یادی از دوران...

گاز ( گیس ) وضعیت سوخت مردم طوفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩۱
 

      

 

                                                       بنام خدا                              خاطرات  طوفشیرین  (3)    . . . .   گاز

یکی دیگر  از  خاطرا ت مربوط  به  گذشته  مسئله  گا ز (گییس   Gases .به  زبان  انگلیسی ) است . انرژی  سوخت و تولید گرما . که بعد از آب و برق  در مرحله  سوم نیاز  زندگی  بشری است .

    همان طو ر که  قبلا" در مطالب  گذشته  راجع  یه  گاز  اشاره کردم  .  خانه های  غیر شرکت نفتی های   طوفشیرین  فاقد  گاز لوله کشی در خانه بودند  و  خانه هائی که در نزدیکی  بخار  های عمومی  که به بخار  کمپانی  معروف بودند می توانستند  از  بخار کمپانی استفاده کنند  که آنهم مشکلات  مربوط به خود را داشت  و بقیه   خانه ها      با استفاده ا زکود حیوانی گوسفندی  (پشکل )  با آغشته کردن آن به کمی نفت سیاه (نفت خام)   سو خت خود را تامین می نمودند.   و در دم درب تمام  خانه ها  بشکه هائی  از نفت سیاه  که با الاغ  می آوردند و می فروختند   و مقداری کود  موجود بود . و روشن کردن  اجاق  با نفت سیاه  و  کود  را خود تصور کنید که چه منظره  و مشکلاتی  از لحاظ بهداشت و محیط زیست  بوجود آورده بود .  و از طرفی   شرکت نفت با اینکه  نفت  منطقه را مفت و مجانی  به کام   استعمارگران  می ریخت  از تامین جزئی و نیاز اولیه مردم  همین منطقه هم ابا می کرد و درکنار خط های  عظیم انتقال نفت   خانواده هائی بودند  که در زمستان  از سرما  خواب را راحت  به چشم خود نمی بردند   و برخی نیز در اثر استفاده  از چراغ های خوراک پزی (علاء الدین ) باید  اتاق های خود را گرم کنند  که انهم  خطر گاز گرفتگی را  افزایش می داد ..........و شعله های گاز  فراوانی بودند  که آتش آنها  تا کیلومتر ها  فضا را روشن می کرد  ولی مردم عام  از آن بی بهره بودند . و این وضعیت مردم  تا زمان آمدن ارتش  به هفتکل ادامه داشت . وکم کم  استفاده  از سیلند رهای گاز  داشت  شروع  می شد   ضمن اینکه   خدمات  رسانی  ان  ضعیف  و پر دردسر بود . ومردم  از خطرات  ان از جمله  ترکیدن سیلندر و آتش سوزی آن   بسیار  تعریف ها.....شنیده بودند و احتیاطا" همان    سوخت کودی را  به این ترجیح می دادند .

      چند سالی از آمدن ارتش گذشت .  چیزی حدود  5الی 6 سال .  و  حال سال 1353 الی 54 بود  و فرماند ه پادگان  همان  سرهنگ قاسمی بود که حالا به درجه  تیمساری  رسیده  بود  و از نظر  اجتماعی  مقداری  نسبت  به  اوائل  پخته تر شده  بود . شاید  برایتان سئوال  باشد  که چطور  من با  آن سن و سال  در مورد تیمسار  مملکت  قضاوت  می کنم  که این  هم به عملکرد  ظاهری و چیزهائی بود  که از گوشه و کنا ر می شنیدیم و می دیدیم.

      حال  من در دبیرستان درس می خواندم  کلاس سوم و یا جها رم  بودم . که متوجه  شدیم . تیمسار قاسمی  به  برخی از مردم  بد بخت و بیچاره  هفتکل   کمک هائی می کند  از جمله  اجازه  استفاده  از انشعاب گاز لوله کشی در خانه را می دهد . بدون دریافت هزینه ای از آنها ، و مساعدت  تیمسار  روز به روز  ادامه  داشت و تاکید  زیاد  روی  آدم هائی داشت  که  وضعیت  مالی بدی داشتند. و این  کار  هم با  بررسی و تحقیق  بوسیله  گروهی   دو الی سه نفره  از  ارتشی ها که  درجه استواری  داشتند انجام می شد .ودر محله  طوفشیرین  یکی از کسانی که  مشمول  مساعدت شده  بود  مرحوم  کل  رمضان  پی سپاریان  بود که  وضع مالی خوبی نداشت .ومن و خانواده ام  به فکر رفتیم  که ما هم پیکیری کنیم  ببینیم  که  چه طوری  انشعاب  گاز  می دهند و ما هم  بگیریم   شاید  از نعمت  گاز  یرخوردار شدیم    

 

 

.یک ماه  گذشت .

و  د راین مدت  چند  نفر دیگر هم  صاحب گاز لوله کشی شدند .من بعد از  مدتی  تفحص و جستجو متوجه شدم   که برای  گاز گرفتن  باید برویم پادگان  و نامه  به تیمسار بنویسیم  تا او  دستور  اینکار را بدهد .  برای  نامه نوشتن  به  سراغ  خانه  کل رمضان رفتم  و پرسیدم  که  چطور  نامه  نوشتید  و زن  او گفت  : نامه  نوشتیم  که ما بد بخت و بیچاره ایم و شوهرم زمین گیر است و من با بد بختی  نان  بچه ها را در می آورم . و با شنیدن  این  صحبت ها  دیگر  دستم  آمده  بود  که چه  طور نامه بنویسم .  و شروع کردم  سریع یک نامه  از زبان  پدرم  نوشتم   با این مضمون  که  وضعیت  مالی خوبی  نداریم  و احتیاج به  انشعاب گاز داریم . و بعد از نوشتن  اولین نامه  همسایه ها هم  که از من  شناخت داشتند .به سراغم  آمدند و از جزئیات  شروع  درخواست و نامه نوشتن سئوال می کردند و من هم که اهل  پنهان کاری نبودم  تا اینکه اول  خودمان گاز  را بگیریم و بعد شرایط آن را  به بقیه مردم بگوئیم   با آنها همکاری می کردم.( به علت اینکه  1- ازدحام تقاضا موجب نشود که به خودمان گاز ندهند و 2-  چون گروه تفحص  گاز پادگان اگر می فهمیدند کسی وضعش خوبه  به او گاز نمی دادند) و درمحل بخاطر همین مغازه بقالی  اسم  ما  به عنوان  کسی که درامد ش خوب است  توسط همین مردم  جا افتاده بود ضمن اینکه  کسانی بودند که درموقعیت بسیار خوبی بودندو گاز هم گرفته بودند . گروه  مسئول  گاز پادگان   بعد از رسیدن  درخواست های مردم  می آمدند و خانه ها را بازدید می کردند و اگر کسی بقول خودشان وضعش خوب بود درخواست او را  رد می کردند . وخوب بودن وضعیت مردم  شامل داشتن  قالی ویا  یخچال و یا تلویزیون  بود که مورد ملاک آنها قرار میگرفت .

 و هر چه مردم میگفتند  یعنی کسی که یخچال داره دیگه احتیاج به گاز نداره ؟ و اگه  پولیه   قانونی بگذارید تا ما هم پول بدهیم .  ولی نتیجه ای نداشت که نداشت . و اینکار  آنقدر مردم  را ناراحت کرده  بود که مردم  به فکر  کلک  زدن  به  گروه .  می افتادند  و نقشه های    مردم  چندین  جا کارگر افتاد  تااینکه  کم کم آنها  دست مردم  را خواندند وعامل  خیلی از مشکلات مردمی بودند که مخفیانه  به گروه    اطلاعاتی را گزارش میدادند . و نحوه کلک زدن  مردم به این صورت بود که آنها خانه ای را که خالی بود با پهن کردن چند تا گلیم ومقدار ی ظرف و ظروف .  به عنوان خانه خود .  نشان گروه میدادند و انها هم  مجوز انشعاب  را به آنها می دادند . واین روش بعد از اینکه لو رفت  گروه  به افراد متقاضی  بعد از دیدن  خانه می گفتند شما  چند نفر هستید  وشناسنامه  ها یا چیز هائی مشابه  را از آنها طلب می کردند که معمولا" در خانه موجود نبود گاهی اوقات  خانم  خانه می گفت وایسین تا شناسنامه ها را بیاورم وراه می افتاد به طرف خانه اصلی خودشان و گروه هم که می دانست پشت سرش راه می افتاد  تا به خانه اش برسد وبه او بگوید  که خانه تو این است نه آنکه نشاندادی  و یا  برخی از مردم . وسایل خانه خود را در خانه همسایه ها  پنهان می کردند  تا گروه ارتشی  موقع بازدید چیزی را در خانه نبینند . و این  نقشه  و برنامه ها بین مردم و گروه  در جریان بود وما افرادی را می دیدیم  که گاز گرفته اند که قابل تصور نبود .   در هر صورت  من    هر که  می آمد  برایش  نامه می نوشتم و به او می دادم و میگفتم  برو و این نامه را در پادگان به  دفتر تیمسار قاسمی بده تا چند روز دیگر برایت  گاز بکشند.  و تقریبا" امار کسانی را که در طوفشیرین  گاز گرفته بودند  را به  روز داشتم. زمان به سرعت سپری می شد و همین مردمی که برایشان نامه می نوشتم  مرتب  صاحب گاز می شدند و می آمدند و مرا دعامی کردند ولی نامه ای را که برای خودمان نوشتم  بی نتیجه مانده یود. و تقاضای  نامه نوشتن  هم روز به روز بیشتر می شد و من هم که همیشه قلم وکاغذم آماده  بود  ظرف  چند دقیقه  نامه را می نوشتم وبه آن ها میدادم در اثر کتابت  مرتب .   کم کم متوجه  شدم  که هر چند روز یک مرتبه  متن  نامه هایم  را  تغییر بدهم  تا شبیه هم نباشندو کسی نفهمد همه را من نوشتم .

...... بی نتیجه  ماندن درخواست گاز خانه ما . من و خانوادهام را بسیار ناراحت کرده بود.وشروع کردم به نوشتن نامه دوم و بعداز چند روز نامه  سوم ولی مانند این بود  که  نامه ها ی ما را . به دریا میریزند و مرتب انشعابات گاز در طوفشیرین  زیاد می شد و غصه  خانواده ما  به حد قابل انفجار رسیده  بود و کسی جلوگیر ابراز ناراحتی  پدر و مادرم  نبود. و گاهی  من مخفیانه  نامه می نوشتم  و بوسیله  ارتشی هائی که مشتری دکان ما بودند  میدادم که به پادگان  ببرندو به دفتر تیمسار بدهند . نکته ای که دررایطه با نامه نوشتن  جالب  است بدانید  این است که با نامه نوشتن من یکی  دو نفر هم از همسن وسالهای من هم . در محل شروع کردند کپی برداری از نامه مرحوم کل رمضان  که در متن نامه نوشته بود من مردی علیل و زمینگیر هستم و زن من با زحمت برایم  نان در می آورد و بعد از ارسال نامه ها  گروه ارتشی  بعد از بازدید از خانه و تحقیق  به مرد متقاضی  می گفتند  توکه حالت خوب است و کار میکنی  چرا در نامه  نوشتی  من علیل و زمینگیر هستم  و این دروغ  است وبه تو گاز نمی دهیم . واین ناشی گری سایر کاتبان  . کار مرا بیشتر کرده بود و در محل پخش شده بود که دست  پسر افشار  خیر و برکت  دارد و برای هرکی نامه می نویسد به او گاز می دهند . ولی  کله خودمان بی کلاه مانده  بود واین موضوع داشت  اثر روانی  خود را بر پدر و مادرم روز به روز بیشتر گسترش می داد و نمی دانستیم  چه باید بکنیم . و حال چند ماه از اولین  نامه گذشته  بود  و آمار خانه های  گاز  دار شده بودند . روز به روز بیشتر می شد .و این برای ما یک معمائی شده بود و تقریبا"شک برده بودیم که تمام کار ها بوسیله گروه ارتشی صورت می گیرد و احتمالا"تیمسار از جزئیات  ریز کا ر بی اطلاع است

     یک رو ز  پدرم در حالی  که  دچار مرض سرماخوردگی  شدید شده  بود  و اعصابش هم از بابت  مسئله گاز  ناراحت  بود   تصمیم گرفت که به پادگان برود  و تیمسار را حضورا" ملاقات نماید و علت  مسئله  را  شفاها با دلیل و مدرک  بپرسد و تا نتیجه قانع کننده ای نگیرد  به خانه نیاید . چون دیگر تحمل  نداشت  آخر  با هیچ  دلیل و منطقی  جور در نمی آمد  که چرا  به ما گاز نمی دهند . چون حالا دیگر.  به همه طور طیفی  از پول دار تا  فقیر  گاز  داده  بودند و معلوم  نبود  که ما را در کدام دسته بندی و گروه  قرار داده بودند  که  تمام نامه های ما که بیش از  10 تا  می شد  بی نتیجه می ماند . و بهمین  علت پدرو مادرم صبح  یکروز  به درب پادگان رفتند  و به دژبان های دم درب گفتند که می خواهیم   با تیمسار ملاقات نمائیم  . و از قضا  د رآن روز  تیمسار در  پادگان نبود  و مرتب  نیروهای دژبانی  به پدرم میگفتند : اگر نامه ای داری بده و برو .و پدرم  می گفت : که  من آمده ام  تیمسار را ببینم  . وبا کس دیگری کاری ندارم و فقط می خواهم  با او حرف بزنم .  و ظاهرا" گروه  واگذاری  انشعاب گاز  پدرم  را دیدند و متوجه شدند که کار پدرم در رابطه با عدم رسیدگی به نامه های او برای گاز بوده است و مرتب  به او می گفتند : که برو  . تیمسار  امروز نیست . ولی پدرم دست بردار نبود و هرچه به او می گفتند  اگر حرفی داری  به ما بزن  پدرم  چیزی نمی گفت  و می گفت   : آقا من مثل  یک  مریض هستم  که امده ام دکتر . و فقط دکتر می تواند مر امعالجه کند نه کس دیگر . و چند نفر هم . هرکاری کردند که توسط  نیروی انتظامی (بنام دژبان )و سایر  درجه داران  پدرم  را رد کنند که برود  . پدرم  محکم  ایستاده  بود ونمی رفت و  چون  پیرمرد بود آنها  دوست داشتند که محترمانه او را رد کنند   خلاصه کلام  آنروز  تیمسار  به پادگان نیامد و پدرم  تا آخر وقت  همانجا  ماندو اتفاقا" آنروز روز پنجشنبه بود .و پدرو مادرم  ظهر .  بدون گرفتن نتیجه ای  به طوفشیرین برگشتند . و حال پدرم که مریض بود بد تر هم شده بود .

 

 فردای  آن روز که جمعه بود . گروه  واگذاری  گاز به طوفشیرین آمدند و مستقیم  به  خانه ما آمدند و خانه ما را بازدید کردند  .ضمن اینکه  معمول بود با آمدن  آنها مردم  هم به دور آنها تجمع می کردند . رفتار و برخورد ان ها نشان  می داد که  از چیزی و یا مسئله ای  بسیار ناراحت  هستند و پدرم  آنها را به داخل  دکان که در همان نزدیکی ها بود دعوت کرد . ولی  آنها  راحت نبودند  نمی خواستند  که  به دکان بیایند  تا اینکه  با اصرار مادرم و من و پدرم  بطرف مغازه آمدند .  آنها دو نفر بودند و با یک جیپ ارتشی  در منطقه فعالیت می کردند .

 بعد از تعارف آنها به مغازه  . در حالی که  جلوی مغازه حسابی شلوغ شده بود  برای   آنها  نوشابه باز.  و به آنها تعارف کردیم و حاضر نبودند  که نوشابه  ها را بخورند . مادرم  که از ازدحام جمعیت دم درب مغازه عصبی شده بود.  با داد و بیداد  به  مردم .  انها را از جلوی مغازه   دور کرد . وسپس یکی از ارتشی ها  زبانش باز شد .و شروع کرد به صحبت کردن  که : آقای افشار شما  چرا رفتید و شکایت  ما را همه جا کردید که این ها از مردم پول  یا شیرینی می گیرند   ؟ و  دیروز می خواستید  به تیمسار  چه بگوئید ؟

  پدرم  گفت : می خواستم ببینم چرا  به همه انشعاب  گاز داده ولی به نامه های من  ترتیب اثر نمی دهد .؟

  آنها گفتند که : نه  تو منظور دیگری  داشتی . و می خواستی شکایت ما را به تیمسار بکنی  .  

    پدرم گفت : من چه شکایتی از شما داشتم  .اصلا" شما را می شناسم  که بخواستم   شکایت   شما را بکنم ؟ که دیدم  آنها کمی نرم شدند و به زبان ترکی  با همدیگر صحبت کردندو به پدرم گفتند : که ما تمام نامه های شما را بایگانی می کردیم  به علت اینکه  به ما گزارش  شده بود که شما گفتید   که  اینها  رشوه می گیرند و به مردم گاز می دهند و حالا .  متوجه شدیم  این  گزارش ها دروغ  بوده  و سپس . یکی از نامه هائی را که ظاهرا"   یکی از آشنایان خودمان برای انها نوشته بود   را هم به من نشان دادند و خواندم  اون بی انصاف کلی چیز های  بی ارزش  را فقط از بابت اینکه  به ما گاز ندهند علیه ما نوشته بود ولی نام نویسنده  را کاملا"خط زده بودند  به طوریکه  مشخص نبود  و بعد آنها گفتند حالا  بیا یک نامه بنام  همسرت  بنویس تا به شما گاز  بدهیم  چون  اسم شما را ما طوری رد کردیم که وضع  مالی خیلی خوبی دارد  و نمی توانیم  رو ی ان نامه ها اقدام کنیم  و منهم که در نامه نوشتن تبحر کافی کسب کرده بودم  درجا یک نامه  بنام  مادرم  واز قول او نوشتم و به آنها دادم  و آنها رفتند و دو روز بعد آمدند و به ما گاز دادند  ولی با تعجب دیدم که مجوز انشعاب  بنام  پدرم  است  و بعد انها  گفتند که یکی از نامه های شما  ظاهرا" خارج   ازسیستم ما به تیمسار  رسیده و او دستور مجوز  را داده و حالا ما  انشعاب را بنام آقای افشار  می دهیم  و ان نامه  آخری  را   از بین می بریم

  همینکه  مجوز کار را به مادادند  ظرف یکی دو روز لوله کشی  را کامل انجام دادیم واز نعمت  گاز   برخودار شدیم  و رابطه  پدرم  هم با  ان دو نفر خوب شد و وقتی  در رابطه با پدرم   شناخت  بیشتری پیدا کردند  به او علاقه مند  شدند و یکماه  بعد یک روز که با پدرم  جلوی دکان بودیم   انها  به طوفشیرین  آمده بودند  و با دیدن  پدرم  با او احوالپرسی  گرمی کردند و دست پدرم را کشیدند و به داخل مغازه بردند و با خنده گفتند:  آقای افشار  چرا شیرینی ما را  نمی رسانی  ؟ مگه چند بار باید به توسفارش کنیم. ؟

  پدرم  هم با شوخی گفت :  سفارش  شما   به من رسید . ولی آن طوری  که شما ها با من برخورد کردید  برایم  قابل باور نبود که شما اهل شیرینی هستید. .و سپس یکی از آنها دست کرد تویه جیب پدرم و  شوخی شوخی .   200 یا 300 تومان برداشت وسپس  رفتند. و بعدا"  ما متوجه شدیم  که آن روز که پدرم  به درب پادگان  رفته بود  اینها خیلی ترسیده  بودند  بی دلیل نبود ! بخصوص از اینکه نتواتنستند او را قانع کنند  که با انها حرف بزند و پدرم  هم از درب پادگان  کنار نمی رفت و بخاطر همین هم فردای آن روز (روز جمعه ) با برنامه به طوفشیرین و منزل ما امدند تا به طریقی مسئله را حل کنند و نگذارند که روز شنبه پدرم باز به درب پادگان و ملاقات تیمسار برود .  چون کارشان ایراد داشت .

      بعد از اینکه خط  انشعاب  لوله کشی  گاز را با دردسر  به خانه کشید یم  . یک انشعاب به آشپز خانه و  برای  استفاده   از انرژی گرمائی در اتاق  خانه . یک انشعاب گاز  بردیم و یک بخاری  آهنی  گرد  با  لوله خروج گاز  در اتاق کشید یم که نام آن  به  بیلر  مرسوم بود و از آن به بعد  برای درس خواندن و گرم کردن خود در خانه  در  زمستان ها مشکل  سرما نداشتیم .  

 

 

                                والسلام