یادی از دوران...

سایه و روشن
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٢
 

منوچهر افشاری

سایه و روشن

 

قدیم که سینما می رفتیم و فیلم  می دیدیم هنر پیشه ها  یا مثبت بودند و یا منفی .  و خوب و بد بودن آنها مطابق داستان حالت مطلق را داشت . و سایر ادم های فیلم  هم همینطور بودند در حالی که همه اینطور نیستند و ادم های خوب و بد خصلت های دو گانه بسیار دارند  و تاریک و روشن محض نیستند و بلکه رنگ های خاکستری و  نیمه تاریک و نیمه روشن هم زیاد داریم .

منظور از مطلب سایه روشن  نظرات و تماس هائی است که  توسط برخی که نامشان  را در مطالب می اورم گرفته می شود و ابراز ناخشنودی می نمایند که چرا در  نوشته های خود نکته های تاریک گذشته ما را عنوان می کنی  و این در شرایط فعلی و  زندگی ما مناسب نیست فرزندان و نوه ها و سایر  مردم اینها را بدانند و انتظار دارند که فقط خوب ها را بنویسیم در حالی که اینطور نیست ! و هر چه متن نوشته ها به واقعیت نزدیکتر باشد بیشتر به دل  می نشیند و ماندگاری  آن هم بیشتر است و ما نباید گذشته زندگی خود نا دیده و یا کتمان کنیم زیرا  این  نوشته ها   دهان به دهان و سینه به سینه بصورت واقعی و حقیقی  منتقل می شود .

 والسلام  علی من اتبع الهدی


 
 
غبار روبی از ...........
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٢
 

بنام خدا

زدودن غبار هائی که بر سنت های مذهبی ما نشسته بود.

شب عاشورا

یکی از خاطراتی که از ایام محرم و شب عاشورا در محل زندگی ما طوفشیرین هفتکل توسط بعضی از جوانان جریان داشت ، ارتکاب حرکت ناشایستی بود  که جریان داشت و کسی هم بصورت جدی  مانع این کار نمی شد . یا به دلیل مسامحه یا بی تفاوتی و یا عدم توانائی ، این کار دزدی حلیم نذری در شب عاشورا بود.

حلیم نذری اگر دزدیده شود گناه محسوب نمی شود !

حلیم دزدی شب عاشورا بیشتر جنبه تفنن برای بچه محل ها و مایه ناراحتی برای صاحب حلیم بود . این حرکت نه بوسیله کسی تائید شده بود و نه کسی آنرا ترویج کرده بود. در هر صورت این کار تا سال 1356 در محله ما انجام  می شد و بعد از انقلاب دیگر تکرار نشد .

در تاریخ گذشته طوفشیرین بخصوص دهه 40 و 50 که بیاد دارم همیشه شب عاشورا برای برخی از   بچه  محله های ما بجای اینکه به دعا و یاد امام حسین و یارانش و شهادت  انها باشد ، شده بود تفحص و تحقیق وجاسوسی برای اینکه بدانند چه کسانی در روز عاشورا نذری خواهند داد و اگر آش یا حلیم و........دارند... آنرا بروند بدزدند و بخورند . و انرا گناه نمی دانستند .  و نگران عواقب بعدی آن هم نبودند زیرا می دانستند که مال باخته پی گیر دزدان حلیم خود نخواهد شد وسخت نمی گیرد. و البته  دیگ حلیم و نذری را بعد از صرف نذری پس می فرستادند یا درب خانه می گذاشتند تا بدست صاحب آن برسد .

مال باخته های  نذری می گفتند که نذری برای امام حسین (ع) و هر کس آنرا برد خودش تقاص آنرا پس خواهد داد . البته این حرکت مانع از این نمی شد که حلیم نذری  راحت و بی درد سر در دسترس دزد قرار گیرد . و کسانی که حلیم داشتند گاهی تا صبح با چوب دستی و گرز و هر وسیله دیگری متر صد ورود بچه  محل  ها بودند . تا  اگر برای بردن حلیم آمدند آنها را تنبیه و یا فراری دهند . که نتوانند حلیم نذری را ببرند .

خاطره ای از یکی از بچه محل ها

یکی از سالهای قدیم بود که  با سرکشی و رد یابی متوجه شدیم  که  یکی از همسایه ها ( در محله چهارلنگ ها سرازیری ابتدائی محله) حلیم نذری دارد ، خبر را به اطلاع چند  تا دوستان رساندم و برنامه این شد  که  نیمه شب برویم و حلیم نذری  را بدزدیم ، تا نزدیکی ساعت دو نیمه شب به پشت پنجره خانه می رفتیم و سرک می کشیدیم  ولی شرایط مهیای ورود به داخل خانه نبود زیرا پیرمرد خانه با  یک چوب دستی  که به آن گرز می گفتیم در کنار دیگ حلیم در  بخاری* خانه کشیک می داد .

راحت نبودیم که دست از حلیم آن خانه بکشیم  با توجه  به اینکه  بوی حلیم مشام ما را آزار می داد . یکی از بچه ها را فرستادیم به طرف درب خانه دیگری که حلیم داشت و او رفت  و بعد از یک ساعت برگشت و گفت خانه سید حلیم دارد و لی خود سید در حالی که در کنارش یک چوب دستی بزرگی دارد  در حال تلاوت قران است و گمان کنم تا صبح بخواهد یک ختم قران بخواند و امکان غفلت سید  ناممکن است وظاهرا سید متوجه رفت و آمد بچه ها روی دیوار خانه شده است و هر چند  وقت یک بار در حیاط خانه گشتی می زند وبه کسانی که اطراف خانه پرسه می زنند چند تا نا سزا حواله می کند .

گفتم مانعی ندارد همین جا می مانیم تا اینکه یک فرصت مناسب پیدا کنیم و همین حلیم  را که دیگ بزرگی است بزنیم .

یکی از بچه  ها که دست کمی از یک دزد ماهر نداشت می گفت  فقط کاری کنید تا این پیرمرد برای چند دقیقه از بخار بزند بیرون و من در همین  زمان دیگ حلیم  را با اینکه داغ است روی دیوار می آورم و فقط یک نفر بیرون کنار دیوار  به ایستد و دیگ را از من بگیرد .یکی دیگر از بچه ها از تاریکی شب استفاده کرد و خود را به داخل حیاط خانه رساند و در کنارآبخوری خانه  که به آن حبانه ** می گفتیم در گوشه  دنجی  جای داد .

و حرکات پیرمرد  را مرتب با اشاره  به ما منتقل می کرد و حتی اشاره کرد  که گاهی از اوقات پیرمرد چرتش می گیرد که بخوابد ولی  یک طناب  به دسته دیگ  و سر دیگرش  را  به شصت پایش بسته  تا  اگر دیگ تکان خورد بیدار شود .

ساعت  به سرعت می گذشت و شکم ما از گرسنگی قار و قور می کرد و نزدیکی های  ساعت  سه و نیم شده بود و نگران  آن بودیم که دست  خالی  به محل قرار خودمان  در خانه  یکی از دوستان برویم ضمن اینکه در انجا هم تعدادی  به امید ما  منتظر بودند .

یک از بچه ها  پیشنهاد داد که یکی برود و یک سر وصدائی کند تا پیرمرد از بخاری بیرون بیاید و در این فاصله نفر دیگری دیگ را بیرون بیاورد که مورد توافق قرار نگرفت . زیرا اولا"  با ایجاد سرو صدا بقیه اعضای خانه  بیدار می شوند وثانیا" با توجه  به شناختی که از پیر مرد داشتیم اگر دستش  و یا چوب دستی اش  به  یکی از ما   می رسید روانه  بیمارستان می شدیم و گند کار در می آمد .

 از پنجره پشت سر  مرتب  به داخل بخاری  نگاه می کردیم و یکی از بچه ها فکری  به سرش زد وان این بود که تا صبح پیرمرد مجبور  می شود  که  یکبار  به دستشوئی برود و ما در این  فرصت  با خراب کردن پنجره  دیگ را بیرون ببریم . و این کمترین  خطر  و ریسک را  به همراه داشت و ما  بتدریج شروع کردیم از پشت  پنجره محل نصب و قرار گرفتن میله های  پنجره را با چاقو و پیچ گوشتی مانند زندانیان که نقشه فرار می کشند  لخت و تهی کردن به طوری که در  زمان لازم  با  یک حرکت  صریح کار خود  را  به انجام  برسانیم .

نزدیک ساعت  چهار صبح بود که پیرمرد تکانی خورد  که  به حیاط و احتمالا" دستشوئی برود و به محض خروج  من  و یک نفر دیگر   دو تا از میله های  پنجره  را کندیم و پریدیم داخل بخاری و دیگ حلیم  را که سنگین و داغ بود به کنار پنجره آوردیم و دادیم  دست  بچه های بیرون و سپس خودمان هم  از همان پنجره بیرون رفتیم و با یک سوت  موفقیت کار  را به  همه اعلام کردیم و با درد سر وخستگی  زیاد  دیگ را  به خانه مورد نظر رساندیم  وبا کاسه و بشقاب  قاشق و برخی دست خالی  با ولع  زیاد  به  خوردن افتادیم و رحمی  به  آن همه حلیم نکردیم . و بعد از مدتی حلیم تمام شد و شکم های ما حالا پر شده بود و نمی توانستیم  دیگ  خالی  را ببریم و درب خانه طرف بیندازیم . در هر صورت  باید تا قبل از طلوع صبح دیگ را  می بردیم و یکی از بچه ها  این زحمت را قبول کرد و انجام داد .

تا مدت ها بعد من و بقیه  بچه ها جرئت نمی کردیم از جلوی درب خانه ان پیرمرد رد شویم زیرا  حرکات و رفتار  همه  بچه محل ها  را  زیر نظر می گرفت و منتظر  یک حرکت  غیر عادی بود که کسی را گیر بیندازد و کتک مفصلی بزند .

 البته  از فردای آنروز اتفاقات و حلیم دزدی های شب عاشورا سریع منتشر می شد . واکثر بچه هائی که دستشان در کار بود تا مدت ها کمتر در محله ظاهر می شدند . هر چند که مردم می دانستند که ممکن است کار چه کسانی باشد ولی صدایش را در نمی آوردند .

 

 

  • بخاری *( خانه های  قدیم طوفشیرین دوره ای بود و همه درب ها به حیاط خانه باز می شد و یکی از آنها آشپز خانه بود که به آن بخاری می گفتیم که جای مناسب و دنجی بود برای درس خواندن و ورق بازی ، شب نشینی با دوستان زیرا از اتاق های دیگر فاصله داشت و مزاحم خواب سایر اعضای خانه نبودو.........قدیمی های هفتکل حتما" خاطره هائی از بخاری خانه خود  یا دیگران دارند .).

 **( حبانه:  یک منبع آب سفالی بود که در اثر تراوش آب از بدنه آن وقرار گرفتن در مسیر جریان باد خنک می شد و این خنکی  به آب داخل منتقل می شد . و ما آب شرب خود را با یک لیوان  و یا کاسه ای  که در کنار  حبانه بود  صرف می نمودیم  بعد ها که  یخچال آمد .. بساط حبانه ها در جاهائی که برق بود برچیده شد.


 
 
علی رضا زنجانی از آخرین باز مانده های دوران شرکت نفت هفتکل
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ،۱۳٩٢
 

 علیرضا زنجانی هم درگذشت

 

          وی متولد سال 1309 شمسی  بود و در پنجم مهر ماه 92  دار فانی را از حالت کما به جان آفرین تسلیم نمود. وی در زمان فوت 82 سال داشت

وی سه سال اخیر  را به علت بیماری آلزایمر در حالت ناخوشی و بی حواسی سپری کرد .

 یاد این مرد برای ما هفتکلی ها با اکتشاف نفت و ظهور شرکت نفت و خاطره هائی از حضور نیرو های متفقین. هندی و انگلیسی و اشغال هفتکل و مقاومت استوار گنجی و یارانش در فرودگاه و شهادت آنها و کابینه دکتر مصدق و ملی شدن شرکت نفت  و سایر اوضاع و احوال سیاسی اجتماعی ایران و جهان  و جان اف کندی و  جانسون و ...............همراه است.

در نوجوانی هر وقت وی را می دیدم با سیگاری کنار لب و یک رادیوی ترانزیستوری کوچک جیبی در جیب سمت چپ پیراهن در حال گذر از محله بود ، و در اواخر بیماری وی در چند سال پیش هر وقت گذری به هفتکل می نمودم وی را  در درب کارگاه تراشکاری خود نشسته بر روی صندلی می دیدم از کار که زیاد خبری نبود. ولی مترصد گذر قدیمی های هفتکل و آشنا ها بود  که  با آنها گپی بزند  و یادی از گذشته  بنماید وبه یاد قدیم خوش باشد .

وی  در طی دوران زندگیش به کار های گوناگونی اشتغال داشت . کارگری شرکت نفت . نگهبانی .انجام امور اولیه پزشکی(تجویز دارو های مسکن و  سرماخوردگی تزریق آمپول و سرم  و ...........         ) کار در کشت و صنعت هفت تپه و بالاخره تراشکاری و احداثکارگاهی در هفتکل...

خدا رحمتش کند همیشه  روئی گشاده و لبخند ملیحی بر لب داشت و از مراجعین به دکانش استقبال گرم می نمود .

وی در دوران گذشته در دهه40 یکبار کاندیدای مجلس شورای ملی گردید که در رقابت با اقای کلانتر از رامهرمز به مجلس راه نیافت . و نظرش این بود که تقلب صورت گرفته و در همین رابطه نامه ای اعتراضی  به اوتانت دبیر کل سازمان ملل متحد نوشت   و جواب نامه وی نیز بدستش رسید . ولی نتیجه ای نداشت زیرا جمعیت هفتکل در برابر رامهرمز وناچیز بودن آرائ زنجانی نتیجه ئ از پیش معلوم شده ای بود .

وی در دوران بعد از باز خریدی از شرکت نفت به علت عیالوار بودن شکایات زیادی نمود تا اینکه بالاخره برای سه فرزند پسرش مقرری ماهانه در نظر گرفتند و به پسر بزرگش هر ماه  به طوفشیرین می امدند و تحویل می دادند . و من خود بار ها شاهد این مسئله بودم .

مردم هفتکل و طوفشیرین و سایر آشنایان در مراسم تشییع و خاکسپاری وی در تاریخ 7 مهر ماه در قبرستان محله چهارلنگ های طوفشیرین سنگ تمام گذاشتند و با حضور پر شکوه خود پیکر  او را مشایعت  و بدرقه و در کنار مزار  سایر دوستان  و آشنایان و همسر مرحومش به خاک سپردند . 

 

 

 

     یادش با نام هفتکل گرامی باد .