یادی از دوران...

کودکی . مغازه. دفتر حساب . فوتبال
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩۱
 

بنام خدا

کودکی و دانش آموزی

دوران کودکی و دانش آموزی گذران اوقات زندگی من در یک مغازه بقالی که پدرم با سرمایه ای اندک و مشتریانی بومی و بی بضاعت امرار معاش می کرد می گذشت . زنگ کلاس در مدرسه بودم و خارج از کلاس در مغازه .. حسرت یک روز تعطیل و فارغ از کار تا اخر دوران دبیرستان در دلم ماند. نمی دانم چگونه سرنوشتی بود . هر چه بود پیش فرض خاصی بود که برای من و امثال من مرقوم گشته بود . البته دیگرانی هم بودند که وضعیت بد تری داشتند و با کارکردن کمک خرج خانواده بودند . در مغازه بودن محاسنی داشت و آن این بود که هیچوقت گرسنه نبودم ولی در عوض برخی از بچه ها حسرت آجیل و شیرینی های مغازه را داشتند و من گاهی ناخنکی می زدم و دوستان خودم را به خرما و دیری و اجیل دعوت می کردم. وضعیت مالی مردم آنچنان نبود که تمام بچه ها پول توجیبی داشته باشند برخی یک الی چند ریال گاهی اوقات از خانواده دریافت می کردند.

دفتر حساب دکان ما

دفتر حساب یک مغازه داشتیم و یک دفتر حساب . که البته دوتا دفتر .یکی برای فروش روزانه و دیگر دفتر کل ....که خود حکایت جداگانه ای دارد. مغازه بقالی ما فروش خوبی نداشت و بیشتر مردم از کارگران باز نشسته بودند که از شرکت نفت بیمه ناچیزی دریافت می کردند. و مقدار آن کفاف زندگی تا اخر ماه را نمی داد و در هر صورت همین بود و بس ، و می ماند خرید و فروش نسیه ، که مردم به صورت نسیه جنس می بردند و در آخر ماه حساب می کردند . و این باعث شده بود که ما در دکان دفتر حسابی داشته باشیم و من هم بیشتر اوقات کرام الکاتبین بودم که می بایست حساب مردم را مکتوب می نمودم ، پدرم در اواخر میان سالی چند روز کلاس پیکار با بی سوادی رفته بود و اعداد را یاد گرفت ، و هر وقت من مدرسه بودم و کسی قرضی می برد پدرم برای عدم فراموشی مبلغ فروخته شده را می نوشت و بعد که من می امدم می گفت که چه کسی جنس برده است . به هر طریق بود فروش های قرضی ثبت می شد و موقع پرداخت بدهی مشکلات فراوانی داشتیم برای جمع کردن صورت حساب بدهی ، چون در آن موقع مردم سواد کافی نداشتند مانند دادگاه خانواده می امدند در مغازه تا بدهی خود را تائید کنند و من باید اجناسی را که در طول یک ماه به فروش رفته بود یکی یکی بخوانم و منتظر جواب مشتری باشم که چه می گوید. قبول می کند یا نه ؟ دردسر زیادی داشتیم و بیشتر اوقات با ناراحتی و دلخوری حساب تسویه می شد و اجناسی که تائید نمی شد پول ان به دست نمی امد . برای حل این مسئله یک دفتر کوچک برای مشتری ها در نظر می گرفتیم که هر وقت دفتر چه را اوردند به انها جنس قرضی بدهبم و همان موقع در دفتر انها هم انرا ثبت کنیم . که بعدا" نگویند ما این جنس ها را نبرده ایم . و موقع حساب دوتا دفتر را با هم مقایسه می کردیم. با همه این دردسر ها وقتی حساب مشخص می شد ، تازه اول ناراحتی ما بود مثلا" 200 تومان انموقع (که به اندازه 200هزار تومان الان بود ) که جنس برده بودند 100 تومان می دادند و 100 تومان ان می ماند برای ماه بعد ، ضمن اینکه می خواستند 200 توان دیگر هم جنس ببرند . و بیمه دریافتی انها حدود همین 200 تومان بود . اینجا ما بلا تکلیف بودیم که چه کنیم..... بخاطر همین مشکلات پدرم چند بار در اثر ناراحتی دفتر حساب را پاره کرد که دیگر جنس قرضی نفروشد و لی در مقابل مردمی که بضاعتی نداشتند باز به رحم می امد و قرضی می فروخت. در اثر همین روش دکان داری سرمایه دکان همیشه کم بود و خیلی ها هم سرمان کلاه گذاشتند و قرضی می بردند و سپس دیگر درب مغازه نمی امدند یا از منطقه می رفتند. فروش نسیه و مکتوب کردن توسط من باعث شده بود که من همیشه در مغازه باشم . هر چند که من هم وقتی به ستوه می امدم به بهانه های مختلف از دست پدرم فرار می کردم و برای بازی با بچه ها به میدان فوتبال می رفتم والبته بعد هم منتظر دعوا و کتک کاری بودم . بازی و کتک را باهم می پذیرفتم. یک روز که سر حساب کردن با یک مشتری(مرحوم صلبعلی سرکوهکی ) به مشکل برخورد کردیم این بود که می گفت فلان جنس را من نبرده ام(البته بیشتر جنس هائی که می فروختیم شامل برنج ، قند و چای ، روغن، حبوبات، ماست، تاید و سیب و پیاز وگوجه و خیار و لوازم روزمره اساسی بود) و جنس مورد اختلاف ابلیمو و شکر بود که می گفت ما مصرف نداریم . و پول انرا حساب نکرد و نداد و پدرم به فکر بود که چه وقت این جنس را برده که یادش نیست ، بعد از چند روز پدرم یادش امد که در چه تاریخی خانواده وی مهمان داشتند و با نشانی دادن نام میهمان پدرم رفت درب خانه وی و به او یاد اور شد که ابلیمو وشکر را خانواده اش برای زمانی که میهمان داشته اند برده اند که او هم فورا" قبول کرد و گفت درست است . ما در اون تاریخ میهمانی داشتیم واز انها با شربت ابلیمو پذیرائی کردیم. از این درد سر ها زیاد داشتیم .

فوتبال در طوفشیرین

فو تبال در طوفشیرین هفتکل و طوفشیرین سرگرمی های خاصی برای جوانان نداشت مگر فوتبال و بازی های مشابه و گردش در کوه و تپه های اطراف ..... و سینما که آنهم همیشه دایر نبود . از حق نباید گذشت که تپه های اطراف طوفشیرین در زمستان و بهار طراوت و سر سبزی منحصر به فرد خود را داشت . و تفرج در کوه ها تاثیر فراوانی روی روحیه مردم داشت . فوتبال در ابتدا در زمین جنب دبستان امید انجام می شد ولی بتدریج اطراف هر محله زمینی خاکی توسط بچه ها درست شد که فوتبال بازی کنند . بعد ها زمین جنب مدرسه به محلی برای ساخت مدرسه راهنمائی تبدیل گشت و بچه ها برای فوتبال به زمین نزدیک چهار بنگله کوچ کردند .و آن شد زمین رسمی بازی فوتبال بچه های طوفشیرین. هر سال بچه ها تیم هائی تشکیل میدادند و مسابقاتی برگذار می کردند. و گاهی با تیم های هفتکل (بازار) هم مسابقه می دادند ولی سطح فوتبال تیمی طوفشیرین پائین تر از هفتکلی ها بود .

فوتبالیست های طوفشیرین :

 مراد ارشدی. مرحوم حسین اولیائی. عبدالله حسن پور . نصرالله حسن پور. اسدالله حسن پور . حشمت رئیسی. رحیم رفیعی. رحیم موسویان. نعمت بهرامی.ابراهیم قلیچ . محمود و مسعود گنجوی.عبدالرضا مکوندی. بهروز لطیفی.حفیظ اژیر.عبدالحسین لرکی .محمود و محمد صادقپور . گشتاسب و لهراسب زنجانی. حمید محمدی .داریوش مرادی . مسعود میشانی و........

با پوزش از کسانی که اسامی آنها را فراموش کردم .