یادی از دوران...

پاتوق ها- هفتکل-و توفشیرین-ننه کشمشی و پخار کمپانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

 

پاتوق ...(19 ) ... سال های دور توفشیرین

ادامه طنز مراسم طلب باران....( قسمت دوم )

به قلم : منوچهر افشاری

جمعیت از جلوی خانه ی مش جعفر دور شد و شعار های : هار ..... هار...... هارونک

خدا ......بزن......بارونک بصورت دسته جمعی در محله به گوش مردم می رسید و جوان ها بدنبال

 کوسه در حرکت افتاده و گاهی در مسیر کمی هم می رقصیدند .

بعد از مدتی به خانه علی داد شنگول رسیدند که بیشتر اوقات روز مست از عرق و انواع مشروبات

 الکلی بود. و هر وقت هم که لول لول می شد نوار ترانه می گذاشت و در حیاط خانه می رقصید و

 کاری هم به همسایه ها نداشت که چه می گویند .

و مردم هم توقعی از او نداشتند..... و شده بود  روزی که در همسایگی عزاداری بود و او در خانه

 می رقصید و ترانه گوش می داد .

آن شب همینکه کوسه درب خانه علی داد را به صدا در آورد او با یک بطری عرق خالی به جلوی

 درب خانه آمد و  گفت :

چه خبره تونه ؟….. چی می خواید؟......

یک نفر گفت : از خدا بارون می خوایم.....

علی داد : بابا .....عوضی اومدید ......اینجا که خونه ی خدا نیست؟؟؟؟

خونه ی کعبه که مشخصه سیاهه ...... و تو عربستونه....

محمد گفت ما می گیم : هار هار هارونک.........

تو بگو خدا بزن بارونک..........

علی داد : اگه من بگم ؟ بارون می زنه ؟

چند نفر با هم گفتند : اگه مردم محله همه بگند خدا بارون می زنه ؟؟؟

علی داد رو به آسمان کرد و گفت : آخدا منتظر دعای منی ؟

 تا به من ویسکی نرسه…. دعا نمی کنم........

یکی از بچه ها لنگ او را گرفت و به غلام کوسه گفت : برو ...... اینو .....من می آرم....

علی داد تو هوا و رو دوش اسمال هی داد و بیداد می کرد ولی اسمال او را سفت گرفته بود و می

 گفت : امشب مهمون مایی و خودم برات ویسکی می آرم...

آن شب آخر سر همه در وسط محله و زیر یکی از چراغ های پایه برق جمع شدند و به فرمان

 قپونی پیگیر ادامه ی مراسم بودند.

یک نفر یک نون تنوری بزرگ آورد و قپونی یک ریگ درشت در وسط نون با دست فرو کرد و

 گفت : این نون تقسیم می شه و ریگ نصیب هرکس شد به قصد کشُت کتک می خورد تا خدا بارون

 بزند !

سپس با اشاره و چشمک او نون طوری تقسیم شد که ریگ به عمو قادر تریاکی که او را بزور و با

 برنامه آورده بودند برسد .

همینکه عمو قادر نان را گرفت که بخورد ریگ توی دهنش او را به واکنش وا داشت و همه داد

 زدند ریگ پیدا شد .

و عمو قادر گفت : شما بارون می خواید.....یا ریگ می خواید؟؟؟

ابرام گفت : قانون مراسم هر چی بگه!!

 جواد گفت : او باید کتک بخورد!!

عمو قادر : مگه چکار کردم ؟

همه به طرف عمو قادر هجوم آوردند و او که نای کتک خوردن نداشت، از همه یکی یکی تو سری

 خورد و بعضی ها او  را نیشگون گرفتند .

 هرچی می گفت : ولم کنید ......دست از سرش بر نمی داشتند تا گریه اش در آمد !....

 

بعد از چند لحظه همه آرام شدند و قپونی به علی داد شنگول گفت : اگه تو ضمانتش کنی و بگی

 خدا کی بارون می زنه او را دیگر کتک نمی زنیم .

علی داد : باشه می گم.

بچه ها عمو قادر را ول کردند و یقه علی داد را گرفتند و گفتند : خدا کی بارون می زنه ؟ علی داد

 : سال دیگه!!!

 بچه ها : تا سال دیگه که زراعت ها نابود می شن!!

علی داد : بهم عرق بدید تا حالم خوب بشه و فال بگیرم. ببینم خدا کی بارون می زنه ؟

بچه ها ضمن شوخی و خنده : آدم مست که نمی تونه فال بگیره!!

علی داد : بابا من همش تو حالت مستی کارام را انجام می دم...

بچه ها گفتند : ده روز به تو مهلت می دهیم اگر در این ده روز خدا بارون نزد تو را می آریم

 همینجا و تا جون داری کتک می زنیم.

 عمو قادر که آرام و آهسته در اثر کتک ها ناله می کرد گفت : بگو باشه .....خخخخخخ خدا

 ......بارون می زنه

علی داد شروع کرد به داد و فریاد که بابا : اولًا من که ضامن این عنتر نشدم .......و ثانیًا ده روزه

 چطور برم مکه و بر  گردم و براتون بارون بیاورم؟؟؟

بچه ها همگی گفتند : اگه بگی خدا بارون نمی زنه .....همین الان کتکت می زنیم و یک نفر یک

 نیشگون محکم از او گرفت و فریادش را در آورد!

 اشک در چشمان او جمع شد و گفت : اگه دست از سر من بر ندارید همین امشب خودم را می کشم

یکی از بچه ها دلش برای او سوخت و گفت: اگه تا هفته ی دیگه بارون نیومد باید همه ما را به

 ویسکی مجانی دعوت  کنی!

 علی داد هم از ترس گفت : باشد.......شما .....پیدا کنید پولش با من....

آن شب برنامه و بساط جوان ها و بچه های فضول محله تا پاسی از شب ادامه داشت و در آخر شب

 عمو قادر و علی داد را به خانه هایشان رساندند.

و به شوخی می گفتند : اگر بارون نیاد یک شب دیگه این ها را می آریم و سر به سرشان می

 گذاریم

٭٭٭٭٭٭

آ قپونی بیشتر شب ها از بیکاری جوان های محله را دور خودش جمع می کرد و با شوخی کردن و

 آزار و اذیت دیگران برای خود و بقیه بساط شوخی و مسخره بازی و تفریحات این چنینی دست و

 پا می کرد..

خدا از سر تقصیرات همه بگذرد

حق یارتان

-----------------------------------------------------------------------

 

 

----------------------------------------------------------------------------

بنام خدا

پاتوق ) …18)....سال های دور توفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

پخار کمپانی و ننه کشمشی

این خاطره واقعی نیست و جنبه طنز دارد

 

همانطور که قبلًابیان شد مراسم طلب باران در محله چهارده چریک ها انجام می شد و مردم دامدار

 و زراعت کار دیمهر وقت خشکسالی بر منطقه مستولی می شد دست به این مراسم می زدندو به

 نوعی دعا و ثنا می کردند تا فرجیحاصل آید و خدا دلش به حال زراعت ، دام ها و مردم منطقه

 بسوزد و آنها را از قحطی نجات بدهد.

شب هنگام بود و ننه کشمشی در پخار کمپانی در حال نیمه خواب بسر می برد که صدای نا متعارفی

 در محله طنین  افکن شد. که می گفتند :

هار .....هار.....هارونک

خدا .....بزن ...بارونک

تعداد ۱۰ الی ۲۰ نفر از جوان های بیکار و محصل و غیره در حالی که پشت سر غلام یکی از بچه

 های محل راه افتاده ، و او لباس کوسه مراسم را که شامل شنل سیاه رنگ و کلاه شاخدار و عینک

 مخصوص و ریش مصنوعی و ...بتن داشت و پیش قراول معرکه شده بود شعار های مراسم را با

 صدای بلند فریاد می زدند .

بعد از مدتی مشخص شد که این ها بچه های محل هستند و دارند ادای مراسم را در می آورند و سر

 دسته ی آنها هم آقپونی (جوان بیکار وبیعار محله ) است و هدفشان هم سرگرمی و مسخره

 بازیست . ابتدای مراسم گروه کوسه به پخار کمپانی آمد و آرامش پیرزن فلک زده را با سر و صدا

   و جار و جنجال بهم زده و سپس از آنجا به طرف درب خانه ها راه افتادند.

در ابتدا مردم به روی کوسه آب می پاشیدند و هم صدا شعار : هار هار هارونک و خدا بزن

 بارونک سر می دادند. بعد از مدتی سایر جوان ها ومرد های محله که از بیکاری در خانه حوصله

 اشان سر می رفت هم به آنها پیوستند .

شعار های مراسم با مزه پرانی های قپونی و دیگر جوان ها همراه شد .

جمعیت در حال حرکت و شعار دادن بود که یک دفعه مشاهده کردیم که درب دبستان امید باز است و

 مستخدم مدرسه هم در حال تماشا غلام (کوسه ( به طر ف مدرسه رفت و میله زنگ کلاس و

 مدرسه را برداشت و ده الی بست ضربه محکم به مخزن آهنی نواخت و تمام محله را متوجه خود

 کرد .

زن و بچه های مردم هم در اثر سر و صدا همه جلوی درب خانه ها جمع شدند تا اگر کوسه به درب

 خانه ی آنها آمد رویش آب بپاشند .

یک لحظه دیدیم که غلام کوسه دارد وسط حیاط مدرسه بندری می رقصد و بقیه برایش بندری می

 خوانند و دست می زنند .

چند نفر دیگر هم به میدان رفتند و مراسم طلب باران به مراسم لعب و لهب و جشن و رقص تبدیل

 شد و بعد از چند دقیقه به اشاره قپونی ، کوسه از مدرسه بیرون آمد و بطرف خانه ها به راه افتاد

. در مسیر حرکت به درب خانه ها ، سطل های آب بود که نثار کوسه می شد و شعار: هار هار

 هارونک هر لحظه بلند تر می گشت .

بعد از مدتی به درب خانه عموقادر پیر مرد شیره ای و تریاکی محل رسیدیم و با اشاره قپونی غلام

 کوسه درب خانه عمو قادر را به صدا در آورد و بعد از چند دقیقه عمو قادر در حالی که گیج و

 منگ شده بود با یک زیر پیراهنی و زیر شلواری کوتاه در حالی که در دستش یک وافور بود آمد

 جلوی درب خانه و گفت : بابا چه چه چه….. خب خب خب خبره ....تونه......

یک نفر گفت بگو : هار هار هارونک....خدا بزن بارونک

عمو قادر گفت : من ......من......چکار خدا دارم که ...که.....که......بارون بزنه.......یا

 ..... یا...نزنه...؟

محمد از میان جمعیت گفت : اگه نگی از اینجا نمی ریم...

عمو قادر : اگه....اگه....اگه... من بگم ...خدا...خ خ خ...خدا...ب ب ب بارون بزن. می زنه ؟؟

 چند نفر با هم گفتند   : بله حتمًا می زنه....

عمو قادر در حالی که وافورش را به آسمان و خدا اشاره می داد گفت : ب ب ب ب برا اینا

 .... بارون...و برا منم ....از اینا ) تریاک (  برسون.

سپس جوان ها او را روی دست گرفتند و با خود همراه نمودند و هی شعار های پراکنده می دادند

 

بعد از مدتی به درب خانه ی مش جعفر رسیدند و او که چند تا دختر جوان داشت و به همین خاطر

 سخت مراقب تربیت و تحصیل آنها بود با دختر هایش منتظر بودند که اگر کوسه درب خانه ی آنها

 آمد رویش آب بپاشند .

چند لحظه بعد کوسه با اشاره ی یکی از بچه ها دم درب خانه ی مش جعفر رفت و چند ضربه به

 درب خانه زد. مش جعفر بیرون آمد و یک سطل آب روی کوسه ریخت و رفت داخل خانه غلام

 کوسه دو باره شروع کرد به در زدن.....

مش جعفر سطل دوم آب را آورد و بر روی کوسه ریخت و گفت : گمشو برو دیگه!

 غلام کوسه ناراحت شد و دوباره درب خانه را به صدا در آورد...

ناگهان دیدیم مش جعفر در حالی که یک سطل نفت سیاه در دست راست و یک فندک در دست

 دیگرش بود آمد و درب را باز کرد و گفت : اگه از اینجا دور نشی آتیشت می زنم .

یک لحظه جمعیت و غلام به عقب رفتند و مش جعفر با سطل به طرف غلام دوید و خواست نفت را

 روی سر او بریزد که یک نفر از میان جمع دست او را گرفت و مانع شد و مش جعفر را بطرف

 خانه اش هل داد و گفت : مگر دیوانه شده ای ؟

 

پایان قسمت اول .

یاحق

.----------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

بنام خدا

پاتوق ....(17).....سال های دور  توفشیرین

ضمیمه

به قلم : منوچهر افشاری

 

چندی پیش یکی از همشهری های قدیمی که از دور شناختی مختصر از او داشتم بطور اتفاقی سر

 راهم سبز شد و آشنایی گذشته را برایم یاد آور شد و کلی ابراز محبت نمود و از هفتکل و

 توفشیرین که برایش می گفتم اشک در چشمانش حلقه می زد و چون حرف هایم به دلش می

 نشست برای شما هم بازگو می کنم . به او گفتم :

قدیم بود و هفتکل ، محله ای داشتیم بنام توفشیرین هیچی نداشت و همه چیز داشت از دکان و نانوا

 و برم سبز و او تَلو و پخار کمپانی و حلیم های صبح زود علی رحیم ایگدر و دکان افشار و مش

 عفت و دبستان دولتی امید و مدیر و معلم های سخت گیرش و ترکه های تازه کنده شده آم بهرام و

 دانش آموزانی که از درس فراری بودند و هر روز اول صبح باید جلو دفتر با سر های آویزان

 منتظر می ماندند تا دانش آموزان سر صف به کلاس بروند و بعد آقای موسی فاطمی ترکه های تر

 شده با آب سرد را به دستان مالش داده شده بین دو ران را نوازش بدهد وبعد با چشمان نمناک سر

 کلاس بروند و باز روز از نو و تکرار روزی دیگر، ولی با این حال هیچ وقت به مدیر ها و معلم

 ها بی احترامی نمی کردیم، چون در آن شرایط پدران ما به ما احترام گذاشتن به بزرگتر ها را

 آموخته بودند .

عصر که می شد گرد و خاک حاصل از حرکت دام های محله چهارده چریک ها و سایر اطراف محل

 در فضا پخش می/شد و صدای چوپان های محله و های و هوی و هاوش کرد ن دام ها ناقوس

 آمدن شب های سکوت و نیمه تاریک توفشیرین و تجمع پسر ها در پخار کمپانی و گوشه و کنار

 محله ها را نوید می داد. و در یکی از این پخار ها چشم های ننه کشمشی همیشه منتطر پاسی از

 شب تا آرامش خواب را در خلوت سکوت توفشیرین و فارغ از شیطنت های جوان ها به اعصاب نا

 آرامش هدیه بدهد .

خاطرات شرکت نفت با آن تبعیض ها و بی رحمی های خاص خودش و به یغما بردن شریان های

 نفتی منطقه وبجا گذاشتن حسرت آب و گاز خانگی در دل مردم فلک زده و حکومت کردن بر

 ساکنان بومی و کارگران و سایر کارکنان با خالی کردن ذخایر نفتی و گاز ی و فریب دادن پرسنل

 شرکت با کیسه های آذوقه" رشن " و استعمار هر چه بیشتر مردمی که دوست و دشمن خود را به

 درستی نمی شناختند.

آن هنگام اگرچه دوست و دشمن خود را نمی شناختیم ولی دلمان به حداقل امکانات که از قَبل

 شرکت نفت ترکش اش به ما می خورد خوش بودیم وصلح و صفای دوستی ها و دوستان یک

 رنگ را ارج می گذاشتیم . ولی حال این تکنولوژی به روز و زندگی پر خرج و کمی درآمد و

 مشکلات گوناگون از همه طرف دست و پایمان را بسته و چشمه امید ما به این ماس ماسک

 استعماری دوخته شده تا مرتب با اعلان های آنها اندوخته خود را دو دستی برای" آپ دیت " شدن

 به سرمایه داران تقدیم کنیم تا مثل خر لنگ عقب قافله نمانیم. و جوان های ما آخرین مد ها و متد

 های آرایش مو و گیسو و چهره های بزک کرده را درست و حسابی کپی ، و دست و پاها را خال

 کوبی متدیک کنند و به رخ همدیگر  بکشانند .

آن زمان ها شادی های عروسی ها یک هفته ای و با مشارکت مردم اهل محل برگزار می شد و

 میدان وسط هر محله میدان رقص بود و خانه همسایه محل سرو غذا بود . و صندلی های همسایه

 ها برای نشستن بود وصاحب عروسی هزینه آذوقه وخرج نهار و شام را می داد و پذیرایی و

 شستن ظروف و نظافت با همسایه ها و آشنایان بود . و خبری از سالن و دی جی و ارگ عروسی

 پر هزینه چند ساعته نبود و پدر داماد با عروسی گرفتن بدهکار و گرفتار نمی شد.

آن زمان ها همینکه بوی بهار به مشام ما می رسید ، سرخوش از آمدن عید و بهار و تحول و

 دگرگونی طبیعت ، هر کسی به طریقی منتظر فرا رسیدن عید باستانی نوروز بود .

دختر ها در فکر خرید پارچه و دوختن لباس و چیدن گل های شقایق و بابونه و گل های روغنی

 زرد و سرخ کوچک رُز ، و گل های زرد و بنفش ۴ گلبرکی (خردل های وحشی(  و گل های سنبل

 در میان گندم زار های دیم و کوهپایه ها بودند .و بعد از عید در سیزده بدر با زدن گره به سبزه ها

 به امید تحول خاص در زندکی شخصی خود بودند و پسر های جوان و نوجوان به عشق بازی های

متنوع و گوناگون : فوتبال ، گلوله بازی )فنگ بازی (ورق بازی) پاسور، حکم، شِلم ، ۲۱ و

 اِشَتالک ( وخط یا شیر با سکه های ۵ و ۱۰ ریالی و بزرگتر ها بازی سه قاپ وسرگرمی هایی که

 جنبه قمار بازی داشت ، منتظر آمدن نوروز بودند . البته سرگرمی های مشابه قمار در حد تفریح و

 با عشق و علاقه ی خاص خود بود و منحصر به همین ایام و در حد واندازه پول تو جیبی بود . نه

 قمار بازی خانه برانداز که بسیار از آن نهی شده است .

درس خواندن جوان ها در دبیرستان رودکی و فرح با پیاده روی ۴ مرتبه ای روزانه همراه بود و

 همه گونه حوادث جَّوی : باد، باران ، طوفان ، و سیل و تگرگ.و البته دختر ها در اواسط سال

 سرویس رفت و آمدی برایشان مهیا می شد. و مانند الان خبری از تاکسی سرویس و این حرف ها

 نبود .

یا حق

-------------------------------------------------------------------------

 


 
 
داستان هایی از هفتکل و توفشیرین-ننه کشمشی و پخار کمپانی-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق....(16)..سا ل های دور توفشیرین

پخار کمپانی و....ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

ماجرای عشق جعفر و نرگس در توفشیرین ادامه داشت .نه جعفر می

توانست از نرگس دل بکند و نه نرگس توانسته بود به جعفر حالی کند که بابا

چطوری بگم که ما دو تا افکارمون به هم نمی خوره و اصلًا با هم جور نیستیم و

 تا این قضیه تو دهن همه مردم پخش نشده دست بردار تا به راحتی زندگی

مونو ادامه بدیم .

کیا هم که توانسته بود با مهرناز طرح دوستی بریزد کما فی السابق در اطراف

 پخار کمپانی و ننه کشمشی می پلکید .

یک روز صبح کیا دور و بر پخار کمپانی را رها نمی کرد تا مهر ناز سر و کله اش

پیدا شود و با او چند کلام صحبت نماید .

نزدیکی های ظهر مهرناز برای ننه کشمشی مقداری غذا آورد و در کنار او

نشست ، کیا در این هنگام خود را به مهر ناز رساند و از او سراغ نرگس را

گرفت. ننه کشمشی متوجه شد که کیا مدتی است بخاطر نرگس در این اطراف

 پرسه می زند و مهرناز هم دارد نقش رابط را برای کیا بازی می کند .

ننه کشمشی غذایی را که مهرناز آورده بود پس داد.و مخالفت خود را بارفتار

مهرناز و کیا این چنبن نشان داد .

کیا رو به مهرناز گفت : پیام مرا به نرگس رسوندی؟

مهرناز گفت : نتوانستم این کار را انجام بدهم

کیا از مهرناز ناراحت شد و آهی کشید و به تندی گفت : چرا این کاری که به تو

گفتم انجام ندادی؟

مهرناز گفت : به من چه ! که بروم برا خودم دردسر درست کنم، خودت برو

باهاش صحبت کن تا دو تا حرف درست و حسابی ازش بشنوی و دیگر هوس

دوست پیدا کردن از سرت بدر برود!

کیا : مگه اون کیه که اینطور ازش حرف می زنی؟

مهرناز : بدبخت اون مثل بقیه دختر ها نیست که تو فکر شوهر کردن و دوست

پیدا کردن و پرسه زدن الکی در اطراف بمبو آب و پخار کمپانی باشد !

کیا : یعنی می خوای بگی اون سر بمبو آب و داخل پخار کمپانی نمی آد؟

مهرناز : اون اگه پیش ننه کشمشی می آد ، بخاطر اینه که دلش برای این

 پیرزن فقیر می سوزد و می آید با این بدبخت صحبت می کند تا ازش دلجویی

نماید نه اینکه از روی سرخوشی اینجا می آد. و وقتی سر لوله آب می آد،

بخاطر اینه که مادرش به زحمت نیفتد و آب را با دردسر با سطل به خانه ببرد و

دستش پینه بزند .

کیا که از حرف های مهرناز دهنش وا مانده بود به فکر فرو رفت و نفسش در

نیامد و نسبت به نرگس کمی ترس در وجودش رخنه نمود و برایش جا افتاد که

 نرگس را نباید دست کم بگیرد.

ننه کشمشی از حرف هایی که مهرناز به کیا زد خوشش آمد و علاقه اش هم

 به نرگس و افکارش بیشتر شد.

چند روز بعد مهرناز نرگس را دید و با او یک ساعتی در خانه اشان صحبت نمود و

 از اخبار محله و روزگار شروع به حرف زدن نمودند و مهرناز از دوستی خودش

با کیا به نرگس خبر داد و گفت که کیا به من علاقه پیدا کرده و شاید در آینده

بخواهد خواستگاری نماید. و سپس از دهنش در رفت و به نرگس گفت : حتی

 به من گفته که سلامش را به تو برسانم !

نرگس به فکر فرو رفت و سکوت کرد و به مهرناز گفت : اگه تو را دوست دارد

پس چرا خواسته من خریدار سلامش بشوم؟ !مهرناز گفت : نمی دانم!

نرگس به مهرناز گفت : به کیا بگو سلامش را به من رسوندی

مهرناز خوشحال شد و با ذوق زدگی گفت حتمًا .

سپس نرگس گفت : حالا چرا ذوق زده شدی؟

مهرناز : آخه خیلی ازم خواهش کرد که اینکار را انجام بدهم و من از تو می ترسیدم .

نرگس : ترست بجا بود ولی فکر نکردی چرا حالا که با تو دوست شده و می

خواد با من هم ارتباط داشته باشد؟

مهرناز : نه .

نرگس : خیلی ساده ای!

چند روز بعد ....عصر پخار کمپانی

زن ها و دختر ها در حال آب گرفتن و حمل آن با سطل به خانه ها بودند و نرگس

 هم دو تا سطل آب آورد و در نوبت گذاشت تا از بمبو آب پر کند که چشمش به

کیا افتاد که در کنار ننه کشمشی در حال تخمه خوردن بود و چون فاصله بمبو تا

 پخار کمپانی کمتر از ده متر بود به داخل پخار رفت و بعد از احوال پرسی با ننه

کشمشی رو به کیا کرد

و گفت : اگر این مدت چیزی بهت نگفتم بخاطر این بود که بیشتر تو را بشناسم

و ببینم حرف حسابت چیه که همینطور تو محله ول می گردی؟

تو اگه مرد کار و زندگی هستی مثل بقیه مردها وجوانها سعی کن فرد مفیدی

برای جامعه و خانواده ات باشی ...با این ول گشتن تو محله و دنبال دختر ها

افتادن کاری از پیش نمی بری و فقط خودت را سبک می کنی و رو زبان ها می

اندازی! شنیدم به مهرناز علاقه پیدا کردی . اگه واقعًا دوستش داری برو سر

کار و مثل یک مرد بیا و ازش خواستگاری کن.

 کیا اخم هایش در هم رفت و گفت : فعلًا قصد ازدواج ندارم !

نرگس : پس می خوای دختر مردم را سر کار بگذاری و ازش سو استفاده کنی؟

کیا سکوت کرد.

٭٭٭

شب هنگام مراسم طلب باران در توفشیرین در حال انجام بود و کوسه به

پخارکمپانی آمد و ننه کشمشی را از خواب بیدار کرد و ترساند .

جمعیت به دنبال کوسه شعار می دادند

هار هار هارونک........خدا بزن بارونک

حق یارتان

-------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 


 
 
داستان هایی از هفتکل و توفشیرین-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
 

 

بنام خدا

پاتوق.....( 15)

...سال های دور توفشیرین

پخار کمپانی.و ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

نرگس و جعفر

نرگس کم کم بعد از رفتن جعفر در محله آفتابی شد و سعی می کرد رفتاری

عادی از خود بروز دهد

 تا کسی به او شک نکند ولی غافل از این که دهان دوستش مهر ناز چفت و

بست محکمی نداشت و  اسرارش را نمی توانست مخفی نگه دارد ، و راز دار

خوبی نبود .

بعد از ظهر یک روز پاییزی

پخار کمپانی

صدایی به گوش می رسید  :

خرازیهههه.....خرازیه....قوری بست می زنیم

رجبعلی خرازی فروش سیار هفتکل که هفته ای یک روز هم به توفشیرین می

 آمد(با پای پیاده و بدون وسیله) به پخار کمپانی رسید و دو خورجین بزرگ

وسایلش را کنار ننه کشمشی به زمین گذاشت.او،ضمن فروش لوازم خرازی و

سقز مخصوص( بریزه)، قوری هم بست می زد.

رجبعلی قوری های ترک برداشته را با استفاده از آهک و سفیده تخم مرغ به

عنوان چسب بست زدن و پلیت قوطی های خالی روغن نباتی های یک و دو

کیلویی ، که بوسیله قیچی پلیت بُری رشته های باریکی را با استادی تمام می

برید و به کمک دو رشته سیم که در بالای قوری و پایین می گذاشت آنها را به

هم بست می زد . با این روش بدنه های  قوری تا مدت زیادی قابل استفاده

 می شدند .

این کار به بست زدن معروف بود که رجبعلی( اصفهانی ( انجام می داد و

دستمزد ناچیزی هم می گرفت

آن روز وقتی در پخار کمپانی زن ها و دختر ها دور رجبعلی جمع شدند نرگس

 هم به محل آمد و  چشمش به کیا افتاد که در همان حوالی کمین کرده بود .

 نرگس اهمیتی به او نداد و به سراغ ننه کشمشی رفت و با او دست داد و

ازش پرسید که چه می خواهی تا از رجبعلی برایت بگیرم :

و او گفت : البته دندون ندارم ولی دلم هوس بریزه کرده، یه کمی برام بگیر. و

چند تا هم سنجاق  احتیاج دارم .

نرگس بعد از خرید، از پخار خارج شد و راه خانه را در پیش گرفت و تمام هوش و

 حواسش را در گوشش جمع کرده بود تا اگر صدایی شنید سریع تر خود را به

 خانه برساند.

 در همین لحظه یکی از  زن های محله پشت سرش در حرکت بود و صدایش

کرد :

نرگس...نرگس..

با شنیدن صدا نرگس در حالی که رنگش زرد شده بود برگشت و به زن همسایه

 نگاهی کرد

 زن همسایه گفت  :

دختر ! چته رنگت زرد شده ؟

او گفت : هیچی !

و چشم نرگس و زن همسایه به کیا که چند قدم دور تر در حرکت بود افتاد .

نرگس ضمن صحبت با زن همسایه همگام با او قدم می برداشت تا نگرانی اش

 از بابت کیا امنیت پیدا کند .

بعد از آن روز نگرانی نرگس بیشتر شد. زیرا از مهر ناز شنیده بود که کیا در جیب

 اش چاقو هم نگهداری می کند . و در گذشته رفتار های لمپنی هم ازاو سر

زده است .

فردای آن روز نرگس به مهر ناز گفت : این کیا بد جوری مرا تعقیب می کند و

می ترسم برای من و  خانواده ام بد بشود .

مهر ناز گفت : کاش بجای تو یکی هم به من نگاه می کرد. و سپس با گریه

گفت : از کمبود مهر و محبت از کودکی تا کنون به شدت رنج می برم. و دلم می

 خواهد زود شوهر کنم و با کسی که  دوستم داشته باشد زندگی کنم .ولی از

 بخت بد سیاهی پوست صورت و بدنم مانع از خوشبختی من شده اند! ولی

خوش بحال تو که همه دوستت دارند .

نرگس گفت : اشتباه می کنی ! زندگی بیش از این ها ارزش دارد که بخواهی

 همه چیز را از دیدگاه  رنگ چهره و رو و ظاهر آدم ها قضاوت کنی !

مهر ناز : پس چرا کسی به من توجه نمی کند ؟

نرگس : این نگاه ها و جلب توجه کردن ها به معنی این نیست که معیار خوبی

 و بدی ها باشند. الان من بخاطر همین مزاحمت ها و رفتار آدم های بی کار

وبی فکر خودم را در خانه محصور کرده ام

 تا یک وقت موجب درد سر ی برای خود و خانواده ام نشود. ولی تو این مشکل

 را نداری و طور دیگری قضاوت می کنی که درست نیست .

مهر ناز : منم دلم می خواهد که به من هم توجه بشود و جوان های محله

دوستم داشته باشند

 

نرگس : کدام جوان ها ؟ همین ها که دور پخار کمپانی و اطراف محله ول می

گردند و سر و گوششان می جنبد ! اگر واقعًا فکر درستی داشتند می رفتند و

چند تا کتاب می خواندند و درس  جوانمردی رااز شاهنامه و کتاب های حماسی

 و تاریخی میهن الگو می گرفتند .  واگر اهل مطالعه  نیستند اقلًا درسشان را

ادامه ی دادند تا بی سواد نمانند و فرد مفیدی برای جامعه بشوند .

مهر ناز آرام و ساکت به حرف های نرگس گوش می داد ولی مانند این بود که"

سوره یاسین به گوش .....بخوانی "

زیرا هیچ اثر داشت و او حرف خودش را تکرارمی کرد .

چند روز بعد

کیا سر راه مهر ناز قرار گرفت و شروع کرد با او صحبت کردن . مهر ناز ابتدا

خوشحال شد و سعی می کرد با ناز و کرشمه به حرف های او گوش بدهد.

ولی خیلی زود متوجه شد که کیا از او می خواهد که سلام اش را به نرگس

برساند و نتیجه را به او خبر بدهد .

 مهر ناز با اخم و تخم گفت : به من چه که به نرگس سلام برسونم !

کیا: اگه این کار را برام انجام بدی تا آخر عمر دوستت خواهم داشت. و نوکرت

هستم و هر کاری ازم بخواهی برایت انجام می دهم .

مهرناز: می ترسم برام درد سر بشود

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 


 
 
بنام خدا--داستان های هفتکل - توفشیرین و ننه کشمشی...از منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

 

 

بنام خدا

پاتوق....(14)…… سال های دور توفشیرین

پخار کمپانی و.ننه کشمشی.... به قلم  : منوچهر افشاری

 

غروب یک روز تابستان

پخار کمپانی در اثر ازدحام زن ها و دختر ها شلوع به نظر می رسید. چند تا از پسر ها در اطراف پخار بدون علت پرسه می زدند و شوخی های فیزیکی نابجایی را از خود بروز می دادند.

آقای برومند که در جوار پخار منتظر سواری بود با دیدن پسر ها و رفتار نابخردانه ی آن ها خونش به جوش آمده ، به طرف جوان ها حرکت کرد و با اشاره دست آن ها را در پشت دیوار شرقی پخار کمپانی جمع نمود . زن ها و دختر ها با دیدن این صحنه سکوت نموده و فرا گوش شدند که برومند چه می خواهد بگوید؟

سکوت خاصی حکم فرما شد و اشعار حماسی شاهنامه از زبان گویای برومند رعشه ی سکوت را با آهنگ نقالی خاص خود در هم شکست و داستان پهلوانی و جوان مردی های رستم ، سهراب ، سیاوش و کاوه آهنگر و... را به ذهن بازی  گوشانه جوان ها گوشزد نمود. آن چنان جو و غوعایی بوجود آمد که حتی زن ها و دختر ها او را تحسین نموده. و اکثر جوان ها برایش دست زدند و با شرم ساری از رفتار های سبک خود عذر خواهی نمودند.

آن روز رفتار جوان ها در اثرسخنان آقای برومند تغییر مثبتی نمود. و اطراف پخار کمپانی را خلوت کردند وآهسته به طرف خانه گام برداشتند.

ننه کشمشی برای برومند دعا می کرد و آرام دست می زد. او سخنان برومند را کامل نشنید ولی از رفتار جوان ها که تحت تاثیر قرار گرفته بودند چیز هایی متوجه شده بود.

ساعتی بعد.

همین که هوا تاریک شد در یک لحظه یکی از زن ها آرام یک کل شادی با زبان خود زد و توجه همه را بخود جلب نمود.

دی جواد گفت : چی شده که کل می زنی؟

شهین خانوم گفت : غلام شکار زده ! همین الان غلام و آقا رضا را دیدم که لاشه یک قوچ را دونفری به سمت خانه ی غلام می بردند.

فردا آب گوشت با گوشت شکار داریم. چند تا از زن ها هم خوشحال شدند و ننه کشمشی هم که متوجه شده بود .لبخندی بر لبانش نقش بست .

آقا رضا دوست و یار همیشگی غلام میر شکار معروف بود و در سفر های شکار همیشه همراه غلام بود و اسباب و لوارم و کوله پشتی شکار را حمل می کرد.

در صید شکار غلام اکثر مردم اطراف خانه ی او سهم داشتند . از ننه کشمشی تا چند تا از خانه های کم بضاعت که از قبل شناسایی شده بودند . و حتی دکاندار محل هم گاهی بی نصیب نبود.

غلام دارای یک تفنگ پنج تیر پران بلژیکی با دوربین و سایر لوازمات شکار بود. و هر ۱۰ الی ۱۵ روز یکبار به شکار می رفت.  و بیشتر اوقات دست پر با شکار قوچ و میش و...به خانه بازمی گشت.

غلام می گفت: این صید رزق و روزی مردم محل است که به سفره ی من آمده تا به دست آن ها برسانم. هر وقت  شکار می زنم دخترم می گوید یالا تقسیم اش کن تا ببرم و به همسایه ها بدهم.

ننه کشمشی سهمیه گوشت اش را به شهین خانوم می داد و یک کاسه آب گوشت یا آب پیازی معمولاٌ می گرفت و ترید می کرد. شبانه گوشت شکار تقسیم شد و فردای آن روز اکثر زن ها در پخار کمپانی در دیگ شان گوشت موجود بود.

یکی از زن ها در حالی که مشغول پخت غذا بود چشمش به جعفر افتاد که با لباس سربازی به مرخصی آمده بود. با صدای بلندی گفت جعفر ، جعفر پسر مش اسمال از سربازی اومده !

زن ها به سمت جاده نگاه کردند و گفتند : به مادرش خبر بدین که پسرت اومده. تا خوشحال بشه.

چند لحظه بعد جعفر به پخار آمد و بعد از احوال پرسی با آشنایان ، به طرف ننه کشمشی رفت و دستش را بوسید.

اشک در چشم های ننه کشمشی حلقه زد .و به جعفر سلام کرد و از دیدن او خوشحال شد و چند لحظه بعد )یاد نرگس افتاد ) و ناراحت شد و به فکر رفت.

جعفر امیدوار بود که نرگس سر عقل بیاید و او را بپذیرد ولی از دل نرگس خبر نداشت

نرگس از طریق مهر ناز از آمدن جعفر خبردار شد و سعی می کرد چشمش به جعفر نیفتد. ضمن این که جعفر اطراف بمبو آب و پخار کمپانی را ول نمی کرد تا شاید نرگس را ببیند و به او عرض سلامی نماید.

روز بعد جعفر با کیا به طرف باغ ابوالحسن رفتند و مدتی با هم قدم زدند و بعد از دو ساعت به محله برگشتند .و از هم جدا شدند.

مهرناز دوست نرگس اخبار و اطلاعات محله را به نرگس که کمتر آفتابی می شد می رساند. ولی یک نکته افکار مهرناز را بسیار به خود مشغول می کرد و آن هم این بود که این دو، هر دو تا شون دنبال نرگس بودند . و می خواستند به طریقی با او دوست شوند.

مهرناز از این که نرگس مورد توجه بود به او حسادت می ورزید وسعی می کرد نرگس متوجه این حسادت نشود.

دو روز از مرخصی جعفر گذشت و او نتوانست نرگس را ببیند . دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و حرص و جوش می خورد.

یک شب در تنهایی پخار به پیش ننه کشمشی آمد و آرام با او درد دل کرد و گفت : در ایام خدمت هم فکر نرگس مرا  رها نمی کند و هر کاری می کند نمی تواند او را از ذهن خود دور نماید.

جعفر روز قبل از خروج از توفشیرین، به زیارتکاه امیر المومنین رفت و برای دل خودش دعا کرد و یاری می طلبید که سرانجام زندگی اش به خیر بیانجامد.

ادامه دارد__ انشاالله

حق یارتان

 


 
 
بنام خدا--منوچهر افشاری و داستان های ننه کشمشی پاتوق 13
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق ....(13 ).... به قلم : منوچهر افشاری

طوفشیرین ....سال های دور

پخار کمپانی و ننه کشمشی

جعفر به خدمت سربازی رفت و نرگس نفس راحتی کشید . تا بتواند فکر او را از خود دور کند. یک روز نرگس به مادرش گفت : بیا برویم سر" پیر محمد ریشو "٭ و " امیر المومنین" برای هر کدام نذر کرده ام شمع روشن کنم.

مادرش از زبان نرگس جریان جعفر را شنیده بود و نگران دخترش بود که نامش ورد زبان مردم محل و بخصوص برخی از زن و دختر های فضول نشود.

روز های جمعه صبح زن و دختر ها و برخی مردها قدم زنان برای زیارت به پیر محمد ریشو و امیر المومنین می رفتند .آن هفته روز جمعه نرگس به همراه مادر و برادرش نیز به زیارت رفتند. و نرگس در زیارتگاه محمد ریشو یک شمع روشن کرد . که ظرف چند ثانیه در اثر جریان باد خاموش شد.**  و سپس با گذشتن از چند تا تل و تپه به زیارتگاه امیر المومنین رسیدند. و در آن جا چند تا شمع روشن کردند و سپس این مسیر را دوباره با پای پیاده تا خانه طی کردند.

فردای آن روز طبق معمول نرگس که برای آب آوردن به سر بمبو رفت یک سری هم به ننه کشمشی زد و احوالی از او گرفت و در آن جا متوجه شد که کیا ) کیانوش)  پسر ننه صدیقه به او خیره شده و نگاهش می کند.

نرگس از نگاه کیا جا خورد و خودش را جمع و جور کرد و با ننه کشمشی خدا حافظی کرد و از پخار کمپانی خارج شد. و احساس بدی به او دست داد از این که کیا او را نگاه می کرد.

روز بعد نرگس با مادرش راهی شهر شدند تا مقداری پارچه برای چادر و لباس بخرند که باز هم موقع برگشتن به  طوفشیرین نزدیک پخار کمپانی چشمش به کیا افتاد که زیر چشمی او را ورانداز می کرد.

نرگس در گفتگویی با دوستش مهرناز از کیا صحبت به میان آورد تا ببیند اکنون در چه وضع و شرایطی است . زیرا  خانه ی پدر کیا در محله بین چهارلنگ ها و ترک های گلابی ها بود و نرگس شناختی از او نداشت.

مهرناز گفت : او از دوسال پیش به علت اختلاف با خانواده اش درسش را نیمه تمام گذاشت و به اهواز رفته و در یک کارگاه نجاری کار می کند و هر چند ماه یک دفعه به طوفشیرین می آید و چند روزی می ماند و می رود .

فریدون آواره

در یکی از همین روز ها که در دکان خودمان نشسته بودم دیدم که مرد آرام و مشکوکی که روی تک پوش تنش نوشته شده بود، من لال نیستم ولی دوست ندارم با کسی حرف بزنم به دکان آمد . در این هنگام یکی از درجه داران وظیفه آبادانی تا او را دید گفت : این فریدون است!....  فریدون آواره …! و به او گفت فریدون حالت چطوره ؟ او غیر از سلام جوابی نداد و یک بسته سیگار و چند تا بیسکویت و یک نوشابه خرید و بعد از خوردن نوشابه به طرف سایه دیوار خانه ی آقای برومند رفت و کم کم با اشاره به مردمی که از آن جا رفت و آمد می کردند از آن ها دعوت می کرد که بیایند و به برنامه و نمایش او گوش فرا دهند.

بعد از نیم ساعت تعدادی از پسر بچه ها و پیرزن های محله در آن مکان جمع شدند و فریدون شروع کرد به سخنرانی از مردی و جوانمردی و لوطی گری های عیاران و پهلوانان قدیم و پوریای ولی و غلام رضای تختی صحبت کردن و  سپس ترانه ای از قاسم جبلی را با صدای رسایش خواندن کم کم تجمع اطراف او از زن و دختر و مرد های محله بیشتر شد و او ترانه هایی هم از داریوش رفیعی و داود مقامی خواند. در این هنگام مردی از میان جمعیت یک دو تومانی در میدان گذاشت و تعدادی از زن ها و پسر ها هم مقداری پول به او دادند و او به خواندن ادامه داد.

نرگس که با مهر ناز در آن جمع به آواز و حرف های فریدون آواره گوش می داد یک لحظه متوجه شد که کیا پشت سرش نشته و آرام آرام حرف می زند. او آرام بلند شد و راه خانه را در پیش گرفت که برود.

در این لحظه مهرناز صدایش کرد که به ایستد تا با هم بروند. او بدون این که به عقب نگاه کند وایساد تا مهرناز به او رسید و دوتایی راه خانه را در پیش گرفتند. در بین راه مهرناز متوجه شده بود که در جمع مردم کیا تمام نگاهش به نرگس بود و به فریدون آواره توجهی نداشت.

نرگس تا چند روز سعی می کرد از خانه بیرون نیاید ولی در محله طوفشیرین سخت بود کسی چند روز در خانه خودش را حبس کند.

مادر نگران رفتار دخترش شده بود !

.ادامه دارد  انشاالله

یا حق

 

پاورقی***

این پیر محمد ریشی یا ریشو در قسمت شرق طوفشیرین و در دره ای میان چند تا تپه قرار داشت و شامل یک سنگ قبر به ارتفاع ۷۰ سانتی متر بود و سر پناهی نداشت و بوسیله محمد شیخی یکی از پیر مرد های محل بنا شده بود. و

می گفت خواب دیده ام که این مکان قداست دارد و پیرامون آن چیز ها ی زیادی برای مردم می گفت تا آن را در دل مردم به عنوان یک مکان مذهبی جام بیندازد

 

یکی از دوستان به نقل از پدرش می گفت : روزی که محمد شیخی مردم را جمع کرد و به این مکان آورد تا شرح خوابی را که دیده بود برای مردم بیان کند من هم بودم و باورم نشد زیرا در این دره من بارها قمار بازی( سه قاپ ) نموده و قاپ ریخته بودم . ولی آن روز پیر مرد را نرنجاندم و سکوت کردم__

 

حق یارتان

 


 
 
بنام خدا--پاتوق 12--پخار کمپانی و ...ننه کشمشی..طوفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق....(12)

طوفشیرین ...سال های دور .....پخار کمپانی و…. ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

ادامه حکایت جعفر و نرگس

آن روز نرگس در حد مقدور سعی کرد جعفر را قانع کند که ما نمی توانیم با هم زندگی کنیم و شرایط ما با هم جور نیست . ولی جعفر ته دلش به نرگس امید بسته بود.

سینما سیار

عصر یکی از روز های پاییزی با صدای بلند گویی که مردم را به تماشای دیدن فیلم و نمایش دعوت می کرد ، مردم به طرف آدرس اعلام شده در روبروی دبستان امید پشت دیوار خانه ی مشهدی غفور رمضان زاده حرکت کردند. یک ساعتی گذشت تا این که تاریکی سایه اش را بر آسمان لاجوردی طوفشیرین گسترش داد.

مردم محل اعم از زن و مرد و کودک و پیر و جوان هر کدام با یک زیر انداز به محل نمایش آمده بودند.  مسؤل نمایش فیلم گفت : این یک فیلم مستند است برای مبارزه با حشرات و آفات و سایر بیماری هایی که ممکن است با آن مواجه شوید.

فیلم که شروع شد با نشان دادن حشرات موزی وعوامل انتقال بیمار های مالاریا و استفاده از سموم د.د.ت و روش های رعایت بهداشت و مبارزه با آفات و بیماری ها و.......مردم را با خطرات موجود در پیرامون خود آشنا می کرد.

ابتدا سکوت پایداری در محل برقرار شد ولی کم کم با نشان دادن پشه مالاریا وسایر حشرات و نحوه انتقال ویروس ، باکتری ها ، و آلودگی های اطراف محل زندگی و جوی های پر از لجن خروجی آب پس ماند خانه ها ، مردم شروع کردند به پچ پچ کردن و خندیدن ، و سرو صدای بچه های کوچک هم کم کم با صدای گوینده فیلم در هم آمیخت.

بعد از یک ساعت پخش فیلم که از طریق یک پروژکتور ۱۶ میلی متری توسط سه نفر مدیریت می شد به آخر رسید.

یک نفر از مردم محل به کسی که پشت پروژکتور نشسته بود گفت : ما در این آبادی پشه های بزرگ و این چنینی تا به حال ندیده ایم ؟

در این هنگام مدیر پخش مردم را آرام کرد و توضیح داد که در این فیلم چون با دوربین ذره بین دار فیلم برداری شده ، پشه ها برای شناختن و بهتر دیدن بزرگ نشان داده شده اند . ولی در اصل در محیط اطراف ما این ها کوچک هستند . و ممکن است با چشم طبیعی دیده نشوند . و در آخر بسیار بر رعایت بهداشت فردی واجتماعی در محیط زندکی را تاکید کرد.

از فردای آن روز زن و دختر های محله که دور ننه کشمشی جمع می شدند ، یک نیم نگاهی به پشه های دور و بر او می کردند، و خود را جمع و جور می نمودند تا از گزند حشرات موجود در امان بمانند.

زن های سر بمبو آب هم هر وقت کسی یا بچه ای را می دیدند که سر و صورتش تمیز نبود به او اعتراض می کردتد تا برود و خود را با آب و صابون شستشو نماید.

 با تماشای فیلم سینما سیار آن شب تحولی در رعایت نظافت شخصی در برخی از زن و مرد های محل دیده می شد.

٭٭٭٭٭٭

جعفر که نتوانسته بود فکر نرگس را از خود دور کند در آستانه ی اعزام به خدمت سربازی قرار گرفت. روزی که می خواست فردایش به خدمت برود شب پیش ننه کشمشی رفت و در تنهایی شب پخار کمپانی کنار او آرام قرار گرفت و با سکوت و زل زدن در چشم های ننه کشمشی درد عشقش را بیان می نمود و ملتمسانه می خواست که ننه کشمشی از تلاش خود دست بر ندارد تا شاید نتیجه ای عاید او گردد.  و دل نرگس نرم شود و تقاضای او را بپذیرد.

آن شب جعفر با نداری خود ۵ تومان از ۱۰ تومان خرجی سفر به تهران را به ننه کشمشی داد و سپس به او گفت :  مواظب و مراقب نرگس در نبودن من باش. تا ببینم خدا چه می خواهد.

صبح روز بعد در حالی که خانواده جعفر او را بدرقه می کردند به همراه مادر و برادر و پدر تا پخار کمپانی آمدند تا سواری های گذری بیایند و او به شهر و سپس به اهواز و تهران برود . مادرش خیلی بی تابی و گریه می کرد و کمی دور تر خواهر هایش هم آرام اشک های خود را پاک می کردند

منصور با دیدن مادر جعفر گفت : مگر می خواهد به جنگ برود که این طور گریه می کنی و اشک می ریزی!؟.......می رود و مرد می شود و برمی گردد.

جعفر نگاهی به طرف خانه ی پدر نرگس انداخت تا شاید در این لحظه ی تلخ خدا حافظی چشمش به جمال نرگس منور گردد .

نرگس در حالی که از شانس و اقبال خود ناراحت بود مدام با خدا راز و نیاز می کرد و غر می زد که این چه سرنوشتی بود که برا ی من رقم زدی ؟ داخل این همه آدم و جوان های خوش قد و رو باید این جعفر یک لا قبا به من پیله کند و دست از سرم بر ندارد!؟

غروب که هوا داشت تاریک می شد نرگس یک جعبه شمع خرید و آورد در کنار ننه کشمشی یکی را روشن کرد و بقیه را هم به او داد تا هرقت خواست تمام شود شمع بعدی را روشن نماید. تا شاید با این ادای دین برای خود، از دست جعفر راحت شود

با روشن کردن شمع توسط نرگس برخی از دختر ها و زن های محله دچار شک و تردید های مشکوکی شدند از این قرار که نرگس خاطر خواه کسی شده و آمده شمع نذر کرده ، و نمی دانستند که نرگس دلش خون است که آمده دست به این کار زده است. و فقط ننه کشمشی می دانست مشکل این دو جوان چیست ؟

.ادامه دارد__ انشاالله

حق یارتان

 

 

 

 

 

 


 
 
بنام خدا--پاتوق 11 -داستان های طوفشیرین-ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

 بنام خدا

پاتوق (11)

ننه کشمشی... پخار کمپانی ...طوفشیرین سال های دور

به قلم : منوچهر افشاری

پخار کمپانی عصر تابستان

ننه کشمشی در حال صحبت و تعریف برای دختر های محله در پخار کمپانی بود و چند تا از پسر ها هم از دور به آن ها نگاه می کردند.

جعفر پسر مش اسمال در حالی که از دور به پخار کمپانی نگاه می کرد چشم از نرگس که در کنار ننه کشمشی نشسته بود بر نمی داشت . تا این که بعد از یک ساعت نرگس و دختر ها از پخار بیرون رفتند

بعد از رفتن دختر ها جعفر مقداری آب پیازی ترید کرده با نون تیری برای ننه کشمشی آورد و ضمن تعارف در کنار ننه کشمشی آرام نشست و حرف می زد ننه کشمشی گفت : این غذا اذیتم می کند بخصوص اگر ترید باشد . جعفر در حالی که خود را در وضعیت گوش دادن به صحبت های ننه کشمشی نشان می داد آهسته با دست راست زیر پتوی مندرس ننه کشمشی را ورانداز می کرد و دنبال نامه نرگس می گشت . نامه ای پیدا نشد و جعفر دلخور و عصبانی با ظرف خالی غذا به طرف خانه روانه شد.

جعفر دیپلم اش را گرفته بود و دنبال این بود که بعد از سربازی معلم بشود . ولی مشکل کار این بود که هنوز به سربازی نرفته ، دل در گروی نرگس گذاشته بود و نرگس هم از ریخت و قیافه جعفر خوشش نمی آمد و فقر مالی خانواده مش اسمال پدر جعفر هم مزید بر علت شده بود.

جعفر دلش می خواست جواب مساعد را از خانواده نرگس بگیرد و سپس با خیال راحت به خدمت برود. زیرا می ترسید نرگس از دستش برود. ولی عیب کار این جا بود که نرگس به وی روی خوش نشان نمی داد. و او را تحویل نمی  گرفت.و این برای جعفر عقده شده بود.

بی تابی جعفر ننه کشمشی را به حرکت وا داشته بود تا شاید دل نرگس را بدست بیاورد.

هر چه جعفر نامه زیر پتوی ننه کشمشی می گذاشت نرگس با این که از طریق ننه کشمشی متوجه شده بود ولی آن ها را بر نمی داشت.

بعد از مدتی با خواهش ننه کشمشی نرگس لبخندی به جعفر زد و او هوایی شد و نمی دانست که چطور جواب نرگس را بدهد.

نرگس خانواده محترمی داشت و سعی می کرد پرستیژ خانواده را با رفتار خودش زیر سئوال نبرد. و جعفر دنبال فرصتی بود تا حرف هایش را با نرگس بزند و ببیند می تواند نظرش را جلب کند و مادرش را به خواستگاری بفرستد. یا نه؟

 یک روز در سایه دیوار پخار کمپانی یک جوان روستایی برای نیم ساعتی منتظر تاکسی ایستاده بود.

در همین هنگام صدای آغاسی و ترانه ی جومه نارنجی از رادیوی خانه ی دایی منصور بگوش می رسید. یکی از پسرهای محله شروع کرد همراه با صدای آغاسی به خواندن ترانه :

دلم پی دلته جومه نارنجی

کجا منزلته جومه نارنجی

 در همین هنگام جوان روستایی گفت : جومه نارنجی چیه ؟ من همیچه ، همیچه می خوانم بهتر از این!

 دختر کوچکی در آن جمع گفت : برامون بخوان.

جوان گفت : اگه بچه های خوبی باشید و ساکت بمونید براتون می خونم.

برایش دست زدند تا بخواند.

 جوان گفت : هر چی من می خوانم و میگم شما جواب بدید ...همیچه.  ( نام نوعی پارچه  )

همیچه همیچه ....همیچه

همیچه گرونه ......همیچه

مال بهبهونه........ همیچه

 شهر زنونه..........""""""

 بسون گزش کن....""""""

 سیل ورش کن........""""""

 ای حور نشمی......""""""

جغله برنجی........"""""""

 تنگری بِسَتک........""""""

 مشکم دِرستک......."""""""

 مشکی ندارم.......""""""

 اویی بیارم......."""""""

 سی گله وارم.......""""""

 گله وار تشنه.......""""""

 سر گرم چشمه........"""""

چشمه قر اوبید......"""""

بچیل ول اوبید........""""""

جوان شروع به خواندن کرد و زن و دختر ها با شور و حرارت خاصی دست می زدند و جواب می دادند.

بعد از ده دقیقه خواندن تمام شد . شور و شوق بوجود آمده در سایه دیوار پخار کمپانی باعث تجمع بیشتری در آن اطراف شد و دوباره از جوان درخواست کردند و او می خواند .

 در همین هنگام ننه مملی جلو رفت و با عصای خود به سر جوان خواننده محکم زد ….! و سپس گفت :

این چرت و پرت ها چیه که وسط ترانه به زبان می آوری ؟

جوان که ترسیده بود دستی به سرش زد و سکوت کرد و آرام از پخار کمپانی دور شد و سپس به سرعت با دوستش محل را ترک کرد.

چند تا از زن ها از حرکت ننه مملی ناراحت شدند و گفتند : چکارش داشتی ؟ بنده خدا داشت برامون خوب ترانه می خواند!

ننه مملی گفت : اولش خوب می خواند ولی همین که چشمش به دختر ها می افتاد وسط ترانه متلک می گفت و چشم  و اَبرو تکان می داد و شما هم سرگرم دست زدن بودید و جواب می دادید و متوجه نمی شدید!

از شلوغی بوجود آمده جعفر و نرگس در کنار بساط ساده ننه کشمشی شروع کردند چند کلمه با هم صحبت کردن . و نرگس سعی می کرد جعفر را قانع کند که ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم و فکر او را تغییر دهد

به قلم : منوچهر افشاری

ادامه دارد ....انشاالله


 
 
بنام خدا--پاتوق 10-ننه کشمشی--پخار کمپانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق ( ۱۰ )..پخارکمپانی...ننه کشمشی

سال های دور طوفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

قبل از ظهر یک روز پاییزی

صدای دو تا از زن های موجود در پخار کمپانی در حال بلند شدن بود و داشت به دعوا و مرافحه می کشید . هر کدام چیزی می گفتند و دیگری را متهم می کردند که دست در دیگ غذای آن ها کرده است .

در همین هنگام عمه فاطی در اثر جار و جنجال این دو زن وارد پخار کمپانی شد و آن ها را دعوت به آرامش کرد بعد از آرام شدن جو پخار کمپانی سمیه خانوم می گفت : یکی دست کرده توی دیگ غذای من و گوشت ها را برداشته! یا خورده!

 خاله ثریا می گفت : دیروز یکی خاک ریخته توی دیگ غذای من و ظهر بچه هام گرسنه موندند!

عمه فاطی رو به آن ها گفت : حالا چه مرگه تونه که می خواین توی سر و کله هم بزنین!.خجالت نمی کشین!

آن ها با اشاره به همدیگر می گفتند کار طرف مقابل است .

عمه فاطی آن ها را آرام کرد و گفت خسارت هر دوی شما را من می دهم ولی دیگر صدای خود را بلند نکنید برای شما زن ها عیب است که مرد های غریبه رهگذر صدای جار و جنجال شما را بشنوند.

بعد از رفتن آن دو در یک موقعیت خلوت و مناسب عمه فاطی در کنار ننه کشمشی نشست و آرام آرام از او در مورد مشاجره آن دو نفر سؤال کرد که ببیند چه کسی سراغ دیگ آن ها رفته است؟

 ننه کشمشی گفت  : کسی را ندیدم

 یکی دیگر از زن ها به عمه فاطی گفت: هفته گذشته یک نفر توی دیگ غدایش دو تا قلوه سنگ بزرگ گذاشته بود. می خندید و می گفت دستم داشت می افتاد از بس که قابلمه ام سنگین شده بود و وقتی سفره کشیدم

سهم آقا بچه ها از غذا بجای گوشت دو تا قلوه سنگ درشت بود. و آقا بچه ها شوخی شوخی می گفت : این سنگ ها را قایم می کنم تا توی سر کسی که این ها را گذاشت توی دیگ بزنم! و حالا هم توی پنجره گذاشته شون برا روز موعود!

البته چند روز بعد فهمیدم کار کی بود.

یکی از پسر های شیطون محل از دیگ من برای خودش و ننه کشمشی غذا برداشته بود و برای این که من زود متوجه  نشوم این کار را کرد.

عمه فاطی گفت : از کجا متوجه شدی؟

گفت : از طریق دختر صغری خانوم . و خودش هم البته آمد و اعتراف کرد و من هم به او گفتم قراره سنگ ها بخورند تو سرت! و مواظب خودت باش!

فردای آن روز عمه فاطی یک دیگ بزرگ به پخار آورد و به آن دو زن )سمیه و ثریا )و شهین خانوم گفت : کمک کنید همگی تا من یک نذری دارم بجا بیاورم و از گوشت و برنج و حبوبات و ...هیچ چیزی کم نگذأاشت.

آن روز همه کسانی که آن اطراف بودند از غذای نذری سیر شدند و دلی از عزا در آوردند.

چند روز بعد باز دوباره عمه فاطی تصمیم گرفت که غذای نذری درست کند و این بار ننه مملی هم با او شریک شد. و در روز جمعه غذا توسط همان خانم ها طبخ شد و همه به نوا رسیدند.

دو هفته بعد.

کوچه بغل خانه سمیه خانوم.

چند تا دختر بچه در حال صحبت بودند. ننه مملی داشت از توی کوچه می گذشت که شنید دختر سمیه خانوم صحبت از غذای دست پخت مادرش می کرد و می گفت: یکی گوشت های دیگ ما را همیشه می دزده و به این خاطر الآن خیلی وقته که ما آب گوشت نخوردیم!

در همین هنگام ننه مملی تکانی خورد و با دست روی ران پای راست خود زد وگفت : ای وای چرا زودتر متوجه نشدم!

پخار کمپانی .صبح روز بعد.

ننه مملی با مراجعه به همان زن ها گفُب:  من از چند نفر سفارش گرفته ام که برایشان غذای نذری درست کنم . آگر می توانید با من همکاری کنید. و روز های دوشنبه و جمعه برای حدود بیست نفر غذا درست کنیم ثواب دارد و شما هم هر چقدر نیاز دارید .مجاز هستید استفاده کنید

آن سه زن و گاهی اوقات تعدادی دیگر از زن و دختر ها ، روز های مورد نظر با شور و حرارت بسیار فراوان شروع به پخت غدا می نمودند و هر کس نیاز داشت یک ظرف غذا بر می داشت و تناول می کرد.

کم کم خبر وجود غذای نذری در طوفشیرین پراکنده شد و روز های دوشنبه و جمعه هر کس نیازمند بود نزدیک ظهر به طرف پخار کمپانی می آمد وغذا می گرفت و با ننه کشمشی خوش و بشی می کرد و می رفت و برای صاحب نذردعا می کرد.

یک ماه بعد.

کم کم وضعیت مالی ننه مملی داشت ضعیف می شد و دیگر نمی توانست پول نذری را تامین کند و در فکر بود که هر وقت پولش ته کشید برای مدتی به مسافرت و زیارت برود تا اوضاع عادی شود.

آن سه زن طباخ در این ایام از لحاظ تامین غذا برای همان روز و روز بعد غذا می بردند و بسیار راضی و خوشحال بودند.

یک روز جمعه برای یکی از مردم ضعیف محل مهمان آمد و او برای این که شرمنده نشود به پخار کمپانی آمد و درخواست غذا کرد و با رضایت همه دیگ بزرگ غذا به خانه آن ها حمل شد و حتی ننه کشمشی هم از برداشتن غدا عقب نشینی نمود تا مهمان داری طوفشیرینی ها هیچ کم و کاستی نداشته باشد.

با تمام شدن پول ننه مملی ، غذای نذری هم تمام شد و روحیه خانواده های طباخ رو به سردی گرایید. ولی سر و کله آدم های محتاج از اطراف پخار کمپانی کم نمی شد و هراز گاهی به امیدی می آمدند و می رفتند

.یاحق

ادامه دارد...انشالله


 
 
← صفحه بعد