یادی از دوران...

بچه های طوفشیرین.هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳٩۳
 

علی اضغر بهرامی (دیشو )

----------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------

بنام خدا

دیشو.

معمولا" تاریخ و فرهنگ و  گذشته هر شهر و محله  (هر جا و مکان )  را با علائم و نشانه های آن روزگار و.........شناسائی  و یاد  می کنند  .

در رابطه با گذشته هفتکل و طوفشیرین  هم با توجه به اینکه خیلی از چیز های آن روزگار فعلا" در معرض دید نیست  و یا کاملا" نابود شده مانند. تل عاشقی وگاراژ قدیم و.حمام قدیمی طوفشیرین  وچندین خانه و کاروانسرای مخروبه ای که در زمان کودکی ما وجود داشت . و ...........حال نیست .  ویا آثاری کم رنگ از آن ها باقی  مانده مانند جاده های قدیمی شرکت نفت .و ادارات دولتی  شرکت نفت و چندین درمانگاه دولتی و ......... و یا باز سازی شده در حد نیاز مانند بنگله هائی که هم اکنون از انها به عنوان دوایر دولتی استفاده می شود ...ولی  در هر صورت جدا از آثار باستانی وقدیمی....افراد و اشخاص متشخصه آن دوران ها را می توان نماد هائی از گذشته که بیشتر در معرض دید بود نام برد .

یکی از بچه محل های طوفشیرین که  مرتب در شهر و محله جولان می داد و دلش به موتور و کبوتر و دوستان و رفقا خوش بود واهل درس و مشق و علم نبود پسری بود بنام علی اصغر بهرامی که بنام دیشو و دیش و اصغر دیشو معروف شده بود .

در گذری که همین  اواخر از محله قدیمی و کودکی خود طوفشیرین و شهر هفتکل داشتم در مراسم ترحیمی  چشمم به دیشو افتاد که در وحله اول برایم قابل تشخیص نبود به علت اینکه موها سفید شده   وعصا بر دست  و  با چهره ای سالخورده گذشت روزگار  را ید ک می کشید .  دیشو گذشته پر باری از علم ودانش نداشت و لی چوب خورده روزگاری بود که شرایط زندگی مهیای  رشد و تحصیل  در خور توجه ای مانند اکنون نبود . امثال وی فراوان هست ولی چون این چهره بیشتر درجولانگاه دید عموم بود خود نشانی از تاریخ نه چندان دور هفتکل دارد .

زمانی در جوانی تحت تاثیر سینمای جاهلی بعد از دوران قیصر  با پوشیدن کت و شلوار جاهلی و کلاه  شاپو بر سر، در محله ما که دختر دائی اش زندگی می کرد پرسه می زد و بعد هم به وصال عقد و ازدواج با وی رسید و سرش گرم کار شد . ولی هیچگاه در دوران زندگی اش سخت به کار تن نمی داد و همینکه در امد مختصری بدست می آورد دیگر حوصله کار نداشت تا اینکه جیب اش خالی  شود...... و به همین علت از نظر مالی رشد نکرد. .در ادامه مسیر زندگی خصوصی اش درد سرهای  زیادی را پشت سر گذاشت ....خداوند چهار دختر  به وی داد  که توانست آن ها را درست تربیت کند و بدنبال زندگی بفرستد .

در ملاقاتی که با وی داشتم با اشاره به عصای دستش گفت این عصای من است  که هم اکنون در مرحله اول به خدا و بعد رفقا و دخترانم و این عصا تکیه دارم . و دلخوشی من دیدن دوستان و سلامتی آن هاست .