یادی از دوران...

بنام خدا- عشق به دامداری درایل قشقائی در هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٢
 

بنام خدای  یکتا

عشق دامداری  در ایل قشقائی  ساکن در هفتکل

مدتی است با توجه  به گران شدن مداوم گوشت قرمز و سفید به فکر عاقبت کار تولید گوشت افتاده ام  با توجه  به اینکه  رشته  شغلی ام مربوط به کشاورزی و مقداری  هم دامپروری می باشد .  بیاد ایام  قدیم و کودکی و  اجداد خود افتادم که  با کار دامداری و دامپروری و کوچ های   بهاره و پاییزه(  ییلاق و قشلاق   )زندگی خود را می گذراندند . و با اینکار نقش عظیمی در  تولید گوشت قرمز کشور داشتند . اما اکنون  با گران  شدن دام و علوفه و مشکلات  ییلاق و قشلاق  جامعه روستائی ما  بسیار  رو به کاهش رفته است . و تولید گوشت  به حالت  صنعتی می باید جایگزین روش سنتی  قدیم گردد که این هم با مشکلات زیادی مواجه است .

چنانکه می دانید سنگ  بنای شهر هفتکل بعد از اکتشاف نفت در دشت لاله بود که در کنار آن هفت نشانه سنگی با روایت های گوناگونی قرار داشت که کم کم به هفت کل  یا هفت نشانه  معروف شد .

با اکتشاف نفت  و نیاز  به نیروی انسانی کار در منطقه مردم اطراف و بخصوص ایل قشقائی و .... طایفه های  مکوندی و..... به سرعت جذب کار در شرکت نفت شدند .( حال  با  توجه  به نبودن کار و اشتغال  لازم در شرایط فعلی جامعه قدر جذب و تامین کار بسیار زیاد احساس می شود .یاد آن ایام بخیر )

خانواده من که از ایل قشقائی ، و  پدرم از طایفه شش بلوکی و مادرم از طایفه  فارسیمدان بود با تاسیس شرکت نفت دیگر دست از کوچ های فصلی کشیده و در منطقه ساکن شدند و  پدرم در طوفشیرین  ، و مادرم در فلوتینگ یا فلوتین که در کنار  محل منبع های آب شهر و در شمال هفتکل  بود زندگی می کردند . و بعد از ازدواج آنها حدود سالهای   1327 یا1328 در محله طوفشیرین  زندگی خانوادگی جدید خود را شروع کردند .  و خداوند هم سه پسر و سه دختر نصیب آنها نمود .

و با پدر و مادر یک خانواده هشت نفری  را تشکیل میدادیم .

عشق و علاقه  مردم دامدار ایل قشقائی به دام  باعث شده بود که در محل از دام  خود نگهداری نمایند  وبا بکار گیری یک چوپان گله و رمه خود  را روزانه  به چرا بفرستند .

 و به همین خاطر در محله های چهارده چریک های طوفشیرین و گلابی ها و هوره و نمره 2 و گزین و چمن لاله و برم گاو میشی و دروازه  شهر و فلوتین وبرخی دیگر دامداری ادامه داشت  . و با علوفه موجود و چرا گاه  ها و مراتع  منطقه دام ها غذای کافی را می یافتند  و از آب چشمه های تلخ و شیرین هم برای نوشیدن استفاده می کردند .

در هر محله ای چند  نفر  به چوپانی  مشغول بودند .  و ماهانه با توجه  به تعداد راس دام ها مزد خود را دریافت می نمودند .

یک از کسانی که به دامداری علاقه داشت مرحوم پدرم بود ، که دوست داشت همیشه در حد توان تعدادی دام داشته  باشیم . با توجه به اینکه داشتن دام  مسائل و مشکلات خود را داشت . اکنون که به  گذشته فکر می کنم ، این فکر برایم تداعی  می شود که داشتن دام  در آن شرایط بیشتر مشمول  سرمایه  مالی بود که در دوران  گذشته و در شرایط نیاز مورد استفاده قرار گیرد .

خانواده ما و در راس آن مرحوم پدرم ومادرم عشق و علاقه  خاصی به نگهداری بز و بزغاله داشتند. و بدین خاطر تا مدت ها تعدادی بز و کهره (بزغاله کوچک کمتر از یکسال ) در خانه داشتیم . که در حیاط  خانه خالی عمویم  که در جنب خود داشتیم از آنها نگهداری می کردیم .

 هر روز صبح اول وقت پدر و یا مادرم گله را از خانه بیرون می بردند و عصر با آمدن گله بزها خود راه خانه  را یاد گرفته بودند و  به درب منزل که می رسیدند اگر درب بسته بود  با شاخ خود  به درب می کوبیدند تا کسی درب را به روی آنها باز کند و غروب شیر آنها توسط مادرم  دوشیده می شد و در هر صورت شیر و ماست خانه ما تامین بود . ضمن اینکه  به مناسبت های گوناگون از گوشت  قرمز  آنها  هم  استفاده می کردیم .

القصه تعداد دام های خانه ما از 10 الی 20 راس تجاوز نمی کرد. و هرساله بز های ماده  آبستن می شدند و بچه های  انها را که به کهره( با فتحه کاف و  را) یا بزغاله  معروف بودند ،به دنیا می امدند.کهره ها بسیار ملوس و دوست داشتنی برای اهل خانه بودند و ما آنها را به علت اینکه نمی توانستند پا به پای گله به صحرا بروند و چرا کنند در اطراف خانه نگه می داشتیم و مواظب آنها بودیم و برای چراه در اطراف آبادی دور می دادیم . آنقدر این کهره ها قشنگ بودند که برای هر کدام اسم خاصی گذاشته بودیم مانند ، شکر ، نبات ، قندی ، شنگل، منگل و......

زندگی در طوفشیرین و نگهداری از گله و رمه با هم جور نبود ، بخصوص اینکه  همه خانواده ما طوری درگیر این مسئله بودند . کم کم مرور زمان پدر و مادرم  را واداشت به اینکه دست از نگهداری دام بردارند .  و منتظر شرایط مناسب بودند  که این مشکل را حل نمایند .

  • مشکلات موجود در این کار یکی کم بودن چوپان در محله  بود ، و  به همین  خاطر چوپان ها مرتب  قهر و ناز می کردند و صاحبان گله  را به ول کردن گله و چوپانی تحدید می کردند . و دستمزد خود را افزایش می دادند . در همین اثنا مشکلات متفرقه ای هم پیش می آمد ، مانند زدن دزد  به گله و دزدیدن گله و بز و گوسفند ها .....و دیگر آمدن باران های شدید که باعث غرق شدن و گله ها می شد  . و دیگر بد رفتاری برخی چوپان ها بود که  با چوب دستی گاهی اوقات بد جوری  بز و گوسفندان را زخمی و یا دست و پا شکسته  یا شاخ شکسته و زخمی  روانه خانه می کردند و وقتی  به آنها اعتراض می کردی می گفتند : که این حیوان مرتب از گله  فرار می کند و نگهداری ان  در گوسفندان سخت است .

کم کم و به مرور زمان پدرم  در سال حدود1349 کلیه  بزو بزغله ها را فروخت و خانواده  را راحت کرد ، هر چند که بعد ها یک الی دوتا بز نژدی به ما هدیه شد که مرتب در خانه از انها نگهداری می کردیم .

گله داری خانواده ما خاطره ها و حاشیه هائی داشت که به تدریج  شرح آنها می پردازم .