یادی از دوران...

جهانبخش مرد تنهای آلونک نشین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ،۱۳٩٢
 

 

 

 

این عکس ها از سایت هفتکل استفاده شده است .

------------------------------------------------------------------

 

جهانبخش  (جون بخش )

مرد تنهای آلونک نشین در محله چهارده چریک ها

یکی از چهره های حاشیه نشین طوفشیرین مردی  بود با لباس های نیمه مندرس بنام جون بخش.

همیشه تنها بود و گاهی اوقات  هم با همسایه ها مراودتی داشت و به وی کمک هم می شد . غذائی . نذری . مهمانی ساده و....... تنهائی از خلق و خوی  وی مردی  ساخته بود که کم حرف می زد ولی گزیده گو بود  و سرش به کار خود گرم بود . در طوفشیرین و هفتکل به کار کارگری و دم دست  بنا ها و دیگر مشاغل مشابه اشتغال داشت (موقع کار کارگری نمونه بود  و خوب کار می کرد ) و با در امد مختصر ان زندگی خود را می گذراند .  وی  شخصیتی گوشه گیر داشت وگدائی هم نمی کرد و با زور بازوی خود هزینه اندک خود را  بدست می اورد . اهل شوخی و مزاح هم بود اگر طرفش ادم درست و حسابی  می بود . در خانه محقر خود چند تا ظرف مختصر برای  طبخ غذا داشت و آتش مختصر و چند تا سطل آب برای استحمام  . که با کاسه کوچکی  آب را  به روی خود می ریخت .  وی هر چند وقت یکبار هم  با روغن نباتی خوراکی  موهای خرمائی رنگ خود را چرب  می نمود . بدین شکل  که درب مغازه ما می آمد و در ان زمان 10 ریال روغن می خرید و همانجا جلوی درب مغازه  می نشست  کم کم  روغن ها  را   دست به موهایش می مالید  تا اینکه  روغن تمام  شود  و برود . گاهی اوقات هم از سر تفنن یک توپ پلاستیکی می خرید و با دویدن دنبال توپ و شوت کردن  به طرف خانه خود می رفت و توپ را  به بچه  محل ها می داد .

 در خانه در اوقات بیکاری مشغول سیگار کشیدن و چای درست کردن  با یک کتری سیاه و فرسوده و  استکان و نعلبکی  نیم شسته  مشغول بود  .

مردم محل او را دوست داشتند  برای اینکه بی ازار بود  و همیشه در سایه دیواری در محل و  طوفشیرین  ضمن کشیدن سیگار  نظاره  گر تردد مردم  و بازی بچه ها بود .

در مورد سابقه و پیشینه وی حرف و حدیث های  زیادی  بین مردم رواج داشت و هر کس سخنی می گفت:

  یکی می گفت : که  وی خان زاده ای  بود  که دوا خورش کردند و اکنون مجنون  و دیوانه است .

دیگری می گفت : در جوانی  عاشق  شده بود و  نتوانست  به وصال محبوب برسد . و اکنون مجنون گشته .

کس دیگر می گفت :  در اثر رقابت عشقی او  را دوا خور کردند تا معشوق  را از دست  وی  در اورند .

حرف و حدیث ها زیاد بود و کسی  هم علاقه ای به کنجکاوی نداشت .

  بعضی از مردان  محله گاهی با او شوخی می کردند و می گفتند که   بیا برات  زن بگیریم  و وی هم با شوخی و کنایه می گفت : .......... زن می خوام چکار و.....

در محل  همه  به  او سلام می کردند و حالش  را می پرسیدند و با وی احوال پرسی می کردند . و حتی بچه های شلوغ و شیطون طوفشیرین که  زبان زد خاص و عام بودند  هم  به وی احترام  می گذاشتند و کسی وی را اذیت  و یا مسخره نمی کرد .

 نامبرده در اثر کهولت و پیری و درماندگی  جان  به جهان  افرین تسلیم نمود .

والسلم . مهر 92 اهواز..منوچهر افشاری