یادی از دوران...

خاطراتی از دوران دبستان امید طوفشیرین هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳٩۳
 

بنام خدای مهربان

سال 1347

سال چهارم دبستان

سال چهارم دبستان معلم ما خانم نیک نژاد  بود وی علاقه زیادی به دانش آموزان داشت  و سعی فراوانی در آموزش ما از خود بروز می داد و تکالیف درسی را با جدیت و مهر و محبت  زنانه اش  نظارت می کرد و یادم می آید که برای در س علوم که مربوط به جانداران اعم از پرندگان و حیوانات بود گفت که بروید و هر کدام که می توانید   پروانه و یا حشره و دوزیست و........ برای روئیت دانش آموزان به همراه خود  به مدرسه بیاورید .

من و حسین نادریان بعد از تایم کلاس  صبح (آن زمان کلاس ها  صبح و بعد از ظهر بود ) به طرف تلخ اب طوفشیرین و باغ  ابوالحسن  رفتیم و یک  قور باغه سبز  رنگ  بسیار  زیبا   پیدا کردیم و آن را صید نموده و در یک  قوطی گذاشتیم و به سر کلاس  آوردیم  و خانم م.حیدری هم  چند تا  حشره وپروانه  آورد و وسیف ا..غلامی هم یک خرچنگ درشتی  آورد که موجب  وحشت  دانش  آموزان  دختر و از جمله  معلم ما خانم  نیک نژاد  شد .در آنروز  ناظم مدرسه  آقای اسماعیلی هم از  جانداران  کلاس دیدن نمود .  و معلم ما در مورد درس علوم مطالبی را که در کتاب بود برایمان تشریح کرد .

در همین سال یکی از دانش اموزان بنام عبدالله بهبهانی زاده  یک قطعه شعر در مورد  زمان و ساعت را روی مقوائی نوشته وبه کلاس اورد که معلم  آن را توی کلاس به دیوار زد ومتن آن این بود که

تک  تک  ساعت  چه می گویدت  گوش دار

گویدت  بیدار  باش ای هوشیار و

و...........الی  اخر

 

بنام خدا

سال 1348

سال پنجم دبستان

سال 1348 پا به کلاس پنجم ابتدائی گذاشتم ، در کلاس  پنجم دیگر دانش اموزان همه پسر بودند و دختر ها همه  به دبستان قدسی  در جنب دبیرستان فرح  در شهر  می رفتند که فاصله  اش تا طوفشیرین چند کیلومتر بود و با اتوبوس هائی که ارتش برای تردد دانش اموزان دختر قرار داده  بود به مدرسه  می رفتند .  در این سال تا مدت ها در اوائل سال معلم  نداشتیم   تا اینکه یک روز مدیر دبیرستان آقای موسویان با فردی که تیپ بختیاری خاصی با صورت گوشت آلود داشت وارد کلاس شدند و مدیر مدرسه گفت : دانش اموزان محترم از امروز معلم شما  اقای سلیمانی می باشد  که امید وارم از درس و سواد  وی استفاده  مطلوبی بنمائید  و به اقای سلیمانی هم گفت که دانش اموزان این کلاس  بسیار با استعداد هستند ( این کلامی بود که برای همه  بکار می برد .) بعد از معارفه اقای موسویان خدا حافظی کرد و رفت  . و ما دیدیم که  معلم تازه معرفی شده با  اشاره به  دوتا از دانش اموزان گفت که  بیائید بیرون و حسین نادریان و محمد رضا خاندشتی(شاگرد اول سال های گذشته ) بلند شدند و پای تخته سیاه امدند  و معلم گفت که شما  به چه خندیدید ؟ ظاهرا" با ورود معلم  وتیپ خاص  وی اینها خنده اشان گرفته بود یا لبخندی زده بودند بطوری که  من و سایرین متوجه  صدائی نشده  بودیم .

اقای سلیمانی در ان روز با چک و لگد انقدر  ایندو را کتک زد ، که ما از ترس به زحمت  نفس می کشیدیم . و من از کتک خورد نادریان ناراحت  شدم ولی از کتک خوردن خاندشتی بخاطر اینکه دانش اموز ممتازی بود و مقداری مغروربود  و فخر می فروخت  بدم نیامد .

بعد ها متوجه  شدم که معلم ها برای  زهر چشم گرفتن از دانش اموزان در روز اول تدریس مقداری خشونت  بکار می برند تا دانش اموزان  برای  روز های بعد  حساب کار دستشان بیاید .

اقای سلیمانی  معلم  خوبی  بود و در تدریس کلاس کم نمی گذاشت و علاقه ای هم  به کار  روز نامه نگاری و فعالیت های ادبی داشت. یک روز گفت که می خواهد در مدرسه  روزنامه دیواری بنویسد و از دانش اموزان علاقه مند دعوت  به همکاری نمود و اولین  رو زنامه دیواری را با نام  نور با همکاری دانش اموزان مدرسه از جمله .حقیر .فریدون کریمی. رحیم موسویان . سهراب عباسی و چند نفر دیگر درست کرد و در تابلو برد مدرسه گذاشت. و یک جدول هم طرح شده  بود و برای کسانی که انرا حل کنند و نامه  به مدرسه بدهند  به قید قرعه جایزه گذاشته شده بود . در این روز نامه مطلبی در باره  یکی از سیاستمداران گذشته بنام امیر کبیر نوشته  شده  بود و یک نقاشی را هم که رحیم  موسویان توسط پسر عمویش  از امیر کبیر کشیده  شده بود به چشم می خورد .

یکی از پدیده های این  سال تحصیلی برای ما دانش اموزان کلاس پنجم طوفشیرین (منظور سطح سواد ما در ان سال ها می باشد ) دانش اموزی بود به نام فریدون کریمی  که برادرش هم دبیر دبیرستان بود از یک مادر دیگر . این دانش اموز  یعنی  فریدون کریمی   نبوغ خاصی داشت  بطوری که یک سر و گردن  از همکلاسی ها و حتی سال ششمی ها بالاتر بود .

در سر کلاس درس، درس را خوب می فهمید وحتی بعضی وقت ها معلم ما بطور غیر مستقیم از نبوغ و دانش وی استفاده می کرد . و شعر های کتاب درسی را قبل از اینکه خودش معنی کند  به او می گفت شعر را بخوان و معنی کن .

و برخی اوقات معلم  به من  هم می گفت شعر  را بخوان و معنی کن ولی چون دانش من کافی نبود ،که درس را بدون اموزش معلم بتوانم خوب مانند فریدون  معنی کنم می گفت که کافیست و خودش درس می داد .

 فریدون علاقمند به نوشتن شعر و داستان و ترسیم کاریکاتور بود  و با مجله های  کیهان بچه ها و دختران و پسران مکاتبه داشت که بعد ها هم من تا اخر دبیرستان مجله دختران و پسران را می خواندم . و با ان مکاتبه داشتم .

یکی از علاقه مندی  های ما دیدن فیلم در سینمای کارگری هفتکل بود . و ان سال همزمان با ورود فیلم های ایرانی برپرده سینمای هفتکل بود و فیلم های هندی وجنائی  وسترن امریکائی بود ، که با شوق و ذوق بسیار با هم به سینما می رفتیم .(فیلم های  گنج قارون.قصر زرین . دنیای ابی .چرخ فلک و سنگام (هندی) و.........

در زنگ سرود که هفته ای یک ساعت بود، سرود داشتیم معمولا" بچه ها هر کدام ترانه ای می خواندند و معلم نمره  می داد و در روز امتحان ثلث اول و دوم وسوم هم جداگانه باید امتحان سرود می دادیم و نمره ای  می گرفتیم . یکی از دانش اموزان بنام صحرا گرد تصنیف ترانه ای لاله زاری بلد بود که در مورد مینی ژوپ پوشیدن دختران بود و وقتی این را می خواند اقای  سلیمانی انقدر خنده ای از ته دل  بر لبان وی  نقش می بست که ما هم از ترس  می خندیدیم  و برای ما جالب بود .( متن شعر  خط قرمزی داشت که برای ما حساسیتی نداشت ولی اقای سلیمانی خوشش می امد )

اقای سلیمانی در شهر خانه ساکن شده بود  و با تاکسی رفت و امد  می کرد و سال بعد از طوفشیرین رفت .

(فریدون صدای خوبی هم داشت و اواز هائی از ایرج و عارف را با صدای بم و ترانه هایی از علاالدین (دختر لچک ریالی و ...) را با نوای دلنشین بختیاری می خواند . فریدون شاگرد اول کلاس بود و من شاگرد دوم و دیگر خاندشتی رقیب فریدون نبود . ولی رتبه اش هم تراز من بود ( درهمین حدود ) ان سال تمام شد و فریدون کریمی با خانواده اش به رامهرمز  رفتند و پدرش هم مقداری از مغازه ما نسیه برده بود که دستمان به طلب دیگر نرسید . و یک روز هم که پدرم با توجه به اینکه در امد مغازه کفاف خرج ما  را به زحمت می داد رد خانه انهارا در رامهرمز گرفت و به رامهرمز رفت ولی دست خالی برگشت ،  حتی وقتی وضعیت ان ها را دید مقداری  به ان ها کمک هم کرده بود   و همین مورد اعتراض مادرم  به  او  شده بود .

سالها بعد فریدون را با سر و وضع  خیلی ساده ای در شرکت نفت امیدیه دیدم که  در رشته های فنی و مهندسی درس می خواند وکار می کرد (قبل از انقلاب می گفتند که ساواک شاه چند بار او را اذیت کرده است ) و بعد ها شنیدم که می گفتند  روانی  شده و در هفتکل سرگردان است  و خانواده اش او را  به کانون های نگهداری بیماران  روانی و......تحویل داده اند .)

همین اواخر اقای سلیمانی را در زیتون کارمندی  اهواز دیدم   در سن حدود 64 سالگی که باز نشست شده بود وبه ساخت اپارتمان و مجتمع مسکونی می پرداخت و  وضع  ظاهری او بزنم به تخته  خوب و  سر حال بود .

نمایش ورزش باستانی  زور خانه  توسط دانش اموزان دبستان امید در سال1348

در این سال برای نمایش در 4 ابان توسط اقای گلفر از معلم های مدرسه نمایش ورزش زورخانه ای با استفاده از دانش اموزان  دبستان برگزار گردید  و اقای گلفر با استفاده از دانش اموزانی که بلد بودند حرکات اکروباتیک انجام دهند در ابتدا گزینش ابتدائی انجام و در مرحله بعد تمام حرکات ورزش زور خانه ای را که خودش بلد بود به بچه ها یاد داد و به اندازه کافی تمرینات لازم را هم در زمان های خارج از درس انجام داد  و در روز های 4 و 9 ابان این نمایش پهلوانی در میدان نیرو هفتکل و در صحن دبیرستان رودکی انجام گرفت و مورد توجه مسئولین اموزش و پرورش قرار گرفت در این نمایش دانش اموزان که دارای شلوار باستانی کاران به رنگ بنفش مایل به قرمز و مخلوط با چند رنگ دیگر بود با آهنگ ضرب ورزش باستانی شروع و بعد از کمی نرمش و  ورزش ملایم و سپس حرکات کباده و میل زدن نوبت به نمایش انفرادی و چرخش در  وسط میدان انجام و در اخر حرکات اکروباتیک دانش اموزان بصورت جمعی در وسط میدان انجام گرفت که مورد تشویق حضار قرار گرفت .(اقای گلفر از معلم هایی بود که در استخدام تربیت بدنی بود و به امور ورزش جوانان هفتکل در باشگاه های ورزشی و دبیرستان فعال بود  وی دارای خوی پهلوانی  و دارای خضوع و فروتنی خاصی بود و با همه  با احترام رفتار می کرد و در گاهی اوقات در کلاس های درس از مولا علی (ع) و ائمه اطهار و خوی و منش انها و سرگذشت انها در کلاس ها چیز هائی را که می دانست بیان می کرد و دانش اموزان در سکوت محض کلاس گوش می دادند و در اخر کلاس برای وی دست هم می زدند . یک پهلوان و سمبل اخلاق در سطح دبیران دبیرستان بود . یادش گرامی .مزار وی در بهشت اباد اهواز می باشد .)

 ------------------------------------------------------------------------------------------

عکسی از اقای گلفر در دهه های 40 و 50 خورشیدی در هفتکل

-----------------------------------------------------------------------------------------