران  و جهان و....همینطور  مسابقه و جدول و سرگرمی  و  اخبار مر بوط به هنرمندان و نوجوانان کشور داشت ............

در یکی از روز های  دوران نوجوانی که مرتب خواننده مجله دختران و پسران بودم

در ایام عید نوروز  سالهای 1351  یا 1352 بود  که ضمن حل جدول مجله علاقمند شدم تا جدول حل شده  را برای مجله که جایزه تعیین کرده بود بفرستم . در آن ایام نیز برای جلب مخاطب و سرگرمی و بالا بردن اطلاعات عمومی نوجوانان در مجله  یک سری مسابقه اطلاعات عمومی و سرگرمی و جدول و.....میگذاشتند .

جدول را که حل کردم و مطمئن شدم که درست حل شده ، از طریق پست و نامه نگاری آن را به آدرس مجله که در تهران چاپ می شد فرستادم . (وضعیت پست و مخابرات و نامه نگاری هم در آن ایام خود حدیث و روایت  فراوانی دارد .)

چند هفته بعد در  میان اسامی برندگان  مجله که به قید قرعه به خوانندگان جایزه می دادند متوجه اسمم شدم که برنده حل جدول مسابقه  شده ام و جایزه ام هم مصرف یک ماه آدامس خروس نشان بود که اسپانسر مجله در آن زمان بود .

از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم که برنده شدم و لی بعد از مدتی  خوشحالی ام تمام شد و فرو کش کرد  و از شور و هیجان افتادم به فکر رفتم که یک بسته آدامس 60 عددی آدامس خروس نشان  مگه چیست که این قدر خوشحالی می کنم  ولی  باز ..................آثار خوشحالی در وجودم  مرا  رها نمی کرد  زیرا نفس برنده شدن و چاپ نامم در مجله برایم اعتبار دیگری داشت .

چند روز گذشت تا اینکه به ادرس پستی من و بیشتر طوفشیرینی ها که آرایشگاه گلستان  در شهر بود  نامه ای را به پدرم که برای خرید به شهر رفته بود دادند و گفتند  که پسرت برنده شده و جایزه اش در اداره پست است و باید با در دست داشتن شناسنامه برود و  جایزه اش را بگیرد . (آرایشگاه گلستان محل کار پدر یکی از دوستان همکلاسی  و هم محله ای ما بود بنام آقای رضا اولیائی که پدر و پدر بزرگش  از  اصفهانی های  قدیم هفتکل بودند که برای اشتغال به هفتکل امده بودند . و هم اکنون خانوادگی به اصفهان مراجعت کرده اند . )

پدرم هم  خوشحال شده بود زیرا در شهر وقتی به او گفتند پسرت برنده شده چند نفر از بازاری ها به او تبریک گفتند و این مسئله برایش افتخار افرین بود و هر کس یک تعبیری از جایزه داشت و فکر می کرد چیز خیلی با ارزشی  باشد . ولی من خود می دانستم که محتوی آن  جایزه چیست .

وقتی پدرم از بازار  آمد و نامه را به دستم داد   از دکان به خانه رفتم و شناسنامه ام را برداشته و  سوار دوچرخه  نیمه  مستعمل خود شده و مسیر طوفشیرین  تا شهر را بعد از پشت سر گذاشتن  چها ر بنگله  و دو بنگله  که در مسیر بود و سپس  از کنار پادگان  و بهداری واداره  اموزش و پرورش گذشته به اداره پست رسیدم و با نشان دادن نامه و شناسنامه ام به مسئول اداره پست که او هم چند سئوال از من راجعه به جایزه و علت برنده شدن نمود  ، سپس یک کیسه کوچک سیم و سرب شده به دستم داد و رسید آن را هم ا ز من گرفت و یک تبریک هم به من گفت و نام پدرم را هم پرسید .

بعد از گرفتن بسته دوباره سوار دوچرخه شده و مسیر سر بالائی  دو و چهار بنگله را با درد سر و نفس زنان طی کردم  تا به طوفشیرین رسیدم و جایزه را که مهر و موم شده بود باز کردم و جعبه آدامس رابعنوان تعارف جلوی حاضران  موجود در مغازه گرفتم و هر کس ضمن تبریک یک آدامس برداشت .

تا  چندین روز این یک جعبه آدامس که چون تازه بود الحق نرم و خوش طعم و بو و معطر بود زینت بخش گوشه ی  یکی از طبقات مغازه ما بود وپدر و  مادرم به آشنا ها به عنوان تعارف ادامس هدیه می داد تا اینکه تمام شد .

 

مجله دختران و پسران

در دوران های مختلف زندگی همیشه خواننده پرو پا قرص یک مجله به صورت ثابت و سایر منابع مطالعاتی گوناگون و مختلف  بودم و هم اکنون هم مدت 27 سال است که خواننده ثابت  مجله سینمائی فیلم و یکی از عاشقان سینما و فیلم در کنار سایر مجله و روزنامه و کتب دیگر  هستم . و مکاتباتی هم  با این مجله ماهانه که بعنوان معتبرترین مجله سینمائی کشور  و  با تیراژ بالائی انتشار می یابد  دارم .

از سال چهارم دبستان با مجله دختران و پسران آشنا شده و تا حدود زمان دیپلم این مجله همیشه در دست من بود وبه ان عشق می ورزیدم . این مجله مطالب گوناگونی شامل گزارش های خبری از نوجوانان و داستان کوتاه و داستان های دنباله دار به قلم امیر عشیری وپرویز قاضی سعید و .......داشت ... و .دیگر مطالب ان حول چند کاریکاتور و طنز و مسابقه های علمی و جدول و سر گرمی بود . ولی از همه مهمتر داستان های دنباله دار بود که امیر عشیری می نوشت .

امیر عشیری داستان های جنائی به شیویه وفرهنگ ایرانی خودمان می نوشت.وخواندن داستان هایش  خالی از لطف نبود و جاذبه خاصی در  جذب مخاطب و  خوانندهای مجله  داشت ودر سایر مجله ها هم مثل مجله جوانان نیز داستان هایی دنباله دار به قلم ارونقی کرمانی و ر-اعتمادی نوشته می شد ...............و این داستان های دنباله دار مانند یک اپیدمی  مسری در تمام منابع مطالعاتی و شنیداری وبصری مانند رادیو و تلویزیون جریان داشت .و از روی داستان خاطر خواه ارونقی کرمانی نیز بخاطرطرفداران و علاقمندان زیادش فیلمی سینمائی با کیفیت پائئن ساخته شد که فروش تجاری خوبی داشت و بازیگران آن ناصر ملک مطیعی و فروزان و بهمن مفید و احمد معینی و......بودند .و این فیلم تنها حسن وامتیازی که  غیر  از فروشش داشت جا افتادن نقش احمد معینی به عنوان یک بد من در فیلمفارسی های ان دوران بود که به صورت سلسله وار در فیلم های زیادی تکرار شد ولی  هیچ کدام به پای این نقش در  فیلم نرسید .

 

داشتیم از موضوع اصلی  یعنی مجله دختران و پسران دور می شدیم . علاقه من به این مجله به عنوان تنها سرگرمی دائمی ادامه داشت و این مجله روز های یکشنبه قبل از ظهر  هر هفته به هفتکل می رسید و تیراژ ان هم بسیار محدود بود و اگر روز یکشنبه به دستم نمی رسید تمام می شد . و من هم هر وقت پدرم روز یکشنبه به بازار می رفت روی یک کاغذ نام مجله را می نوشتم و او که سواد نداشت با نشان دادن یاد داشت مجله را می خرید و برایم می آورد . .......و سایر روز هاچون دبستان می رفتم ان هم دو تایمه ..صبح و بعد از ظهر امکان خرید مجله مشکل بود و بخاطر اینکه مجله از دستم نرود ظهر که از مدرسه به خانه می آمدم سریع کتاب ها را در گوشه ی خانه رها می کردم وقید ناهار ظهر را می زدم و با پای پیاده 5الی 6 کیلومتر را طی می کردم تا از طوفشیرین  به بازار یا شهر برسم و مجله را بخرم و بیاورم و  به مدرسه  هم برسم

بعد از خرید مجله در راه به تورق صفحات  آن مشغول می شدم تا به خانه برسم و عکس و مطالبش را یک سری نگاه می کردم و خواندن مجله را برای اوقات خوب و مناسب می گذاشتم .این مجله را غیر از من چند تا دوستان نیز می خواندند .زیرا

وضعیت مالی در آن موقع طوری نبود که سایر بچه ها هم مجله بصورت مدام بخرند و گاهی اتفاقی و موردی می توانستند بخرند . ولی  امکانش کم بود وبرخی از دوستان همیشه سراغ مجله را از من می گرفتند .

مجله را که می خواندم عکس هنرمندان روو پشت جلد را روی کتاب هایم با جلد طلقی قرار می دادم و جلد کتاب هایم هم برای همکلاسی ها همیشه دیدنی بود و سر گرم کننده . برخی از معلم ها هم گاهی توصیه می کردند که اینکار را نکن و لی اغلب هم عکس ها و هم مجله را می گرفتند و نگاهی به آن می انداختند .

عکس های بزرگ رنگی هنرمندان  را نیز از بازار می خریدم و در دکان تازه ساخته شده خودمان در یک سمت دیوار نصب می کردم و این عکس ها هم همیشه مشتری های مغازه را سرگرم می کرد و هر وقت خودم در مغازه بودم از من اسامی انها را نیز می پرسیدند و من هم یک سری اطلاعاتی در مورد هنر مندان همیشه داشتم که به انها  توضیح می دادم ، و این امکان خوبی برای مراوده و ارتباط با مشتری ها و هم محله ای های ما بود  که عامل آن  همین علاقه من بود به مطالعه و فیلم و سینما .

 چاپ عکس در مجله

غیر از برنده شدن جایزه حل جدول که نوشتم . در یکی از مسابقات دیگر ان زمان (سال 1352 )که مسابقه انتخاب دختر و پسر برجسته سال بود نیز شرکت کردم و عکس و مشخصات شهر و محل تحصیل  من را در پشت جلد اول مجله چاپ کردند  که اینهم باعث خوشحالی زیاد من گردید . البته  عکس کلیه شرکت کنندگان را چاپ می کردندو عکس من با سر تراشیده و یک تک پوش سفید خانه خانه چنگی به دل نمی زد  واین البته بضاعت ما در ان زمان بود که به برکت اجبار دبستان و دبیرستان برای ثبت نام در اول سال بودکه عکس می گرفتیم . و اگر این هم نبود حال خیلی ها شاید عکسی از دوران کودکی و تحصیلات  خود نداشتند .

 

 این مسابقه  در نهایت با احتساب امتیاز های شرکت کنندگان برندگان را معرفی می کردند و  بعد از پایان مسابقه منتخبان آن دوران که حدود شاید 30 نفر دختر و پسر می شدند ا به مدت یک هفته به تهران رفتند و میهمان انتشارات روزنامه اطلاعات بودند که اقای مسعودی صاحب امتیاز  ان بودند .

شرکت در مسابقه ها برایم لذت بخش بود هر چند در مقابل سایر دانش اموزان شهر های ایران  ما وزنه و عددی نبودیم زیرا کسانی که وضعیت مالی خوبی داشتند و یا در شهر های مراکز استان ها زندگی می کردند دارای استعداد های گوناگون و سابقه فعالیت های هنری و ادبی زیادی بودند تا ما که در کمال فقرمالی و  فرهنگی با دبیر های کم  انگیزه و اغلب فوق دیپلم و ...........درس می خواندیم . ودر شهر هم اموزشگاه های هنری و موسیقی و ادبی و فرهنگی اصلا" وجود نداشت . و به همین خاطر امتیاز دختر و پسر های تهران و سایر استان ها از امثال من بسیار بیشتر بود

عشق و علاقه من به مطالعه هنوز رهایم نمی کند و در خانه جای خالی برای کتاب و مجله به اندازه کافی ندارم و بیش از 400 شماره مجله فیلم و کتب گوناگون سینمائی و تاریخی و اجتماعی و .....را در انبار خانه  برادرم جای داده ام .و هر وقت کتابی می خرم نگران نبودن فضای خالی در کتابخانه هستم .

مجله های دختران و پسران قدیمی را هم در خانه خومان در هفتکل در کمد نگهداری می کردم تا اینکه سارقی اهل مطالعه به همراه وسایل خانه که از ما به سرقت برد  مجله های مرا هم با شناخت ازا رزش فرهنگی ان با خود برد .

اخبار هنرمندان  از جمله خوانندگان اواز و ترانه و هنر پیشه های سینمائی و تلویزیون را من تا حدی همیشه داشتم و بچه محل ها هم هر وقت اطلا عات و اخباری می خواستند به سراغ من دم درب دکان پدرم می آمدند و دکان ما پاتوق سینمائی هم شده بود

.روزنامه فروش شهر هفتکل

در یکی از روز های زمستان که هنگام ظهر پیاده به شهر رفتم تا مجله بخرم   ، روزنامه فروش آن زمان که  آقای کریمی نام داشت و  بساط خود را روی یک میز در جلوی دکان کوچکش نزدیک دکان آقای رضوان  پهن می کرد  واغلب  عینک دودی بر روی چشم داشت   من را می شناخت و می دانست که به مجله علاقه دارم   در ان روز روز نامه های مسیر طوفشیرین  را که افسر های ارتشی در چهار  بنگله ها مشترک بودند وبه هر دلیل  نبرده بودند به من داد تا سر راه خود به طوفشیرین  در خانه های موسوم به بنگله  ها به انها تحویل بدهم . و من از اینکار خوشم نیامد و گفتم : به من چه !!!!! من این روزنامه ها را نمی برم  و او هم گفت : پس منهم مجله به تو نمی فروشم .

ناراحت شدم و از درب دکان ومیز او گذشتم و خود را در گوشه ای از بازار مخفی کردم و از یک نفر اشنا خواهش کردم برایم  یک شماره مجله بخرد . و بدین صورت  مجله را بدست اوردم ولی چون نگران هفته های بعد بودم ، فردای آن روز  نامه ای پر شکایت از دست این روزنامه فروش شهرمان نوشته و انرا برای  دفتر مجله در تهران  پست کردم . و یک ماه بعد در مجله در قسمت نامه ها و پرسش و پاسخ ها .در جواب نامه ام  نوشته بود آقای منوچهر افشاری از هفتکل در موردی که نامه نوشته بودی به فروشنده مطبوعاتی هفتکل تذکر لازم داده شد .

و این پیگیری مجله برایم جالب بود و دوستان و اشنایان مرتب می پرسیدند جریان  نامه و اعتراض تو چه بود و من هم ماجرا را می گفتم .

یک مورد دیگر در ارتباط با مجله انتقاد من از دبیر  زبان انگلیسی خودمان در سال اول و دوم دبیرستان بود که  رضایتی از تدریسش نداشتم و این موضوع را با انعکاس در مجله پیگیری می کردم که در این شرایط تکلیف ما دانش اموزان در ارتباط با دبیران چیست .و در پاسخ مجله هم یک سری پاسخ های عمومی را در  جواب ما چاپ می کردند .

 

 

 

 

 ==========================================

 

عکسی که از من در ّپشت جلد مجله چاپ شده بود .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

صندوق پستی طوفشیرین

در زمان قدیم در طوفشیرین ما آدرس پستی مناسبی نداشتیم  و پست هم نامه ها را به طوفشیرین نمی آورد و ما هم بیشتر با دکان و مغازه هائی که در شهر سروکار داشتیم و خرید می کردیم آدرس پستی  آنها را برای خود روی پشت نامه می نوشتیم تا اگر مکاتبه ای می خواست صورت بگیرد آدرس سر راست باشد . و بیشتر مردم هم ادرس ارایشگاه گلستان اقای اولیائی را می نوشتند .و من هم همین را  بعنوان آدرس بازگشت نامه می نوشتم .و از این طریق عکس های هنرمندان را از طریق مجله جوانان بصورت امضا شده در خواست می کردم .و برایم می آمد .و صندوق های پستی هم در شهر بودند  و در محله ها اثری از صندوق پستی نبود .

در  سال های 54 و 55 بود که ازطرف اداره پست هفتکل یک صندوق پستی آوردند و با اجازه پدرم جلوی درب دکان ما نصب کردند  و کف صندوق پستی قابل باز و بسته شدن بود ومعمولا" کارگران اداره پست در شهر یک کیسه زیر صندوق می گرفتند و نامه ها را  توی کیسه خالی می کردند  و به اداره می بردند . .....رنگ صندوق پستی زرد رنگ بود و برای مردم شناخته شده بود که صندوق پست است و منو پدرم هم به مردم یاد آوری می کردیم که نامه هایتان را دیگر به شهر نبرید و در این صندوق بگذارید . و نگران بودیم که مردم استقبال نکنند و این صندوق را اداره پست بردارد و ببرد .

یک اقائی بنام نجفی هر هفته به طوفشیرین می امد و صندوق را وارسی می کرد و نامه را می برد .

هفته های اول در شب ها که دکان بسته بود بچه محل های فضول در صندوق انواع کاغذ و مقوا باطله می ریختند  و چند بار متصدی صندوق به خیال اینکه تعداد نامه ها زیاد است کیسه زیر صندوق گرفت ولی بعد که  مشاهده می  کرد  کاغذ باطله است انها را دور می ریخت و اینکار بچه ها مایه شرمساری من و پدر و مادرم و کسانی که درب مغازه بودند می شد .

از این صندوق استقبال زیادی نشد  البته مکاتبه و نامه نگاری  هم کم صورت می گرفت . ولی همان محدود مکاتبه را هم مردم  بیشتر ، به شهر که می رفتند در صندوق پست می انداختند .

برخی روز ها مردم که تمر نامه نداشتند چند بار پول توی صندوق می انداختند تا خود متصدی در اداره تمر روی نامه ها بچسباند . و بعد ها در مغازه تمر نامه برای فروش هم اوردیم .

چند بار هم بچه محل ها در شب سعی می کردند سیم توی صندوق فرو نمایند تا اگر پول توی ان است بیفتد بیرون و بردارند ...............

یکی دوسال بعد اداره پست صندوقش را در اورد و با خود برد و ماموری هم که برای نامه ها می آمد از گشت و گذار در طوفشیرین  و سایر محله ها محروم شد .(وبلاگ یادی از دوران.................منوچهر افشاری )

والسلام.