یادی از دوران...

خاطره.دبستان امید.زیر شلواری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۳
 

 بنام خدا

خاطره: زیر شلواری

یکی از مسائلی که در گذشته باعث می شد که مرحوم پدرم روی درس خواندن  فرزندانش تاکید داشته باشد بی سوادی خودش بود که از آن بسیار رنج می برد . زیرا که مغازه بغالی ما  بیشتر سر و کارش با نسیه فروشی به مردم محل بود ، و برای ثبت اجناس  نسیه فروش رفته نیاز  به سواد و دانش خطا طی بود تا آن را در دفتر نسیه فروشی  رقم  بزند . و دیگر مشکلات ناشی از بی سوادی خودش در گیر و دار زندگی بود . که شغل ثابتی نداشت و برای  نان در اوردن خانواده تن  به کارهای  متفاوتی  می داد که موجبات  رنج و زحمت زیاد و در آمد کم  می شد .

 سال 1345در کلاس دوم دبستا ن بودم که بعد از ظهر  یک روز هوا ابری شد و  کم کم  باران پاییزی شروع  به باریدن گرفت ، (و ما هم که همیشه دو تایمه درس می خواندیم صبح و بعد از ظهر ) و بعد از ظهر ها هم  دو ساعت درس داشتیم . آن روز معلم ما سر کلاس نیامد و دانش آموزان مرتب به درب کلاس می آمدند و می رفتند و منهم  در همین موقع به طرف درب کلاس رفتم  که دیدم یکی از دانش آموزان گفت  ناظم مدرسه  آمد  و برگشت به طرف کلاس   و در همین موقع  با من که پشت سرش بودم ، برخورد کرد و من افتادم  زمین و لباس هایم خاکی و گلی شد . و من دیگر نمی توانستم که  در کلاس بمانم و از ناظم مدرسه اجازه گرفتم  که بروم و لباسم  را در خانه که در نزدیکی مدرسه بود عوض کنم و بیایم  و ناظم مدرسه هم چون  معلم  ما غایب  بود   به من گفت برو ولی زود برگرد . و من هم  به خانه رفتم و مرحوم مادرم  تا سر وضع مرا دید  بر آشفته شد و کت و شلوار نوئی که داشتم تنم کرد و منهم که کلی تغییر کرده  بودم با  سر و وضع مرتب  و تمییزی دو باره  به مدرسه برگشتم و مورد توجه سایر دانش  آموزان قرار گرفتم . و هنوز زنگ  اول کلاس بود.

  دوباره  دانش  آموزان هی مرتب  به درب کلاس  می رفتند و برمی گشتند و دوباره  اتفاق اولی رخ داد و من هم خوردم  زمین و دوباره  لباس هایم خاکی و گلی  شد و بد تر از بار  اول و باز اجازه گرفتم  و رفتم  منزل و تا مادرم  مرا  دید . پرخاش کرد  که  دوباره  چی شد و من هم ساکت ماندم . ولی این بار برخلاف  بار اول  لباس دگری نداشتم  که  بپوشم و بیشتر  شلوارم  کثیف  شده  بود و مجبور شدم از ترس مدرسه و پدرم، زیر شلواری نشسته ای  که داشتم و مرتب هم نبود بخاطر عقب نیفتادن از درس و مشق  بپوشم و به مدرسه  بروم. با هر زحمت و رنج و شرمندگی و خجالتی که پیدا کرده بودم نا چار زیر شلواری را پوشیدم و آهسته آهسته به مدرسه و کلاس رفتم و سر  را هم پائین گرفتم تا از نگاه  سایر همکلاسی ها در امان باشم . و درهمین هنگام  زنگ  تفریح زده شد و من هم بخاطر اینکه  زیر شلوارم  زیاد تو چشم نخورد در گوشه ای از حیاط نشستم  تا کمتر دیده  شوم و با هر شرمندگی  بود  آن روز گذشت ولی  یاد آن زیر شلواری و شرمندگی را هنوز فراموش نکردم......حال سال ها از آن زمان  می گذرد و در سال های دیگر درس و مشق من خیلی بهتر  شد وسال 58 هم  به دانشگاه  رفتم زمانی که در هفتکل قبولی های دانشگاه کمتر از انگشتان  یک دست بود .... ولی حال.......!!!!!!!!؟؟؟    بعد از سال ها  هنوز  ، درعقب قافله زندگی لنگان  لنگان گذران  زندگی  می کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره از دبستان

-----------------------------------------------------------------------------------------------درس علوم-جانور شناسی

سال 1347

سال چهارم دبستان معلم ما خانم نیک نژاد  بود وی علاقه زیادی به دانش آموزان داشت  و سعی فراوانی در آموزش ما از خود بروز می داد و تکالیف درسی را با جدیت و مهر و محبت  زنانه اش  نظارت می کرد و یادم می آید که برای در س علوم که مربوط به جانداران اعم از پرندگان و حیوانات بود گفت که بروید و هر کدام که می توانید   پروانه و یا حشره و دوزیست و........ برای روئیت دانش آموزان به همراه خود  به مدرسه بیاورید .

من و حسین نادریان بعد از تایم کلاس  صبح (آن زمان کلاس ها  صبح و بعد از ظهر بود ) به طرف تلخ اب طوفشیرین و باغ  ابوالحسن  رفتیم و یک  قور باغه سبز  رنگ  بسیار  زیبا   پیدا کردیم و آن را صید نموده و در یک  قوطی گذاشتیم و به سر کلاس  آوردیم  و خانم م.حیدری هم  چند تا  حشره وپروانه  آورد و وسیف ا..غلامی هم یک خرچنگ درشتی  آورد که موجب  وحشت  دانش  آموزان  دختر و از جمله  معلم ما خانم  نیک نژاد  شد .در آنروز  ناظم مدرسه  آقای اسماعیلی هم از  جانداران  کلاس دیدن نمود .  و معلم ما در مورد درس علوم مطالبی را که در کتاب بود برایمان تشریح کرد .

در همین سال یکی از دانش اموزان بنام عبدالله بهبهانی زاده  یک قطعه شعر در مورد  زمان و ساعت را روی مقوائی نوشته وبه کلاس اورد که معلم  آن را توی کلاس به دیوار زد ومتن آن این بود که

تک  تک  ساعت  چه می گویدت  گوش دار

گویدت  بیدار  باش ای هوشیار و

و...........الی  اخر