یادی از دوران...

آب . وضعیت آب اشامیدنی طوفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩۱
 

بسم الله                                                      

          خاطرات طوفشیرین (2).  .  .   آ ب 

        شرکت نفت  به هرکجا  که می رسید . آنجا را  آباد ، و از هر کجا خارج می گردید . آن محل  نابود می شد .(این جمله برای کسی که از شرکت نفت اطلاعی داشت  ملموس، و ورد زبان مردم بود. )

 و امکاناتی را که  فراهم می نمود  در حدی بود  که  خود نیاز داشت ، مانند جاده های  تنگ و باریک  ، خانه های سازمانی  ، کودکستان ، وسیله  ایاب و ذهاب  ، برق ، آب لوله کشی و گاز (که به گیس معروف بود . ) و چیز های  دیگر  .........که فقط برای  پرسنل  خود تامین می کرد . برای مثال  گا ز مورد استفاده از معا د ن  هفتکل بصورت  مفت و مجانی  می سوخت  و به هوا می رفت . ولی اجازه نمی دادند مرد م عام ،  برای  تامین انرژی سوخت وگرما  از آن  در   خانه های خود بصورت  لوله کشی استفاده  نمایند . و مردم ، تا سال ها  بعد  با استفاده از  کود دامی و نفت سیاه برای  تامین انرزی ،  گرما و پخت غذا  استفاده می کردند.  و خانه هائی  که متعلق  به پرسنل  خود  بود .حق استفاده از  آب لوله کشی داشتند .  داشتن  آ ب و گا ز  لوله کشی در خانه ، نعمتی بود  که مردم  آرزوی  آن را داشتند . و بسیار دست نیافتنی بود . و شرکت  نفت  برای  جلوگیری از  اعتراض  و رفع حوائج اولیه مردم ، در محله  ها چند تا محل  بزرگ  عمومی ، برای پخت غذا  بنام پخار کمپانی ، (غذا پزی عمومی  )و  چند تا محل  آ ب عمومی  بنام  بمبو شرکت نفت ، که مردم  با سطل آ ب را به داخل خانه خود  می بردند .ودر مخزن بزرگتری  ( بنام درام که همان  بشکه نفتی 200 لیتری است که اکنون  واحد فروش نفت جهان است .)  نگهد اری و استفاده  می کردند .  و بیشتر اوقات  در خانواده های پر جمعیت  یکی از خانم ها  کا رش حمل  آ ب به داخل  خانه  بود.  و جنگ و دعوای زنانه  همیشه بر سر نوبت گرفتن  آ ب  از لوله عمومی  بر پا بود  و زور هم همیشه  با کسانی  بود  حوصله  و انرزی  بیشتری  برای  سر و صدا  داشتند ، و آدم های ساکت  و کم حرف  همیشه  در آخر  وقت  اگر  آ ب قطع  نمی  شد سطل های  خود  را پر می کردند و برای  یک  خانواده  با توجه  به  نیاز  به  آ ب روزانه  باید همان  مقدار  آ ب  با  دو تا سطل   توسط  مسئول  حمل  ا ب  به  خانه  حمل  می شد . حال  خود حدس  بزنید ،  که  چه مکافاتی  بود   آ ب گرفتن از  لوله  ها . ولی  مسئله  گا ز بدتر بود . زیرا نمی شد  گا ز  را  در  داخل  خانه  مانند آ ب  انبار  و نگهداری  نمود ودر سرمای  سخت  زمستانه تنها  ملجا و پناه  مردم  کود حیوانی  (پشکل ) بود  که  استفاده می شد و اگر  مانند روزگار  اکنون  بود  کود  حیوانی  مجانی  پیدا نمی شد.  زیرا  اکنون  با قیمت  خوب  خرید و فروش می شود .  حال  وقتی می گوئیم  داشتن  آ ب و  گاز  نعمتی  بود  خود  متوجه  درد سر  آن  می شوید .

   بعد از رفتن  شرکت  نفت از هفتکل وضعیت  اقتصادی و اجتماعی  مردم  خیلی بدتر،  و کل شهر  هفتکل  از رونق  افتاده بود  و روحیه  یاس  و نا امیدی    دامن  خود  را هر روز بیشتر گسترش می داد . و خانه هائی که  متعلق  به  افراد  شرکتی  بودند  مانند  قبل از آن  دارای  آ ب و گا ز  خانگی  بودند . تا اینکه  نیروی ارتش  (تیپ 3 زرهی تبریزو مراغه ) به  هفتکل   وارد  شد .(که  البته  آمدنش  بخاطر شرایط خاص آن دوران بود . که  احتمال  جنگ  ایرا ن و عراق برسر شط العرب (اروند رود ) داشت با لا می گرفت و بعد ها  به  قرار داد ص،01970  الجزایر  بین ایران و عراق   انجامید )  ارتش  در مقایسه  با شرکت  نفت با اینکه  دستش  بسته  بود  و پول  آن چنانی  در اختیار  نداشت   (. زیرا کارش  تولید و  استخراج نفت  نبود) ولی  دوست  داشت ، که  به  مردم  شهر  بیشتر  برسد و اگر  همین دید را  شرکت  نفت  هم می داشت  که  به فکر  آینده  مردم  باشد  کار هفتکل  به  اینجا ها نمی کشید . در  هر صورت  نیرو های ارتش  وارد هفتکل شدند   وبرخی  از  خانه  های  خالی  در  طوفشیرین  به تعدادی  نیرو های  مجرد  ارتش  با  قیمت  نا چیزی  به  اجاره رفت .   و در  محله  ما  هم  چندین  خانه  بود  که  ارتشی ها اجاره  کرده  بودند و درجه  آنها  اکثرا" گروهبان  بود   گروهبان  دو و سه  و گروهبان  یک  که درجه اش بالاتر بود کم داشتند. و ارتش  به گروهبان  یک ها و استوار ها و افسران و متاهل ها  از  خانه  های سازمانی  بجای مانده  از شرکت نفت  برای سکونت تحویل می داد و بقیه  آواره  پادگان  و محله  ها شده بودند  از جمله همین  طوفشیرین   خودمان .  و من هم چون  در مغازه  پدرم  بودم  و بیشتر  آن ها  از مغازه  ما خرید می کردند  هم خربد  نقدی وهم قرضی .  من بیشتر  ان ها را بنام  می شناختم . چون  اسم  همه  آن ها با لای  جیب سمت چپ  آنها  نوشته  شده  بود. و اکثر کسانی  که به مغازه  ما می آمدند من  سریع  اسم آ ن ها  را یاد  می گرفتم .و این  یکی از  مشغله های من شده  بود و اگر مردم  محل  اطلاعاتی  در مورد  اسم و آدرس  آن ها  می خواستند بیشتر  اوقات  به سراغ  من می آمدند و این شناخت  من ، بیشترین استفاده  را برای  پدرم داشت که به آن ها جنس قرضی می فروخت .

   

 

 

 

 

   ارتش  گسیل شده  به هفتکل  به وسیله  فردی  اداره  می شد  بنام  سرهنگ  قاسمی  (با همین درجه سرهنگی )  که  بعد  ها در هفتکل ماندنی  شد و به درجه تیمساری  هم رسید  وی فردی  عیال وار  بود (چندین دختر و پسر بزرگ داشت )  و حقوق ارتش  هم  کفاف  زندگی اش را تامین  نمی کرد و خانه اش در بهترین  منازل شرکت  نفت  یعنی  مهمان سرا  بود :«که  بنام گست  هاووس  همان مهمان  خانه  انگلیسی معروف بود . »   و چندین  دژ بان  از خانه اش مراقبت  می کردند.

   نیروهای  ارتشی  از اینکه  به هفتکل  آورده  شده  بودند ، ناراضی و راه گریزی نداشتند  حال  خود حدس بزنید ،  یک  تیپ  ارتشی  از   شهر  تبریز  یعنی مرکز  استان  آذربایجان شرقی  به  شهر  ماتم  زده  هفتکل  آورده  شود ند چه حالی داشتند . البته میدانیم   که نیروی ارتش  برای  همین مراقبت  از مرز ها و مملکت  است  که تشکیل شده . ولی  آن ها  انتظار چنین  شرایطی  را نداشتند.   و در آن  زمان  جدا شدن  و اخراج  از ارتش ، کار بسیار دشواری  بود .  رفتارهای   ناپسند و خشونت  آمیز  در برخی  از اوقات  از آنها دیده  میشد ! مانند:  چاقو کشی و لات بازی و عربده کشی و بد مستی کردن و امثال  اینها ....... که  از اخلاق های لمپنیسم  می باشد والبته این راهم  باید در نظر داشت  که  آدم های  با غیرت و شجاع و نترس و لوطی صفت و آدم های  منصف و با خدا و نماز خوان  زیادی  هم در آن ها بود و اگر بخواهیم  کلی قضاوت کنیم   در قدیم  افرادی جذب  ارتش می شدند  که  راه و موقعیت  بهتر  شغلی   دیگری نداشتند . و   هفتکل  شاید  برای  آنها  مانند یک  زندان   بود و مردم  هفتکل هم چون شناخت درستی  از ارش و ارتشی جماعت  نداشتند در مقابل  آنها احتیاط می کردند و در برخی اوقات هم  کار به درگیری و زد وخورد آنها با جوانان  محل می شد .  که بعد از مدتی  فیصله  می یافت  ولی درک و شناخت مردم هفتکل  از مسائل  اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی  اوضاع  زمانه  آن روزگار  از  آن ها بیشتر  بود و غیر از این مورد. بیشتر  آنها چون ترک آذربایجان  بودند ودر آنجا  مردم  ترکی حرف می زدند  مسلط  به زبان  ترکی  بودند و زبان هفتکلی  آمیخته به برخی لغات  زبان  انگلیسی  برای  آنها  سخت ودشوار می نمود و بچه های فضول طوفشیرین  هم. سعی می کردند  از همین مسئله  سوء استفاده  نمایند و سر به سر آن ها بگذارند . ضمن اینکه  بعد از مدتی  آن ها هم  دست  بچه ها را خواندند و زبان  محلی را یا د گرفتند . (یعنی  بیان  هفتکلی طوفشیرینی . شاید برایتان موجب سوال باشد که  این دیگر چه صیغه ای است .و آن صحبت کردن آرام . محلی لری  بختیاری  با تکیه کلام  آمیخته به طنز  شیرین و خنده دار بود  بطوریکه  هر وقت کسی  حرف میزد  آخرحرفش  به  لبخند ملیحی  خاتمه می یافت )

      

                          

حال  چون  موضوع  داستان ما  آ ب  است  دیگر  حاشیه کمتر می روم و این  چیز هائی را که  شرح  می دهم ،  در پیشرفت و درک  مسئله   لازم  می شد.

 

  تعدادی از خانه های خالی  طوفشیرین  که مربوط  به شرکت نفتی های سابق  بود  به  تعدادی  از گروهبان های ارتشی  اجاره داده  شد  . و چون خانه های محله  بزرگ  بودند  برخی مردم هم .  جهت  تامین  مخارج  زندگی  خود .  گاهی دو تا خانواده  یکی میشدند و با هم زندگی می کردند و خانه خودشان را به اجاره می دادند . و چون  خانه  ها  آب لوله کشی نداشت  آن ها هم  باید از پادگان که می آمدند  سطل به دست میگرفتند ودر سر لوله های عمومی  که محیطی زنانه  بود آب می گرفتند و به  خانه می بردند  و چون  تعداد لوله های  عمومی هم  همان  تعداد زمان شرکت  نفت بود(  و  همیشه به علت کم بودن  جایگاه  . بمبو های آب )  سر وصدای  زن ها  بلند  بود و مردم  هم با همین شرایط  کنار آمده بودند .  اکنون  ایستادن  ارتشی های مجرد سر لوله  های زنانه  صورت و جلوه ی خوشی نداشت  و هم  به خانواده  ها و خود   ارتشی  ها فشار می آمد .دراین  میان  کم کم ارتشی ها  زبان به اعتراض گشودند که  چرا ما نمی توانیم به داخل خانه  آ ب لوله کشی ببریم . واین  کلام در دل  برخی  از صاحب خانه ها  خوش  افتاد(  البته  صاحب خانه ها می دانستند  که اگر کسی اینکار را انجام بدهد  شرکت نفت که  مقداری از آن هنوز  هفتکل  بود با آنها  بر خورد سختی خواهد کرد  زیرا  آب   تامین شده  در  هفتکل  محدودیت داشت ، ونمی توانست  کل خانه های شهر را تامین کند  ضمن اینکه  شرکت نفت  فقط به نیاز خود و پرسنل شرکت  اهمیت می داد و برای بقیه مردم  در حداقل  امکانا ت تامین معاش می نمود .  ) و خلاصه  کلام . صاحب خانه ها   به فکر افتادند که  از این شرایط بوجود آمده  حداکثر استفاده را بنمایند  و آ ب لوله کشی را به داخل  خانه های خود ببرند .  و بعد از مدتی این فکر و تصمیم عملی شد و مستاجر های  ارتشی  دو الی سه  خانه   رفتند و لوله کش آوردند و آ ب را به داخل  خانه بردند و از آ ب کشی  با سطل   راحت شدند .  چند روزی  گذشت  واین  چند  صاحب خانه  سر از پای نمی شناختند . تا اینکه  بطور مخفیانه  گزارش این کار به شرکت نفت و از  آنجا هم  به ارتش اعلام گردید  که نیروهای  شما  در طوفشیرین  بدون مجوز قانونی  اقدام  به انشعاب  آب  به درون  خانه نمودند     

  

 

 

       یک روز  صبح  جمعه که من در جلوی  دکان نشسته بودم . دیدم  یک جیپ ارتشی  در حالی که یک مرد در کنار یک (راننده دژبان )  آن نشسته بود ،  آمد  و در محله دوری زد ودر شعاع  دید    دکان ما  با حدود  50 متر فاصله  ایستاد . و از جبپ پیاده  شد ،  وی مردی  میان سال  با موهای مایل به  سفید  و کت و شلواری  خاکستری  و قدی متوسط  با شکم کمی برآمده   بود  و  به اطراف  نگاهی کر د و  بلا فاصله  بعد از او  یک جیپ دیگر  با چند تا دژبان  هم آمد  ودر محل متوقف شد .  قیافه وی شبیه  ژان  گابن  (هنرپیشه معروف ) بود و شروع کرد به بررسی اطراف و می خواست  چیزی  از کسی بپرسد  و مردد  بود  که از کی سئوال کند . در همین هنگام  . من وتعدادی دیگر از  بچه ها به او  نزدیک شدیم . کم کم  مردم هم .  در آنجا  ازدحام نمودند و یکی گفت  که این  سرهنگ قاسمی . فرماند ه پادگان است و او از یکی پرسید که  در اینجا کی  آ ب لوله کشی به  داخل  خانه  کشیده  است  و کسی  حرفی  نزد و همه  اظهار  بی اطلاعی  می نمودند . در همین هنگام   یکی از  سرباز ها را  صدا زد و گفت :« دکان دار محل  کیه ؟ »  برو اونو صدا کن بیاد اینجا  . که دیدم  یکی  به طرف مغازه رفت  و بعد از چند لحظه  پدرم  که قبلا" خدمت سربازی رفته بود  آمد ، و بصورت خبردار یک سلام  نظامی داد و

 گفت :« جناب  سرهنگ  بفرمائید ؟»

 سرهنگ گفت : «پیرمرد در این محل چه کسی  به  خونه اش آ ب کشیده ؟»

 پدرم  گفت  : «من سرم به کسب و کار خودم است و از چیزی  خبر ندارم .»

 سرهنگ گفت : «چطو ر ممکن است  که تو ندانی ؟  کاسب های محل  از همه چیز اطلاع دارند .»

و سپس  پدرم  به  مغازه  برگشت  و  تازه ما بچه ها  فهمیدیم  که جریان  چیه  ، و یکی از خصوصیت   بچه های طوفشیرین  این بود  که  راجع  به هر چیزی  می خواستی اطلاعاتی   به دست  بیاوری   فوری  همه چیز را می گفتند ،  و خوب و بد   اینکار را نمی دانستند و همیشه  به دنبال  هیجان وکنجکاوی    بودند  بطوریکه  در بیشتر  مواقع ، برای مردم  مشکل  ساز می شد ودر خیلی  از  چیزها  دخالت می کردند  یعنی  اگر  کسی  سئوالی از فردی می کرد و آن ها بلد بودند  زودتر  از فرد مخاطب جواب میدادند .   در همین گیرودار  که سرهنگ   دنبال سر نخ می گشت    یکی از بچه ها گفت : «  تو منزل  صفی خانی و علی خان درخشان  آ ب کشیده اند .»

   سرهنگ  قاسمی که منتظر  همین حرف  بود  گفت : «که خونه اشان کجاست .»  

 که یکی از بچه ها  گفت  : « بیا تا نشونت بدیم .» و سپس به سوی  خانه   صفی خانی حرکت کرد و سرهنگ قاسمی  هم سوار جیپ شد و به دنبال بچه ها راه افتاد . و منهم که کنجکاو شده  بودم  به دنبال  آنها دویدم و مردم  هم  به همان طرف راه افتادند  تا به خانه صفی خانی رسیدیم .   هجوم جمعیت  همه را به وحشت انداخته  بود از جمله  آقای صفی خانی را  !  و وقتی به  خانه او رسیدیم   یکی از بچه ها  به سرهنگ  اشاره  کرد : «  اونا ها آقای صفی خانی .»

 سرهنگ  به او گفت: «  به اجازه ئ کی  به داخل خانه ات آ ب کشیدی ؟ و او چیزی  نگفت  سرهنگ  به دم درب خانه که رسید  چند تا ضربه  به درب  زد و چون روز جمعه بود گروهبان ها  در خانه و ظاهرا"خواب بودند  و وقتی درب را باز کردند ، با دیدن سرهنگ  قاسمی  جا خوردند و سرهنگ شروع کرد به آنها بد حرفی کردن و آن ها که دستپاچه  شده  بودند نمی دانستند چه بگویند ؟ و یکی که کمی جرئت  کرد گفت : جناب سرهنگ  ما وقتی از پادگان می آئیم  آ ب نداریم  که  سرهنگ  گفت : « سریع لوله ها را  قطع کنید  و فردا بیائید پیش من  تا براتون بگم .»

   گروهبان ها آنقدر  ترسیده  بودند  که نمی دانستند  چکار کنند و صاحب  خانه  هم  نمی دانست  چه  سرنوشتی  ممکن است  داشته باشد . بسیار نگران بود ؟!

   در همین هنگام  سرهنگ گفت : «اون یکی دیگه کی بود؟»

 بچه  ها گفتند  : «خانه درخشان » . و خانه را نشان دادند

  سرهنگ به طرف  آن خانه که نزدیک بود رفت و درب  خانه را  با چند تا ضربه به صدا دراورد . و چند  لحظه بعد یک گروهبان ارتشی  که نامش خسرو شاهی بود  با عجله  به  دم  درب  آمد و با دیدن سرهنگ  شوکه شد و سریع  رفت و لباس ارتشی پو شید و آمد دم درب ، و یک سلام  نظامی داد .

  سرهنگ که عصبانی بود  بازبان ترکی که من می توانستم بفهمم  به او گفت  : «پدر سوخته  کی گفت  تو خانه لوله  آب بکشی .و چند تا  فحش دیگر داد .؟»

 

 

 

  در همین لحظه  گروهبان که خودش را تا اندازهای جمع و جور کرده بود  با زبان ترکی گفت : «جناب سرهنگ  اینجا پادگان  نیست . هر کاری با من داری تویه پادگان ! . اگه یه  وقت دستت بالا برود  من هم می زنم .»

    سرهنگ  که انتظاری این طور حرفی را نداشت  کمی جا خورد و گفت : «لباس بپوش بر پادگان .»

     سپس  سرهنگ  آمد که سوار جیپ بشود که مردم  به او نزدیک  شدند و گفتند : «که  تعداد لوله های عمومی بسیار کم است  و ما بیشتر وقت  زن و بچه هایمان ،  برای گرفتن آب  تلف .... می شود .»

   سرهنگ  سوار جیپ شد و به  محل  لوله ها ی آب (بمبو ها )  سرکشی کرد و حرف مردم  را تائید  کرد و با صلاح دید مردم و تجمع خانه ها دستور داد در چندین محله  شیر  لوله آ ب عمومی نصب کردند. و این کا ر باعث شد مردم او را دعا کنند و بسیار خوشحال شوند و با افزایش تعداد ( بمبمو ها) محل های  شیر  آ ب گیری  ، دیگر از  تجمع  زنان به روی  لوله های  آب  عمومی  کاسته شد   و مردم  هم  از توان  و قدرت  سرهنگ  قاسمی  آگاه شدند  و  سرهنگ  در بیشتر مواقع  اگر کاری از دستش برای مردم  برمی آمد  انجام  می داد . از جمله تحویل   زمین  برای ساخت خانه در شهر  برای چندین آدم بد بخت وفقیر ، .و همچنین  گاز لوله کشی  هم به آنها داد .-( دررابطه با گاز  مشکل کمبود  گا ز  در منطقه  نبود .  ولی برای آ ب محدودیت وجود داشت ) و حتی گفت : « اگر در خانه های  شرکت نفتی متوجه بشوم   بعضی ها بیش  از حد ،  و استفاده  بی مورد  از گاز و آب می  کنند دستور می دهم  آنها را قطع کنند .»  واین  باعث  ترس  برخی از مردمی   شد  که در خانه   آّ ب و گاز شرکتی داشتند .

 

           در رابطه  با  درجه داری  که با  سرهنگ قاسمی   تند   صحبت کرد  بنام  گروهبان دوم  خسرو شاهی .  تا چند  روز  خبری  نبود  و بعد که  سر و کله اش  پیدا  شد  من   به  او  گفتم : « که  کجا  بودی ؟»  اول  کمی  طفره   رفت  و بعد  که  من  زیاد  پا پیچش  شدم  و به او گفتم :  « من دیدم  چه  به  سرهنگ  قاسمی  گفتی  ؟»  او گفت  :  « تو  پادگان  باز داشت  شدم  . بخاطر  همینکه  خودت  دیدی »  و  بعد  من  به او گفتم :«  آیا  اگر  تو را می زد ؟ او را می زدی ؟»  واو  گفت  : « سرهنگ  تو پادگان  دست  روی برخی   از درجه دار ها بلند  می کند . ولی  اگر  تو محله  دستش را  روم  بلند می کرد که منو  بزنه   چنان  می زدمش   که  بلند  نشه . چون  پادگان  محل  تنبیه  و فرمان  دادن  سرهنگه  ولی  تو  محله  حق  هیچ گونه  برخوردی  را  با  پرسنل  نداره  و او  چون  انتظار  برخورد من را نداشت  از حرف  من  بدش  آمد  دستور داد چند  روز  مرا  زندانی کنند . که مانعی  نداره  و من از این چیز ها نمی ترسم . »

 

چند  هفته  بعد  از  طرف فرمانده پادگان ،  به  خسرو شاهی  پیشنهاد  شد که  آیا می خواهی  به  تبریز  برگردی   تا  تو را منتقل  کنیم ؟  و او که این  آرزو  را  در خواب  هم نمی دید !.   سریعا" اعلام  موافقت  کرد  و منتقل شد و رفت  و بعد که  پیگیر  انتقال  وی شدم  گفته  شد که  به کرمانشاه  منتقل  شد . در  هر صورت  برای  وی  همه جا  بهتر  هفتکل بود .

     ولی  چون  کنجکاوی  من  ادامه داشت . در رابطه  با  انتقال  وی  که  با پدرم  صحبت کردم  پدرم گفت   این طور  ادم ها  که  نترس  هستند را معمولا "  فرماندهان  با  باج دادن  از  محیط کاری  خود  دور می کنند . (برخی  از نکاتی که  مرا به حاشیه  می برد  برای  شناخت  بهتر  اوضاع و احوال  آن دوران   خالی  از  لطف نخواهد بود  ضمن اینکه  شناخت  شما را   بیشتر می کند   که  اینها  برای  پیگری  ادامه خاطرات ضروری است )      

 والسلام                                          م--افشاری