یادی از دوران...

خاطره از دوران دبستان امید هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۳
 

خاطره - سال 1345 کلاس دوم دبستان

غیبت از کلاس .

 یکی از عیوب این حقیر در دوران تحصیل این بود  که هر وقت  چیزی را نمی دانستم خجالت می کشیدم سئوال کنم . و بیشتر  سرم  به درس و مشق و مشکلات  مغازه بقالی  پدرم بود .  و روزانه می دیدم که  در سر کلاس درس ما  بعضی بچه ها غیبت می کنند  و فکر می کردم  که  این ها برای  فرار از درس و کلاس  غایب می شوند و این  سئوال  برایم  پیش  آمد که  چرا من که اکنون  سال دوم  هستم  تا حالا غیبت  نکرده ام  و حق من هم هست  که هر چند وقت  یکبار   یک روز در منزل  استراحت کنم  و  به مدرسه نیایم . چند بار تصمیم گرفتم که  روز بعد من هم غایب شوم ولی همینکه  شب می شد . نگران درس و مشق شب می شدم و با عجله تکالیف  روز بعد  را می نوشتم  و صبح طبق معمول کیف خود را که همه چیز ( تمام کتاب ها و دفاتر و مداد ها ) در آن بود  بر می داشتم و به مدرسه می رفتم  . و باز دوباره ناراحت  بودم که چرا نتوانستم غیبت کنم و من هم مثل بقیه یک روز به استراحت در منزل بپردازم . آنقدر این مسئله فکر مرا مشغول کرد  تا اینکه یک روز  تصمیم گرفتم  که هر طور هست فردا به مدرسه نروم و پیشاپیش به  مادرم گفتم که فردا  به مدرسه نمی روم و در مقابل چرای  او گفتم : که بچه ها مرتب غایب می شوند و در منزل می مانند و بازی می کنند ، چرا من هر روز بروم ولی حتی  یک  روز نمانم و در خانه  بازی نکنم ؟  به هر طریق بود  شب مشق های  خود را ننوشتم تا ترس ناشی از عدم انجام  تکالیف روزانه نگذارد که  به مدرسه بروم و شب بسیار  با خود کلنجار رفتم  تا  توانستم  شب را بسر بیارم و مشق های خود را ننویسم . صبح با بیدار شدن  سایر اعضای خانواده بیدار شدم بلاتکلیف بودم که حال که نمی خواهم  به مدرسه بروم چکار کنم . بعداز اینکه بچه ها  به مدرسه  رفتند و صدای  زنگ مدرسه تمام شد  و معلم ها سر کلاس رفتند (به علت نزدیک بودن خانه به مدرسه صدای زنگ مدرسه و دعای  صبحگاهی و سر و صدای  بچه ها و  سخنرانی مدیر و ناظم را  می شنیدیم ) کم کم و آهسته از خانه بیرون آمدم و چون سایر دانش آموزان در مدرسه بودند از خلوت بودن محله و همبازی نداشتن خسته شدم و به سمت  مغازه بقالی خودمان که مرحوم پدرم در آن بود رفتم  وهمینکه  به  درب مغازه رسیدم ، پدرم با مشاهده من  با تعجب فریاد زد که چرا به مدرسه نرفتی و من هم که در مقابل پدرم نمی توانستم راحت  حرف بزنم  آرام گفتم : امروز نمی روم مدرسه ! و او داد زد که برو کیف ولباس مدرسه ات را بپوش و بیا ببرمت مدرسه . و من گفتم: من درس و مشق خوم را هم ننوشتم. و او گفت : مانعی ندارد وبا ترس از پدرم  فورا" آماده  رفتن  به مدرسه شدم و پدرم  هم زود تر از من  به مدرسه رفت و  و مدیر مدرسه گفت : که این  پسر دیشب نتوانست  درس و مشق خود را بنویسد و امروز نتوانست  بیاید مدرسه لطفا" کارش نداشته باشین و بعد من با عجله  به کلاس رفتم و مشغول فراگیری درس وتعلیم  شدم و بعد از آنروز در مقابل انجام کار ندانسته  درخواست توضیحات ضروری را از دیگران و والدین خود  یاد بگیرم  .و متوجه شدم که دلیل غیبت دانش اموزان معمولا" موجه می  باشد .

---------------------------------------------------------------------------------------------سال 1345 و 1346

سال دوم و سوم دبستان  دانش آموزان ممتاز  کلاس ما . آقایان  محمد رضا خاندشتی . ملک محمد لرکی . علیرضا یزدانی . و خانم   س.موسوی و خانم  م. رفیعی بودند .