یادی از دوران...

ابول ...فال حافظ فروش نابینای شهر هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩۳
 

 بنام خدا

ابول (فالفروش نا بینای  شهر ما  )

مرد کوتاه قد و نا بینایی بنام ابول که  به علت نابینایی به او ابول کور هم می گفتند در هفتکل زندگی می کرد و در شهر به فروش فال حافظ مشغول بود و خرج خود و خانواده اش را  تامین می کرد و مردم هم به او  کمک  می کردند .و او  زن و  دوالی سه و یا چهار فرزند داشت .که  دوتایشان را بیاد می اورم که پسر بودند و از بقیه اش  اطلاع  دقیق ندارم ....ابول دارای هوش خوب و متوسطی بود و در کنار منبر نشینان در شب ها در مساجد  با عصای خود قدم  زنان می رفت و پای منبر می نشست و از  وقایع و حوادث کربلا و امام حسین (ع) و دعا خواندن و روضه  خواندن  کم کم  اطلاعات  مناسبی در طول گذر زمان  بدست آورد  و بطوری که در مجامع کوچک خودش بساط پهن می کرد و برای  امام حسین(ع) نوحه می خواند و  از کربلا و قیام امام حسین برای مردم عامی  سخن به میان می اورد .در زمان های مشخص دهه 50  یک سال  در محله ما طوفشیرین  پشت دکان ما  در خانه ای در ماه محرم که مراسم گرفته بودند  ابول را می اوردند که روضه بخواند وظاهرا" در ان سال کس دیگری نبود که برای امام حسین مصیبت بخواند  و به همین  ابول اکتفا کرده بودند ..و این ابول هم که سال ها پای منبر  دیگران بود  با علاقه وافری  مصیبت می خواند و شرح وماجرای جهان سوز کربلا و امام حسین و یارانش را  با اه و ناله و گریه  سر می داد و زن ها  بیشتر گریه  می کردند . روایات و حدیث هایی که ابول می گفت را  حتی  سال ها در جای دیگر نشنیدم....و ایراد کار  در روضه خوانی ابول این بود که نمی توانست فارسی روان  حرف  بزند و  روضه را با زبان لری بختیاری  می گفت و نیش دختر ها و پسر ها  باز می شد و می خندیدند .و یکی از عواملی هم  که  باعث رونق  مراسم در ان سال شد وجود ابول بود و لهجه  مصیبت خواندنش ....مثلا" یک روز که داشت مصیبت می خواند گفت که  در یک مکانی اقا ایستاده بود که  یک دولویی (پیرزنی ) کتی کتی(خمیده خمیده  )  امد و تیگ  اقا  امام حسین  را  ماچ کرد ....و امثال هم .... و هر روز که از محرم  می گذشت  فردای ان روز  جملات و شرح   روضه خوانی  ابول  را  بچه ها در محل زمزمه می کردند و رونق کارش هم از همین  بود و صاحب  خانه ای که روضه گرفته بود هم از افزایش جمعیت  خوشحال می گردید ...و مرتب  به مردم  چای می داد .ان سال گذشت ولی یاد ابول و لهجه  بختیاری اش که روضه  می خواند در یاد ما باقی ماند .....ان هم  با کلمات خاصی که او  با ان فرهنگ خاصش بکار می برد ...........روز ها می گذشت و ما با  یاد  ان  ایام  دیگر با ابول  احساس نزدیکی می کردیم و برای مدتی هم  خانه ابول امد طوفشیرین و همسایه ما شد و در همسایگی ما  زندگی می کرد و غیر از  خود ابول متاسفانه همسرش هم  کور بود و چون  دنیا را نمی دیدند  فکر می کردند که کسی ان ها را نمی بیند و چند بار که در حیاط خانه با همسرش نشسته بود ...دیدم که همسایه ها با خنده می رفتند و درب حیاط خانه او را می بستند ...و بیشتر اوقات در وسط حیاط  خانه غذا می خوردند و بچه هایشان بازی می کردند . و سال بعد  دیگر در طوفشیرین نماند و رفت در بازار  ساکن شد و گویا  در زمان تیمسار قاسمی  به او توجه شد و خانه ای  برایش دست و پا کردند و به او زمین هم فکر می کنم  دادند .

مدت ها  گذشت.....و...روزها و عصر ها  ها در دوران دبیرستان هر وقت  ابول را در بازار می دیدیم  می رفتیم و با او احوال پرسی گرم  می کردیم و گاهی پولی به او می دادیم ولی در ان ایام ما خودمان  دانش اموز بودیم و پولی نداشتیم که به کسی کمک کنیم ..و از صدای ابول که با صوت  قران می خواندو اشعار حافظ و و ترانه های دشتی و فایز  می خواند لذت  می بریم ...... یک روز دیدیم  که گدای دیگری بنام سبزی در بازار وجود دارد که  ظاهرا" با ابول  خوب نیست و مرتب  به ابول غر می زند که  از پیش من دور شو تا مردم  به من کمک کنند و تا تو هستی  مردم پولشان را بتو می دهند و ابول هم می گفت  خداوند رزاق است و روزی را می رساند ...و هرکه  بخواهد بتو کمک کند میکند و چکار من دارد ...و راست هم می گفت  زیرا مردم هفتکل فقیر ها را می شناختند و به هر کس که دلشان می خواست کمک می کردند ...ولی  این سبزی دست بردار نبود و ابول  هم می دانست که کجای بازار  مناسب ترین محل برای کسب و کار است  و اندو  معمولا" روبروی هم  می نشستند و هر وقت کسی به ابول کمک می کرد سبزی ناراحت می شد و اهسته چند تا فحش می داد و معلوم هم نبود که به چه کسی فحش می دهد ....یک روز که در بازا ر با ابول   احوال پرسی می کردیم  یکی از بچه ها   شیطان در جلدش فرو رفت و اهسته دست  ابول را گرفت و برد در گوشه ای و در گوش او گفت  : می خواهیم سر به سر سبزی بزاریم و توهم  به ما کمک کن  تا او راعصبانی  کنیم و کمی بخندیم . و ببینیم که چه  حالی پیدا می کند و رفتارش چگونه می شود  . قرار شد بعد از  چند دقیقه دیگر ما پسر ها ی دبیرستان  یکی  یکی  به پیش ابول برویم  و بدون اینکه  پولی به ابول بدهیم بگوییم ابول  بیا این پول را بگیر و او هم مثل همیشه وانمود کند که پول گرفته و ما را دعا کند .....ابول کمی خندید و گفت :گناه دارد و ..ما اصرار کردیم  که  یک دفعه که  هزار  دفعه نمی شود و بیا همکاری کن .........و ابول هم  قبول کرد .... چند تا از بچه ها در منتهی الیه بازار و دور از اندو ایستادیم و اولین نفر رفت و به ابول گفت  ابول  بیا این پول را بگیر ..و ابول هم گفت : خدا کمکت کند و مرده هایت  را بیامرزد ..و برای او دعا کرد و تشکر نمود و یک دقیقه دیگر فرد دیگری  رفت و  به ابول گفت  ابول  بگیر این  پول را ...و ابول هم  تشکری کرد و شروع کرد  به دعا کردن .....همه داشتیم  سبزی را نگاه می کردیم که داشت از خشم  ، خونش بجوش می امد ..و عصایش را مرتب  به  زمین می زد و در همان گوشه و روبروی ابول نشست و ..و هیچی نگفت و نفر سوم  رفت و به ابول یک سکه  فرمایشی و دروغی داد و ابول تشکری کرد و دعا خواند .... و ما به سبزی نگاه می کردیم واینکه داشت عصبانیت خود را  فرو کش می کرد و نفر چهارم که رفت به ابول پول بدهد و تا گفت  ابول  این پول را بگیر دیدیم که چوب  سبزی به طرف  ان دانش اموز پرت شد و سبزی داد زد اره جون بواتون(بابا تون )...حالا همه  امروز می خواهید  پول به ابول بدهید و بطرف ابول یورش برد و ابول هم که  از  یورش های او اگاه  بود دست در دست یکی از بچه ها با خنده از انجا گریخت و بازار برای چند لحظه شلوغ گردید و با داد و بیداد مغازه دارها  سبزی هم از ان نقطه دور شد و......او (سبزی ) دست بچه ها را خوانده  بود و می دانست  که مردم هفتکل  انقدر پول ندارند که ظرف  5 دقیقه  4 نفر بیاید و به ابول  پول بدهد .....و از ان روز به  بعد بچه ها هر وقت به  بازار می رفتند  به سراغ  سبزی می رفتند و می گفتند این پول را بگیر و تا سبزی دست دراز می کرد بچه ها  به او یک متلک خاصی را می گفتندکه می دانستند بدش می اید . وفرار می کردند و او تا چند دقیقه هی فحش  می داد و بد و بیراه  می گفت و بچه ها که دور شده بودند  می خندیدند ....و مغازه دار ها نمی دانستند که  سبزی چرا  سر وصدا می کند و نمی دانستند که بچه ها سر به سرش می گذارند و سریع فرار می کنند ...و چند تا  از دکان دار ها  هم می امدند و به سبزی می گفتند از جلو دکان ما بلند شو  و برو جای  دیگر بساط خود را  پهن کن و گدایی کن ..واو هم نمی رفت و داد و بیداد می کرد ....و همه می گفتند بهترین مستحق بازار ابول است و به او کمک می کردند ........

سال 1358  پدرم  به رحمت ایزدی پیوست و ما را در سوگ خودتنها   گذاشت  و در سالگرد  وفات او در اردیبهشت سال 59بود که دیدم یک تاکسی جلو درب خانه ما توقف کرد و ابول با یک بلند گوی دستی از سواری پیاه شد و   شروع کرد با صدای بلند دعا خواندن و به طوری که من وا ماندم  که ابول اینجا چکار می کند  سریع رفتم و بلند گو را از دستش گرفتم و گفتم  نیازی نیست تا مردم را بر سرمان نریخته بزار فعلا" ارام باشد ........که دیدم مادرم  امد و کرایه تاکسی را پرداخت کرد و به من گفت برای سال بابات می خواهیم مراسم بگیریم ..و من گفتم که کسی نبود که بری و ابول را بیاری ؟  و او هم گفت کسی نبود و همین ابول  خوب  دعا می خواند و من هم که  قبلا " با نام ابول خنده ام  می گرفت ..نمی دانستم که چه بگویم  زیرا در مقابل  حرف زدن های ابول با لهجه بختیاری نمی توانستم دوام بیاورم و نخندم .که دیدم برادر بزرگم گفت دست او را بگیر و ببر داخل خانه و من هم  با گرفتن دست ابول که به همراه دو پسرش امده بود ان ها را  به داخل خانه بردم و دیدم که باز ابول بلند گو را به دست گرفت و در ان  فوت کرد و گفت اهلی محترم  طوفشیرین .. من دوباره بلند گو را گرفتم و گفتم  هنوز جمعیت نیامده و این  یک مراسم خانوادگی است  و به بلند گو احتیاجی نیست . و به مادرم گفتم یک ناهار و مقداری پول  بهش بدهیم و روانه اش کنیم برود و دیدم که مادرم گفت  الان همسایه ها می ایند و وقتی جمع شدند  سفره  می کشیم  و بعد از 10 دقیقه دو تا از همسایه ها هم  به خانه ما امدند و در این  میان دوتا پسر  ابول مدام  با هم در خانه کشتی می گرفتند و من نمی دانستم مواظب بلند گوی  ابول باشم  یا بچه ها را کنترل کنم که با هم دعوا نکنند .....در هر  صورت  ابول هم متوجه شده بود که من مانع از  استفاده از بلند گویش هستم و او می خواست با دعا خواندن از طریق  بلند گو  تبلیغی هم برای کارش بوجود بیاید تا  دیگران هم از او دعوت کنند و هر وقت من برای کاری از اتاق بیرون می رفتم  فوری  بلند گو را  فوت می کرد و  چند کلمه ای  ورد و  دعا می خواند و من هم که دیدم اصرار دارد که در بلند گو دعا بخواند خودش را با دو نفر همسایه در اتاق تنها گذاشتم و از خانه بیرون زدم که بروم و قدمی بزنم که  دیدم برادرم با صدا کردن مرا فرا خواند که برو داخل خانه و پیش ابول بنشین تا همسایه ها تنها نباشند . ...و هر چه می گفتم که  نمی توانم و خنده ام می گیرد  او قبول نکرد و گفت برو و بنشین ....بعدا" متوجه  شدم که  همه اهل خانه از دعا خواندن  ابول خند ه شان می گیرد و خودشان می روند و پنهان می شوند و  ارام  لبخند می زنند و فقط مرا به اجبار  پیش  ابول نگه می دارند .......و بچه های ابول هم که  متوجه شده بودند  من می خندم  انها هم دست از خنده برنمی داشتند و بلند گو هم کار می کرد و روایت هایی از زمان امام علی (ع) و امام حسین (ع) را ابول  تشریح  می کرد . ومن  به  لهجه و روایت های جدیدی که  به زبان محلی می گفت  ضمن خنده جزیی بزور خودم را کنترل می کردم .... به هر صورت بود با صدای بلندگو کس دیگری نیامد و سفره کشیده شد و ناهار چلو خورشی که تهیه دیده شده بود را صرف کردیم و من دیگر خسته شده بودم و می گفتم  که  او را  بفرستیم تا برود ..و پولش را هم بدهیم که دیدم مادرم گفت  می خواهیم  سر مزار هم برویم .....و فاصله قبرستان تا خانه ما حدود دویست متر بود و دره ای نیز در بین راه  بود و باید تا انجا  ابول را پیاده  می بردیم  و احتمالا"تا انجا هم  دعا بخواند ......ساعتی بعد از صرف ناهار اماده حرکت به  طرف قبرستان شدیم که باز  به من ماموریت داده شد که تو ابول را تا  قبرستان همراهی کن ودستش را بگیر و خانواده ما به همراه دو همسایه و دو پسر ابول  به راه افتادیم  به سمت قبرستان و بعد از گذشتن از کنار چند خانه ..در پشت دبستان امید  درشیب و سرازیری قرار گرفتیم و به حرکت ادامه  دادیم  تا اینکه  به  دره رسیدیم و با مکافات و نفس زنان  توانستم  دست ابول را بگیرم و بکشم  به سمت بالا و هنوز  به  قبرستان نزدیک نشده بودیم که دیدم ابول  بلند گو را روشن کرد و برای اهالی  طوفشیرین که چند نفر بیشتر نبودیم  شروع  به  دعاو  و روضه خوانی کرد و انقدر  حوصله ام  سر رفته بود  که یک ان  دست ابول از دستم  رها  شد و دیدم که  سر گردان و اشتباهی دارد به سمتی دیگر می رود  و برادرم دوید و دست او را گرفت و به سمت  مزار پدرم  او را رهنمون نمود ...و من هم  بعد از ارام شدن  خودم را سر مزار  رساندم و سریع  فاتحه ای خواندیم وگفتم که برویم که مادرم گفت  بگذار تا دعا و روضه ش را اینجا  کامل بخواند ....و ابول بلند گو را گرفت و شروع کرد  به فاتحه خواندن و پسرانش هم همانجا سر خوردن میوه و شیرینی  شروع  به دعوا و کتک کاری می نمودند و با نهیب برادرم ارام شدند و به انها گفتیم  همه این شرینی ها مال شما و می دهیم تا ببرید خانه  تا اینکه ارام شدند ..بعد از مدتی  ....مراسم تمام  شد و دوباره از همان راهی که رفتیم برگشتیم و ابول را با کلی  پول و شیرینی  و لباس های مرتبی که از قبل کنار گذاشته بودیم  روانه کردیم تا برود .....

تا سال ها بعد  که در هفتکل بودیم  هر وقت به بازار می رفتیم و ابول را با ان  کت بلند و عصا و فال حافظ می دیدم او را بسیار تحویل می گرفتیم و حال و احوال می کریم و کمک هم می کردیم . ...و گاهی  با او شوخی هم می کردیم و می گفتیم  ابول دوتا بچه کافیه و او لبخندی می زدو می گفت :  که  بچه رو خدا می ده !!...و دستی به سیبیل هایش هم می کشید ..

...یادش گرامی باد و روحش شاد....وبلاگ یادی از دوران ....منوچهر افشاری