یادی از دوران...

خاطرات سال 1354 کلاس پنجم دبیرستان رودکی هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳٩۳
 

 

بنام خدا

هفتکل  سال1354 کلاس پنجم دبیرستان رودکی

سال تحصیلی 54 را در حالی آغاز کردیم که برخی از معلم های سال گذشته پای ثابت دبیرستان و دروس خاص بودند از جمله آقای صالح نیا که ذکر وصف وی به اندازه کافی در مطالب سال های گذشته مر قوم  گردید . وی دبیر دروس ادبیات  فارسی بود  ، و تکلیف این دروس برای دانش آموزانی مانند من از پیش مشخص بود زیرا با روش تدریس وی آشنا بودم و انگیزه ای را بر نمی انگیخت . زیرا نه تدریس مطلوب بود و نه نمره درس ! و از پیش قابل حدس و گمان بود .

یکی از دانش آموزان کلاس  بنام چنگیز رخ که از خانواده متمول هفتکلی  و ضریب هوشی متوسطی داشت ضمن اینکه دل به درس خواندن نمی داد  و  نمرات درسی اش در کلاس  متوسط  بود در کلاس درس از آقا اجازه خواست که یک انشاء بخواند بچه ها می گفتند این تا دیپلم بگیرد می رود خارج و آینده اش از لحاظ تحصیل و دانشگاه و مالی تامین است . زیرا پدرش پولداراست و غم و غصه ای ندارد ولی وضعیت مالی اکثرا دانش آموزان خوب نبود .(چنانکه الحمدلله همینطور هم شد و هم اکنون وضعیت بسیار خوبی از لحاظ درس و شغل و زندگی در امریکا دارد .)

برگردیم به هفتکل قدیم خودمان .

 چنگیز از اقای صالح نیا خواست که بیاید و انشاء بخواند  و ما می دانستیم که انشائی را که می خواهد بخواند بو دار است و به مذاق آقا معلم سازگار نیست  زیرا خیلی محتاط بود .

چنگیز شروع به خواندن انشاء که در مورد وضعیت تحصیلی مدارس در کشور و مشکلات آنها ورفتار معلم ها ونشان دادن فقر مالی و اجتماعی دوران حکومت پهلوی در عرصه های مختلف بود البته لازم به ذکر است که انشاء مورد نظر خلاصه ای از کتاب کندو کاو در مورد مسائل اجتماعی و .........صمد بهرنگی نویسنده آذری بود که در  رود ارس غرق شده بود یا اینکه بخاطر نوشته هایش او را غرق نموده بودند .

چنگیز در حال خواندن انشاء بود و ما هم سرا پا گوش بودیم و من رفتار اقای صالح نیا را زیر نظر داشتم که مر تب  خودش را می خورد و تحمل می نمود تا  اینکه انشاء تمام شود و هی رنگ عوض می کرد  و چنگیز هم که مثل اینکه تمام کتاب را نوشته باشد در حال خواندن انشاء بود و مشکلات درسی و جامعه را که نویسنده آن صمد بهرنگی با قلم تند و انتقادی اش نوشته بود  هی می خواند ضمن اینکه این کتاب چاپ دولتی بود ودر همین مملکت منشر شده بود و لی آقا معلم تحمل انتقاد ها را نداشت انهم در همان کلاس فسقلی ما در شهر هفتکل که نه موقعیت خاصی داشت و نه سر سایر شهر ها به حساب می امد .

-در یک لحظه اقا معلم گفت :

-بسه دیگه نمی خواد بخوانی و برو بنشین .

چنگیز : اقا هنوز تمام نشده

-گفتم دیگه نمی خواد بخوانی

چ-ضمن اینکه می خواست اقا را به واکنش های خاص بکشاند گفت

-اقا انشاء خواندن مگر اشکال دارد ؟

-اقا گفت: هر چقدر خواندی بس است ، دیگه نمی خواد بخوانی.

ما از ترس جرئت نداشتیم حرفی بزنیم ولی دوست داشتیم بقیه انشاء خوانده شود. و لی اقا اجازه نمی داد و چنگیز هم چون قد و هیکل اش از ما درشت تر بود و می دانست اقا دست روی او بلند نمی کند مدتی به بحث ادامه داد و سپس رفت و نشت سر جای خود و اهسته غر می زد که  یعنی انشاء خوندن هم جرمه که نمی زاره تمامش کنیم .

اقا معلم گفت : از این به بعد فقط موضوع های کلاس را  بنویسیدو جلوی حرف و پچ پچ کردن بچه ها را گرفت و نگران بود که از متن انشاء چیزی درز نکند و همه را به سکوت فرا خواند .

درس شیمی

یکی از درس هائی که تدریسش در دبیرستان آسان نمی نمود درس شیمی بود که اقای صالحی معلم جدیدی بودکه به هفتکل امده بود و این درس را تدریس می کرد وهر طریق درس می داد بچه ها اعتراض داشتند که درس را متوجه نمی شویم تا اینکه وی مجبور شد متن درس را بصورت جزوه در بیاورد و در کلاس بخواند و ما املاء کنیم و برویم خانه بخوانیم تا یاد بگیریم .

کم کم با درس و معلم و کتاب آشنا شدیم و سال بعد دیگر اقای صالحی در هفتکل نماند و گویا به شرکت نفت رفت و جذب کار شد .

درس زبان انگلیسی

برای این درس ابتدای سال معلم نداشتیم تا اینکه شهردار شهر روز های خاصی به دبیرستان می امد و درس زبان را تدریس می کرد. الحق کار تدریسش خوب بود ولی کار شهرداری و مشکلات متفرقه اجازه نداد تدریس را ادامه دهدو از شهرستان منقل شد و رفت .

مدتی باز معلم نداشتیم تا اینکه یک سرهنگ ارتشی بنام قادری که مرد مسن و لاغری بود آمد و تدریس را ادامه داد ضمن اینکه هر معلم جدیدی که برای هر درسی می آمد بچه های تنبل کلاس می گفتند که تا بحال هیچ درس به ما ندادند تا درس از اول تکرار شود !

سرهنگ قادری که فردی شوخ و با مزه می نمود درس را شروع کرد و درس یک و دو سه را تدریس نمود  تا اینکه بعد از مدتی او هم رفت و ما دو باره معلم زبان نداشتیم تا اینکه اواخر سال54 در ماه اسفند یک معلم جدید از اهواز برای شهر ما فرستادند و این یکی هم متوجه شدیم معلم زبان نیست و لیسانس زمین شناسی دارد

در هر صورت این اقا که نامش  اقای حاج امینی بود مردی بود با جثه کوچک و قد واندازه حدود 160  سانت و در جمع که قرار می گرفت مشخص نبود که معلم دبیرستان است .

اقای حاج امینی باز درس زبان راخواست شروع کند بچه ها گفتند ما تا حالا درس نخواندیم و وی که اصفهانی بوداز معاون مدرسه پرسیده بود که چقدر درس زبان تدریس شده و بچه ها نتوانستند او را مجبور کنند از اول درس بدهد .

و از درس سوم   کتاب زبان انگلیسی شروع به تدریس کرد و در طی سال متوجه شدیم که اصلا: انگیزه تدریس ندارد  و ظاهرا از زور بی پولی امده خوزستان و تدریس کند (آنروز ها کار زیاد بو دو مانند اکنون نبود که چند صد هزار بیکار داشته باشیم  ) و برای استراحت و خواب هم خانه سازمانی بود و او اوائل سال را با حداقل توان مالی و یک دست لباس و نبود فرش و موکت در همان خانه سازمانی گذراند تا اینکه اولین حقوق خود را گرفت و وضعیتش تغییر کرد وی سال بعد هم هفتکل ماند .

وی ضمن تدریس که باری به هر جهت درس می داد در کلاس گاهی اوقات لاف  می آمد و از خودش تعریف می کرد و توانائی هایش را گوش زد می نمود . و با لحن ارام وتوائم با نفس زدن حرف می زد و کلاسش خشک نبود و با بچه ها خوب بود و درس زبان  را با وی ان سال گذراندیم .

درس طبیعی و علوم اجتماعی (تاریخ و جغرافی و مدنی )

این دو درس را به اقای ستایش داده بودند و اقای ستایش که معلم خوب و ثابت دروس علوم طبیعی بود به علت نبود معلم درس علوم اجتماعی ، این درس را پذیرفت و در حد توان ودانش درس داد.(در مورد اقای ستایش به مناسبت فوت وی درگذشته در این وبلاگ مطلب نوشته ام )

درس فیزیک

دبیر این درس از اول سال ،دانشجوئی بومی بود بنام   ×××××  که از طایفه ترک های قشقائی بو د و در دانشگاه جندی شاپور قدیم و چمران فعلی درس شیمی  می خواند و برای کمک هزینه تحصیلی در دبیرستان تدریس می کرد .

وی درس فیزیک را طبق معمول هفتکلی ها بصورت جزوه در اورده بود و از روی جزوه خوب درس می داد ولی بعد ها متوجه شدیم مطالب خلاصه شده است  وتمام مطالب  کتاب را درس نمی دهد .

درس از روی جزوه و تدریس وی خوب بود و کاملا" قابل فهم بود و بچه ها تدریس او را قبول داشتند . در میانه سال یک افسر ارتشی به هفتکل آمد و از طرف پادگان برای تدریس به دبیرستان فرستاده شد و از سه کلاس پنجم دبیرستان دو کلاس را ازاین  اقا گرفتند و به معلم جدید که اسکندریان  نام داشت  دادند. که یکی از کلاس ها کلاس ما بود و ما ابتدا از این موضوع ناراحت شدیم ولی بتدریج متوجه شدیم که معلم جدید از روی کتاب درس می دهد و مطالب بیشتر ی درس می دهد که البته به مذاق دانش اموزان تنبل و درس نخوان خوش نمی آمد ولی برای امتحان  اخر سال چون باید سئوال ها برای سه کلاس یکی می بود  سئوال ها را دو نفری باید انتخاب می کردندو  خیلی سخت نبود .

اقای اسکندریان ورزشکار  و قهرمان دو و میدانی کشوری بود  و  تدریسش  هم خوب بود ولی تجربه تدریس اقای    ×××       را نداشت ولی برعکس ، اقای   ×××   حاشیه های زیادی داشت که جالب نبود .

اقای   ×××    در کلاس هر وقت فرصت می کرد گذری به مسائل متفرقه و اجتماعی می زد و می خواست که بچه ها را با مسائل جوانی توائم با رشدسنی آموزش هائی را  یاد بدهد ......... و گاهی  ژست روشنفکری هم بزند........ و ی به همه چیز گیر می دادو یک روز به بچه ها می گفت چرا عکس هنرمندان و هنر پیشه های را نگهداری می کنید و ......یا روی جلد کتاب می زنید . و ان ها مجبور می کرد که عکس ها را دور بیندازند .

یکی از روز های اول سال به دانش اموز زرنگ و ممتاز کلاس که خسرو حیدری بود گیر داد که چرا ...تو خیابان ها ..ول می گردی و.......... اینکار خوب نیست ..(خسرو حیدری شاگرد اول دبیرستان و یکی از افتخارات دبیرستان رودکی می باشد و سال ششم دبیرستان را با معدل کتبی 18 به پایان رساند  که در تاریخ دبیرستان کم سابقه بود . )

وقتی این را گفت همه بچه ها در کلاس اعتراض کردند  و گفتند که اقا اشتباه می کنی و اقای حیدری دانش اموز خوبی است و اینطور نیست ..........که میگی ! و اهل ولگردی و......دنبال.......نیست باور نمی کرد و به ذهنیت خودش به غلط ...،اصرار می ورزید !

دوباره   چند روز بعد سر کلاس به حیدری گیر داد  .......... و هر چه حیدری می گفت اقا من کجا توخیابان ها پرسه می زنم........و من  اهل این چیز هائی که میگی نیستم ....و به کت اقا نمی رفت .!

چند بار این گیر دادن ادامه یافت تا اینکه به مرور زمان خود اقا متوجه شد که اشتباه می کرده ......و دیگر صدایش را در نیاورد ...

-یکی دیگر از گیر دادن این اقا به بچه هائی بود که در دبیرستان نمایش و تاتر و برنامه های هنری انجام می دادند و علنا" در کلاس به آنها پرخاش و .......و هنر آنها را به تمسخر می گرفت   و همه چیز را از دریچه ....قرتی گری ودختر بازی ..... و غیره می دید .

یکی دیگر از گیر دادن های این اقا به دانش اموزانی بود که رفتار اجتماعی  و درسشان خوب نبود...و انتقاد وی از موضع نصیحت و تر بیت نبود و بیشتر  شبیه توهین  بود .. ولی در سطح شهر دیده بودم که در شرایط های خاص از همین بچه هائی که قبول نداشت خواهش می کرد که برایش کاری انجام بدهد .(رفتار  یگانه ای با دانش آموزان نداشت )

یکی دیگر از کارهایش این بود که هر وقت در کلاس چیزی ناراحتش می کرد به مبصر کلاس می گفت برو و لیست نمرات ثلث اول را بیار و نمرات را در جا تغییر می داد و می فرستاد دفتر......و تا اخر سال ده الی دوازده مرتبه وی هی مرتب لیست کلاس را از دفتر می گرفت و نمرات را تغییر می داد تا اینکه  داد دفتر دار دبیرستان درآمد که چه خبر است  هی نمرات را تغییر می دهی و ...........با اینکار می خواست کلاس را اداره کند ..ولی چون ثبات رفتاری یک دستی نداشت و  به مشکل بر می خورد و با این روش می خواست تاثیر گذار بشود ... ضمن اینکه دانش آموزان به وی احترام می گذاشتند و ازش ناراحت نمی شدند .و زود  رفتار های  وی را در حالت عصبانیت و خستگی  ....فراموش می کردند .

 ( آقای     ×××   سال ششم دبیر جبر و مثلثات ما بود که به موقع  شرح آن را خواهم نوشت .)

چارلی چاپلین، حسن ایگدر و غلو رضوی

یکی دیگر از خاطراتی که از سال پنجم دبیرستان بیادم مانده حضور یکی دیگر از لیسانس های بومی شهر و از اقوام و دوست همین اقای    ×××     بود که او حسن ایگدر نام داشت و برادرش فریدون هم در کلاس ما بود و روز هائی که اقای  ××××  نمی توانست سر کلاس بیاید حسن ایگدر بجای او می آمد و درس می داد . ولی تجربه تدریسش کم بود و البته در دبیرستان دختران هم تدریس می کرد .

اقای حسن ایگدر ضمن تدریس دوست داشت که با توجه به جو روشنفکری ان سال ها در کلاس ضمن درس چیز های دیگری از مسائل و مشکلات سیاسی و اجتماعی را با ما در میان بگذارد و چشم و گوش ما را باز کند .

یک روز با خودش نامه ای اورد و گفت این نامه چارلی چاپلین است به دخترش که در مطبوعات روشنفکری ان زمان چاپ شده بود .ودارای نکات جالبی است و به  یکی از دانش اموزان  در آخر زنگ گفت بیا و این نامه را برای بچه ها بخوان ....(* در این مورد بعدا" توضیح خواهم داد ) یکی از دانش اموزان با صدای خوب و رسائی این نامه را در کلاس خواند و ما را تحت تاثیر قرار داد و ......و الحق نامه خوب و وزین و تاثیر گذار  نوشته شده بود..... و پیام های اخلاقی فراوانی در ان بود که چارلی چاپلین  در ظاهر به دخترش جرالدین چاپلین و لی در اصل برای مخاطب  عام نوشته شده  بود . و اقای ایگدر هم به نوبه خود مقداری از روشنفکری چارلی چاپلین و درک و شعور و تفکر فیلسوف مابانه  او  در ساخت فیلم های هنری ونشان دادن فقر اجتماعی مردم را در حد مختصر در کلاس توضیح داد.آن روز گذشت و هفته بعد هم این اقای ایگدر باز سر کلاس امد و شروع به تدریس می کرد که یکی از دانش اموزان کلاس بنام غلام حسین رضوی (غلو رضوی ) که خیلی پر حرف و مزه پران بود . شروع به متلک و مزه پرانی نمود و آهسته با لهجه محلی هفتکلی  گفت :

--ایگو مو چارلی چاپلینم ! (میگه  من چارلی چاپلین هستم !)

بچه های کلاس شنیدند و آهسته لبخندی زدند و فکر کردیم آقا نغهمید! .

آقا در حال ادامه تدریس بود که دوباره رضوی گفت:

--ایگو مو چارلی چاپلینم !

یک مرتبه دیدیم که آقای ایگدر با عصبانیت  گچی را که در دستش بود پرت کرد در کف کلاس و از کلاس بیرون رفت !

بعد از مدتی کلاس بهم ریخت و هر کس حرفی می زد .

یک مرتبه آقای میرانی معاون دبیرستان آمد به کلاس و رضوی را صدا کرد

-- که چه خبره مسخره بازی در می آوری و مزه پرانی می کنی ؟

و رضوی گفت:

-- آقا  بخدا ما چیزی نگفتیم و چند تا قسم دیگه هم خورد . و ......

اقای میرانی :چند تا برخورد همراه با تکیه کلام های خاص خودش کرد و بچه ها را به فراگیری درس و مشق تشویق کرد وگفت:

--بجای اینکه از سواد و دانش دبیران استفاده بکنید مانع تدریس و آموزش می شوید و مگر می خواهید فردا همه بی سواد و گاو وگوساله با ر بیاید .

بعد از ان دیگر این آقای حسن ایگد به کلاس نیامد و رفت.... ضمن اینکه فریدون برادر ایگدر هم در کلاس بود و چیزی نگفت .

رضوی هم آن سال قبول نشد و ترک تحصیل کردوالبته وی از هنر مندان خوش صدای دبیرستان بود که در زمینه خواندن اشعار و ترانه های محلی بخصوص تصنیف های علاء الدین ( مسعود بختیاری بعد از انقلاب )در کلاس و صحنه تاتر اجراهای خوبی داشت .

علامت ستاره ای که در متن گذاشته بود * بخاطر این بود که بعد ها در اثر سیر مطالعاتی خودم و...... در مجله فیلم خواندم که این نامه چارلی چاپلین به دخترش اصلا" حقیقت نداشته و یکی از نویسندگان خوزستانی بنام فرج الله طالبی خودش از زبان چارلی چاپلین این نامه را نوشته و به مطبوعات داده بود چاپ کنند و در جو و حال و هوای آن سال ها بخاطر متن تاثیر گذارش ..خیلی سریع گسترش یافت.... وهنوز که هنوز است در گوشه و کنار این مملکت باز می بینم که این نامه را تکثیر و به نام چارلی پخش می نمایند .  و البته هم اکنون آقای طالبی فوت نموده و مزارش در قطعه هنر مندان گورستان بزرگ و عمومی  بهشت آباد اهواز در مسیر  کوت عبدالله قرار دارد .یادش گرامی باد .

 

دبیر های ما : صالحی. صالح نیا . حسن ایگدر. ×××××× . حاج امینی ، شهردار هفتکل ، سرهنگ.ارتشی قادری.—اسکندریان.***. ستایش. ارشدی.( معدل آن سال من :   74/18  شد .)