یادی از دوران...

عشق به دامداری در ایل قشقائی ساکن هفتکل قدیم
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٢
 

بنام خدای  یکتا

عشق دامداری  در ایل قشقائی  ساکن در هفتکل

مدتی است با توجه  به گران شدن مداوم گوشت قرمز و سفید به فکر عاقبت کار تولید گوشت افتاده ام  با توجه  به اینکه  رشته  شغلی ام مربوط به کشاورزی و مقداری  هم دامپروری می باشد .  بیاد ایام  قدیم و کودکی و  اجداد خود افتادم که  با کار دامداری و دامپروری و کوچ های   بهاره و پاییزه(  ییلاق و قشلاق   )زندگی خود را می گذراندند . و با اینکار نقش عظیمی در  تولید گوشت قرمز کشور داشتند . اما اکنون  با گران  شدن دام و علوفه و مشکلات  ییلاق و قشلاق  جامعه روستائی ما  بسیار  رو به کاهش رفته است . و تولید گوشت  به حالت  صنعتی می باید جایگزین روش سنتی  قدیم گردد که این هم با مشکلات زیادی مواجه است .

چنانکه می دانید سنگ  بنای شهر هفتکل بعد از اکتشاف نفت در دشت لاله بود که در کنار آن هفت نشانه سنگی با روایت های گوناگونی قرار داشت که کم کم به هفت کل  یا هفت نشانه  معروف شد .

با اکتشاف نفت  و نیاز  به نیروی انسانی کار در منطقه مردم اطراف و بخصوص ایل قشقائی و .... طایفه های  مکوندی و..... به سرعت جذب کار در شرکت نفت شدند .( حال  با  توجه  به نبودن کار و اشتغال  لازم در شرایط فعلی جامعه قدر جذب و تامین کار بسیار زیاد احساس می شود .یاد آن ایام بخیر )

خانواده من که از ایل قشقائی ، و  پدرم از طایفه شش بلوکی و مادرم از طایفه  فارسیمدان بود با تاسیس شرکت نفت دیگر دست از کوچ های فصلی کشیده و در منطقه ساکن شدند و  پدرم در طوفشیرین  ، و مادرم در فلوتینگ یا فلوتین که در کنار  محل منبع های آب شهر و در شمال هفتکل  بود زندگی می کردند . و بعد از ازدواج آنها حدود سالهای   1327 یا1328 در محله طوفشیرین  زندگی خانوادگی جدید خود را شروع کردند .  و خداوند هم سه پسر و سه دختر نصیب آنها نمود .

و با پدر و مادر یک خانواده هشت نفری  را تشکیل میدادیم .

عشق و علاقه  مردم دامدار ایل قشقائی به دام  باعث شده بود که در محل از دام  خود نگهداری نمایند  وبا بکار گیری یک چوپان گله و رمه خود  را روزانه  به چرا بفرستند .

 و به همین خاطر در محله های چهارده چریک های طوفشیرین و گلابی ها و هوره و نمره 2 و گزین و چمن لاله و برم گاو میشی و دروازه  شهر و فلوتین وبرخی دیگر دامداری ادامه داشت  . و با علوفه موجود و چرا گاه  ها و مراتع  منطقه دام ها غذای کافی را می یافتند  و از آب چشمه های تلخ و شیرین هم برای نوشیدن استفاده می کردند .

در هر محله ای چند  نفر  به چوپانی  مشغول بودند .  و ماهانه با توجه  به تعداد راس دام ها مزد خود را دریافت می نمودند .

یک از کسانی که به دامداری علاقه داشت مرحوم پدرم بود ، که دوست داشت همیشه در حد توان تعدادی دام داشته  باشیم . با توجه به اینکه داشتن دام  مسائل و مشکلات خود را داشت . اکنون که به  گذشته فکر می کنم ، این فکر برایم تداعی  می شود که داشتن دام  در آن شرایط بیشتر مشمول  سرمایه  مالی بود که در دوران  گذشته و در شرایط نیاز مورد استفاده قرار گیرد .

خانواده ما و در راس آن مرحوم پدرم ومادرم عشق و علاقه  خاصی به نگهداری بز و بزغاله داشتند. و بدین خاطر تا مدت ها تعدادی بز و کهره (بزغاله کوچک کمتر از یکسال ) در خانه داشتیم . که در حیاط  خانه خالی عمویم  که در جنب  خانه  خود بود از آنها نگهداری می کردیم .

 هر روز صبح اول وقت پدر و یا مادرم گله را از خانه بیرون می بردند و عصر با آمدن گله بزها خود راه خانه  را یاد گرفته بودند و  به درب منزل که می رسیدند اگر درب بسته بود  با شاخ خود  به درب می کوبیدند تا کسی درب را به روی آنها باز کند و غروب شیر آنها توسط مادرم  دوشیده می شد و در هر صورت شیر و ماست خانه ما تامین بود . ضمن اینکه  به مناسبت های گوناگون از گوشت  قرمز  آنها  هم  استفاده می کردیم .

القصه تعداد دام های خانه ما از 10 الی 20 راس تجاوز نمی کرد. و هرساله بز های ماده  آبستن می شدند و بچه های  انها را که به کهره( با فتحه کاف وسکون ه و کسره  ر) یا بزغاله  معروف بودند ،به دنیا می امدند.کهره ها بسیار ملوس و دوست داشتنی برای اهل خانه بودند و ما آنها را به علت اینکه نمی توانستند پا به پای گله به صحرا بروند و چرا کنند در اطراف خانه نگه می داشتیم و مواظب آنها بودیم و برای چراه در اطراف آبادی دور می دادیم . آنقدر این کهره ها قشنگ بودند که برای هر کدام اسم خاصی گذاشته بودیم مانند ، شکر ، نبات ، قندی ، شنگل، منگل و......

زندگی در طوفشیرین و نگهداری از گله و رمه با هم جور نبود ، بخصوص اینکه  همه خانواده ما بطوری درگیر این مسئله بودند . کم کم مرور زمان پدر و مادرم  را واداشت به اینکه دست از نگهداری دام بردارند .  و منتظر شرایط مناسب بودند  که این مشکل را حل نمایند .

ات موجود در این کار یکی کم بودن چوپان در محله  بود ، و  به همین  خاطر چوپان ها مرتب  قهر و ناز می کردند و صاحبان گله  را به ول کردن گله و رمه  چوپانی تهدید می کردند . و دستمزد خود را افزایش می دادند . در همین اثنا مشکلات متفرقه ای هم پیش می آمد ، مانند زدن دزد  به گله و دزدیدن گله و بز و گوسفند ها .....و دیگر آمدن باران های شدید که باعث غرق شدن  گله ها می شد  . و دیگر بد رفتاری برخی چوپان ها بود که  با چوب دستی گاهی اوقات بد جوری  بز و گوسفندان را زخمی و یا دست و پا شکسته  یا شاخ شکسته و زخمی  روانه خانه می کردند و وقتی  به آنها اعتراض می کردی می گفتند : که این حیوان مرتب از گله  فرار می کند و نگهداری ان  در گوسفندان سخت است .

کم کم و به مرور زمان پدرم  در سال حدود1349 کلیه  بزو بزغله ها را فروخت و خانواده  را راحت کرد ، هر چند که بعد ها یک الی دوتا بز نژدی به ما هدیه شد که مرتب در خانه از انها نگهداری می کردیم .

گله داری خانواده ما خاطره ها و حاشیه هائی داشت که به تدریج  شرح آنها می پردازم .                  

بسمالله.

قسمت دوم..عشق به دامداری......

 خاطره1

 یکی از خاطره های بجای مانده در ذهن   این حقیر مربوط به زمانی است که تعدادی بز و تیشتر و چپش ( تیشتر بز ماده یک ساله ، و چپش بز نر یک ساله  را گویند )  در خانه داشتیم  و هر روز عصر که بز و  گوسفند ها و گله به محله می آمدند بر حسب عادت گله هر خانه ای به طرف  خانه مالک آنها می رفت و بز های خانه ما هم  که حدود 10 الی 20 راس بودند همین عادت  را پیدا کرده بودند . و شب ها  هم که پدرم درب مغازه بقالی  را می بست  و به خانه می  آمد  اول یک سری  به  آغل بز ها می زد و  تک تک  آنها را  نگاه می کرد و می شمرد  و بعد به استراحت و  شام   می پرداخت . مدتی بود که می دیدم پدرم  برای بز ها  اظهار ناراحتی می کند و می گوید که اینها برخی  زخمی هستند و مشخص است که چوپان گله با  چوب  یا سنگ  انها را مورد ازیت و آزار قرار می دهد ، و  پدرم  به خانه  چوپان گله می رفت  و می گفت  که این  زبان بسته ها چه گناهی کرده اند که آنها را درست هدایت نمی کنی  وقتی  به چرا می بری ولی  فایده ای  نداشت و تا چند روز  خوب  بود   ولی  بعد از چند  روز  دوباره همین اوضاع ادامه داشت ،  و بعد از مدتی  خبر  آمد که دزد  به گله  زده  و تعدادی از  گله ها  را  با خود برده است . و این مسئله گاهی ضربه های سختی  به مردم  محل می زد و  گاهی  شکایتی  هم  می شد  ولی  فایده ای  نداشت .  تا  اینکه  بعد از مدتی مشخص  شد  که  دزد  گله از دام های  خود چوپان نمی برد  و فقط از  بز و گوسفند های  افراد خاصی را  می دزدد. و همین  باعث  شد که ما  گله  خود  را  پیش چوپان های محل  جابجا کنیم . و به کس دیگری  برای چرا بردن و چوپانی بدهیم . سال ها گذشت و مدت ها بعد که ما  دام های خود  را فروختیم متوجه شدیم که یکی از دزد ها  که دیگر پیر شده بود یک روز  پدرم  را در سفری  به شهرستان های همجوار می بیند و  می گوید که من بودم که  گله های شما را با دوستانم  می دزدیدم  و چوپان شما  نیز  با ما همکاری داشت  و دست  ما را برای سرقت از گله و رمه  دیگران بازمی گذاشت .                                                                                       

خاطره2 :                                                                                                 

 پدرم به دزد پیر و باز نشسته قدیم گفت : که چرا  بعد از اینکه من گله ام  را  از پیش  آن چوپان  گرفتم و تحویل  چوپان دیگری دادم باز  از گله ها دزدی  صورت  می گرفت  آیا چوپان دوم  نیز  با شما همکاری  داشت ، دزد قدیم گفت :   آهان آن  کسی که برای شما چوپانی  می کرد  آن پسر ترک که اسمش ( س ) بود هرروز صبح گله  را که  به طرف دره  طوفشیرین و چها ر مشعله می اورد بعد از مدتی به طرف نوک کوه می رفت و شروع می کرد  به  نی زدن و بیشتر کارش همین بود و گله  را  زیاد در مراتع  نمی چرخاند  و ما  او  را  به  بنام  پسر و یا چوپان نی  زن  می شناختیم  و عشق مان  این  بود که هر دفعه چند تا  از گله او را می بردیم  و او هم ما را می دید و لی جرئت سر و صدا کردن  را  هم نداشت .

دزد  قدیم به پدرم گفت :  چرا  شما پیگیری نمی کردید

پدرم گفت : هرچه  به او می گفتیم  که دزد  به گله زده اظهار  بی اطلاعی  می کرد  و می گفت  من خبر  ندارم پس حالا معلوم  شد که چقدر  ترسو بود . و از ترس  چیزی نمی گفت .

خاطره3 :  باز مربوط  به دزدی از گله و رمه اهل محل است .

یک روز در محل شایع  شد که دزد   به گله زده و تمام گله ها  را با خود برده اند و چوپان  را هم دست و پا بسته در بیابان  رها کرده اند ، این خبر  خیلی سریع در محل پیچید و مردم و بخصوص کسانی که گله داشتند به طرف بیابان رفتند و  چوپان گله  را  که کتک خورده و ترسیده بود به محل آوردند و بعد  به ژاندارمری هفتکل برای  باز جوئی بردند .

چوپان گله گفت : که درحال استراحت درسایه کوه بوده و گله هم مشغول چرا بود که یک مرتبه  دو نفر که لباس خود را در آورده بودند و  فقط شورت  به پا داشتند از پشت سرم   به طرف من  امدند و بعد مدتی گفتگو ضمن اینکه من هم احتمال دزد بودن آنها را داشتم ولی در  آنجا چون  آندو  از من قوی تر بودند  ترس وجودم  را برداشته بود . چیزی نگفتم و آنها  یک لحظه من  را گرفتند و  با طناب دست و پای مرا بسته و همانجا رها کردند و سپس به طرف گله  رفته  و گله  را حرکت دادند . و من کاری  نمی توانستم  انجام  بدهم . جز سر و صدا  که  بی فایده بود  و البته خیلی سر و صدا کردم  و آنها را هم دشنام  دادم ولی  نتیجه ای نداشت . و در همان حال بودم تا اینکه رهگذری متوجه سر و صدای من شد و امد من را از بند رها کرد .

کار به شکایت در ژاندار مری کشید .

فرمانده ژاندارمری هفتکل گفت  که  این دزد ها  خیلی سریع  گله  را  ظرف چند روز از استان خارج می کنند و این نمونه دزدی ها هم  معمولا"   توسط چند  نفرسارق حرفه ای برنامه ریزی می شود . و اگر ظرف چند روز  رد آنها  پیدا نشود از دسترس خارج می شوند . و گاهی اوقات توسط  برخی از خان های دهات های  مجاور انجام  می شود . و بهتر است که مرتب  به  روستا ها سرکشی کنید  و جاسوس بگذارید  تا شاید ردی  از آنها  پیدا کنید .

یکی از مال  باخته  ها عمویم علی افشار بود که گله بزرگی داشت  و به اتفاق برادرش محمد افشار که شکارچی ماهری بود و در شرکت نفت موقعیت  خوبی داشت  با استفاده از یک خود رو شرکتی  به سرکشی از  روستاهای  اطراف پرداخت ، تا شاید سر نخی از دزد ها  یا گله پیدا کند .

آنها در  خود رو خود چوپان  و یک ژاندارم هم همراه داشتند و به گشت زنی  می پرداختند  تا اینکه روز دوم  بود که ضمن گذر از جاده های بین روستا ها  چوپان  به آنها گفت  : به ایستید 

عمویم  خود رو را نگه داشت و توقف کرد و پرسید : چرا گفتی  به ایستیم  ؟

چوپان  گفت :  به  دونفر  که در کنار جاده ایستاده هستند مشکوک شدم .

عمویم گفت  : چرا ؟

چوپان  گفت : گمان می کنم  دونفری هستند که دست و پایم  را بستند و گله را دزدیدند .

عمویم گفت :  اشتباه نمی کنی ؟ زیرا  به تیپ و قیافه اینها  نمی خورد که دزد گله  باشند ؟

و درست نیست  که  الکی  به مردم مشکوک شوی !  آیا دلیل خاصی داری و می توانی اکنون  با  آنها صحبت کنی ؟

 چوپان گفت : احتمال  می دهم  خودشان باشند و حتی رنگ  شورت  آنها هم  می دانم  ، وقتی  این صحبت ها در خود رو انجام  شد  عمویم  سریع با خود رو   خود را  به  آنها رساند  و در جلوی  پای  آنها توقف کرد  و آنها  با دیدن چوپان کمی جا خوردند  و سپس توسط  ژاندارم همراه به زور  انها را در  ماشین جا دادند و  به  پاسگاه  ژاندارمری بردند. و در پاسگاه  آنها را لخت  کردند  و متوجه  شدند  که  رنگ شورت  آنها  همان است که چوپان گفته است و مسلم  شد  که سارقین گله  خودشان  هستند .

بعد از مدتی کتک کاری توسط پرسنل  ژاندارمری آنها  از ترس خسارت زیاد گله که دامن آنها را نگیرد   لب  به سخن گفتن  گشودند و گفتند که از افراد شخص خاصی هستند که در روستا های خوزستان  دزدی می کند و ما  گله  را  دزدیده و تا مکان  مشخصی بردیم . و سپس تحویل افراد دیگری دادیم . و اگر شما هم  دیر بجنبید  گله از دسترس خارج  خواهد شد .

دزد ها  بعد از اعتراف خود نشانی  قلعه ای را در میان تپه های  دور افتاده ای در بین دو دهات دادند که گله  اکنون  در انجاست و  اگر خان محل متوجه دستگیری ما شده باشد توسط  یک پیک  پیاده  یا با  اسب به  افراد قلعه خبر می دهد و گله  را  از آنجا می رانند و می برند .

 فرمانده  ژاندارمری به سرعت  با تعدادی ژاندارم  و عمویم   به  محل سکونت   خان  مورد نظر  به راه افتادند  و بعد از رسیدن  به روستای مورد نظر  ،  دهات  را محاصره نمودند  ، و نگذاشتند که کسی از محل  خارج  شود  و سپس عمویم با فرد دیگری  به خانه  خان  رفت  و به عنوان  مهمان پذیرفته شد و بعد از صرف  پذیرائی در خانه  خان  یقه  او را گرفت  و گفت  که کارت  به جائی رسیده  که دزدی هم می کنی  ؟ و بعد  ژاندارم  ها  به داخل دهات  امدند  و چون شرایط برای خان سارق سخت گردید وی ضمن اعتراف حاضر به همکاری گردید . و فرمانده ژاندارمری  به همراه خان سارق  به محل  قلعه رفتند و عمویم  هم  که  گله اش  به سرقت رفته بود  گله خود را جدا کرد و  بوسیله  خودرو های  باربری  قدیمی که فکر کنم  نام  آنها بد فورد یا کامیون باری  بود ( در هر صورت مشابه  خودرو های امروزی است که برای  اثاث کشی و حمل وسایل اسفاده می کنند بود ) دام های مسروقه خود را  به  محله  ما که طوفشیرین  بود  اوردند .

خاطره 3

همان طور که قبلا" گفتم  ما تعدادی  بز و  بزغاله  که به آنها کهره می گفتیم داشتیم  و بز ها را  توسط چوپان های محل  به صحرا  می فرستادیم و کهره ها را چون کوچک بودند  در اطراف  خانه به  چرا  وا می داشتیم و تقریبا"  جلوی چشم  ما بودند .

کهره  ها خیلی قشنگ بودند  و عصر ها  با امدن  گله  به سراغ  مادرانشان  می رفتند و شیر می نوشیدند  و ما هم از این  صحنه ها لذت  می بردیم و آنها را خیلی دوست می داشتیم . و برای  انها  اسم های خاصی  گذاشته بودیم  مانند : شنگل ، منگل ، نبات ، شکر  ، قندی  ، ملوس  .و .........

و ان  کهره ها هم  برای  ما حالت سرمایه  بودند که  وقتی  بزرگتر  می شدند  یا  آنها را می فروختیم    یا در مواقع نذر و نیاز  ذبح  می کردیم .

عشق و علاقه  ما  به  آنها  کم نبود  و مرتب  من و مادرم و اعضای  خانواده  آنها را  زیر نظر داشتیم که کسی  انها را اذیت  نکند و از محل  دور نشوند . و دور و بر خانه  باشند و از مزارع کوچک  جو در اطراف  خانه  چرا نمایند .

روز ها  می گذشت و کهره  ها بزرگ  می شدند  تا اینکه  نزدیک  ایام برداشت گندم  در  خرداد ماه یکی از سال های دهه40 شمسی بود که  نزدیکی های ظهر بود که دیدیم کهره  ها  دیده نمی شوند  و گفتیم که  شاید  همین اطراف و دور بر خانه  باشند و  یواش یواش سر و کله  آنها  پیدا می شود . ولی بعد از مدتی دیدیم که  نه ! مثل اینکه کهره ها  دور و بر  آبادی نیستند . و جستجوی  ما هم  بی نتیجه مانده است . کمی نگران  شدیم و پدرم  را که درب  دکان  بود  مطلع کردیم و او گفت  : شاید همین  اطراف  باشد  زیرا  سابقه  نداشته که از محل دور شوند  و تعداد انها  حدود 8 راس بودند .

عصر شد و مانند  آن بود که  آب شدند و  زیر  زمین رفته اند . و تمام طوفشیرین  را  به کمک مردم  محله  دور زدیم و اثری  از  ان ها نیافتیم . و دیگر  مردم محل فهمیده بودند که کهره های  خانواده افشار گم شده اند .

ان روز گذشت و روز سوم بود که  چوپان پیری  بنام درویش که بینائی کمی داشت (درویش کور ) و برای  آب بردن به  محله  ما آمده بود گفت  که امروز در اطراف دامنه های  هفت تا کل  در ورودی  به شهر

 چند تا  بزغاله دیدم که گرگ  آنها را خورده بود .

با شنیدن حرف های درویش  توسط مادرم  ما کمی نگران شدیم و گفتیم که کهره های ما  که از  محل دور نمی شدند  و چه برسد که رفته باشند به اطراف  هفت تا کل  ورودی شهر  زیرا تا  آنجا حدود 8 الی 10 کیلومتر  راه بود .

مادرم  طاقت  نیاورد  و همان موقع که عصر در حال  سپری شدن و آفتاب در حال غروب کردن بود به من  گفت : بیا  با هم به  همین  نشانی برویم ، من دلم  جا نمی گیرد تا نروم و نبینم ، آرام نمی گیرم ولی  دلم شک دارد که  بزغاله های  خودمان باشد .

من و مادرم  با  پای پیاده راه افتادیم و از آبادی دور شدیم و آنقدر در فکر و ناراحتی بودیم  که  طی کردن مسافت  را متوجه نمی شدیم  وهوا داشت  رو به تاریکی  می رفت  که  به  اطراف  هفت تا کل رسیدیم ،  مدتی سرگردان در همان محل گشت زدیم و شک کردیم شاید درویش کور  که کمی  نابینا  بود اشتباهی  چیزی را دیده است  و فکر کرده کهره های ما هستند .  گفته گرگ  آنها را خورده است .

 در فکر و تفحص و جستجو  بودیم که  یک سیاهی   نظر ما را به خود جذب کرد و به طرف  آن  رفتیم و  وقتی  به  نزدیک  آن رسیدیم  دیدیم که بله یکی از کهره های خودمان است  و ما ناراحت شدیم و یک لحظه دیدم  که مادرم در کنار کهره مرده که توسط گرگ دریده شده بود نشست و شروع به گریه کردن نمود . ان لحظه برایم  خیلی درد ناک بود و مادرم  را بلند کردم و مادرم گفت  بقیه هم همینجا هاهستند  و اطراف  را  دور زدیم و با فاصله های هر  100  یا 50 متر یکی از کهره  ها  افتاده بود  و مادرم  بالای  سر همه  آنها رفت و برای  هر کدام  مقداری گریست  و  با گریه و ناراحتی گفت  گرگ  بی صفت همه را خفه کرده و فقط  یکی را خورده است و این عادت گرگ هاست  که نمی گذارند  هیچ  طعمه ای از دستشان سالم  در برود و آن کهره های  بی پناه دانه دانه  به دست گرگ کشته شده بودند .

آنروز گذشت ولی گریه های مادرم بر بالین کهره ها هیچ وقت  از یادم نرفت و در مقایسه  با زمانی که در گذشته  دو خواهر کوچکمان در کودکی در اثر بیماری فوت شده بودند،  مادرم بسیار بیشتر برای کهره ها گریسته بود . که ناشی از عشق و علاقه ای بود که بخاطر دامداری و مشکلات مالی خانواده مان بود  که داشتیم .

با نا امیدی در حالی  که  خورشید غروب کرده بود در تاریکی  راه خانه را در پیش گرفتیم  و دیگر امیدمان کاملا" به یاس  تبدیل شده بود . و هیچ کور سوی امیدی دیگر نبود .

شب در  خانه ما حالت عادی نداشت و خواهرانم مقداری برای کهره ها گریستند و پدرم  اگر کارد می زدی خون از بدنش جاری نمی شد و مرتب  می گفت  که : این  بزغاله  ها  را کسی از روی خصومت  به  انجا برده  و گرنه  بزغاله ها   از خانه  امکان نداشت دور  شوند .

اطلاعات جسته و گریخته ای از حالات و رفتار مردم اطراف و آشنا کم کم  بدست  امد و زمزمه  در محل  پیچید  که  مردم  دیده  اند  که فلانی  صبح  زود در خلوت صبحگاهی کهره  را  از اطراف  خرمن گندم  های زارعین محل دور کرده  و به طرف  بیابان سوق داده  است . پدرم که هوش   زیرکانه ای داشت کل مسئله را توانست دریابد که  انجام  اینکار توسط چه کس طرح و توسط چه کسی انجام شده است . و فردای  ان روز ، در شب در خانه ما جلسه بزرگی از شاکیان و همسایگان تشکیل شد و قضیه مورد موشکافی  قرار گرفت  و تقریبا" اثبات گردید که مقصر چه کسی بوده است  و مجری کار فکر نمی کرد که  کهره ها مورد  طعمه گرگ ها قرار گیرند .

و سعی می کرد  که  همه چیز را انکار کند ضمن  اینکه او را در حال راندن کهره ها  دیده بودند . فرد خاطی چند بار شروع  به قسم خوردن نمود که پدرم دیگر تاب و توان خود را از دست داد و یک سیلی محکمی  بر گوش وی خواباند  و به او گفت که قسم دروغ نخورد . آن شب در خانه ما خیلی از همسایگان تحت تاثیر قرار گرفتند و متاثر گردیدند  وحتی برخی قول مساعدت دادند که باعث دلگرمی شود ولی خسارت مادی و معنوی ضرر ما  با اینکه توسط افرا متمولی نا خواسته  انجام شده بود ، به اندازه  ذره ای  جبران  نشد .

خاطره 4

سال حدود1346 بود که روزی پدرم با یکی از چوپان های محل بر سر اذیت و آزار  بزهای ما کارش  به در گیری فیزیکی کشیده شد  به طوری که کار به شکایت در شهربانی و ارسال پرونده  به دادگاه رامهرمز کشیده شد و پرونده چند سال در جریان بود تا اینکه غائله به پایان رسید .( با توجه  به اینکه شرح  این درگیری  مصلحت نمی باشد  از ذکر آن صرفنظر نموده ام)

خاطره 5

 

 سال 48  یا 49  بود که  دیگر خانواده ما  از نگهداری  دام  به ستوه  امده بودیم  و مرتب  غر زدن های خانواده  پدرم  را  واداشت  که فکری  برای بز  و بزغاله های ما  که حدود 10 الی14 راس بودند  بکند ضمن  اینکه همزمان سربازی رفتن  برادر  ارشدم هم  نزدیک  بود و دیدم  که  پدرم  یکی از قصاب های  شهر را آورد خانه (بنام محمد علی چرمه اینی ) و یک جا  تما م دام  را  به او فروخت و همه ما را راحت کرد .                                                                                              والسلام

تیرماه سال 1392