یادی از دوران...

بنام خدا--داستان های هفتکل - توفشیرین و ننه کشمشی...از منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

 

 

بنام خدا

پاتوق....(14)…… سال های دور توفشیرین

پخار کمپانی و.ننه کشمشی.... به قلم  : منوچهر افشاری

 

غروب یک روز تابستان

پخار کمپانی در اثر ازدحام زن ها و دختر ها شلوع به نظر می رسید. چند تا از پسر ها در اطراف پخار بدون علت پرسه می زدند و شوخی های فیزیکی نابجایی را از خود بروز می دادند.

آقای برومند که در جوار پخار منتظر سواری بود با دیدن پسر ها و رفتار نابخردانه ی آن ها خونش به جوش آمده ، به طرف جوان ها حرکت کرد و با اشاره دست آن ها را در پشت دیوار شرقی پخار کمپانی جمع نمود . زن ها و دختر ها با دیدن این صحنه سکوت نموده و فرا گوش شدند که برومند چه می خواهد بگوید؟

سکوت خاصی حکم فرما شد و اشعار حماسی شاهنامه از زبان گویای برومند رعشه ی سکوت را با آهنگ نقالی خاص خود در هم شکست و داستان پهلوانی و جوان مردی های رستم ، سهراب ، سیاوش و کاوه آهنگر و... را به ذهن بازی  گوشانه جوان ها گوشزد نمود. آن چنان جو و غوعایی بوجود آمد که حتی زن ها و دختر ها او را تحسین نموده. و اکثر جوان ها برایش دست زدند و با شرم ساری از رفتار های سبک خود عذر خواهی نمودند.

آن روز رفتار جوان ها در اثرسخنان آقای برومند تغییر مثبتی نمود. و اطراف پخار کمپانی را خلوت کردند وآهسته به طرف خانه گام برداشتند.

ننه کشمشی برای برومند دعا می کرد و آرام دست می زد. او سخنان برومند را کامل نشنید ولی از رفتار جوان ها که تحت تاثیر قرار گرفته بودند چیز هایی متوجه شده بود.

ساعتی بعد.

همین که هوا تاریک شد در یک لحظه یکی از زن ها آرام یک کل شادی با زبان خود زد و توجه همه را بخود جلب نمود.

دی جواد گفت : چی شده که کل می زنی؟

شهین خانوم گفت : غلام شکار زده ! همین الان غلام و آقا رضا را دیدم که لاشه یک قوچ را دونفری به سمت خانه ی غلام می بردند.

فردا آب گوشت با گوشت شکار داریم. چند تا از زن ها هم خوشحال شدند و ننه کشمشی هم که متوجه شده بود .لبخندی بر لبانش نقش بست .

آقا رضا دوست و یار همیشگی غلام میر شکار معروف بود و در سفر های شکار همیشه همراه غلام بود و اسباب و لوارم و کوله پشتی شکار را حمل می کرد.

در صید شکار غلام اکثر مردم اطراف خانه ی او سهم داشتند . از ننه کشمشی تا چند تا از خانه های کم بضاعت که از قبل شناسایی شده بودند . و حتی دکاندار محل هم گاهی بی نصیب نبود.

غلام دارای یک تفنگ پنج تیر پران بلژیکی با دوربین و سایر لوازمات شکار بود. و هر ۱۰ الی ۱۵ روز یکبار به شکار می رفت.  و بیشتر اوقات دست پر با شکار قوچ و میش و...به خانه بازمی گشت.

غلام می گفت: این صید رزق و روزی مردم محل است که به سفره ی من آمده تا به دست آن ها برسانم. هر وقت  شکار می زنم دخترم می گوید یالا تقسیم اش کن تا ببرم و به همسایه ها بدهم.

ننه کشمشی سهمیه گوشت اش را به شهین خانوم می داد و یک کاسه آب گوشت یا آب پیازی معمولاٌ می گرفت و ترید می کرد. شبانه گوشت شکار تقسیم شد و فردای آن روز اکثر زن ها در پخار کمپانی در دیگ شان گوشت موجود بود.

یکی از زن ها در حالی که مشغول پخت غذا بود چشمش به جعفر افتاد که با لباس سربازی به مرخصی آمده بود. با صدای بلندی گفت جعفر ، جعفر پسر مش اسمال از سربازی اومده !

زن ها به سمت جاده نگاه کردند و گفتند : به مادرش خبر بدین که پسرت اومده. تا خوشحال بشه.

چند لحظه بعد جعفر به پخار آمد و بعد از احوال پرسی با آشنایان ، به طرف ننه کشمشی رفت و دستش را بوسید.

اشک در چشم های ننه کشمشی حلقه زد .و به جعفر سلام کرد و از دیدن او خوشحال شد و چند لحظه بعد )یاد نرگس افتاد ) و ناراحت شد و به فکر رفت.

جعفر امیدوار بود که نرگس سر عقل بیاید و او را بپذیرد ولی از دل نرگس خبر نداشت

نرگس از طریق مهر ناز از آمدن جعفر خبردار شد و سعی می کرد چشمش به جعفر نیفتد. ضمن این که جعفر اطراف بمبو آب و پخار کمپانی را ول نمی کرد تا شاید نرگس را ببیند و به او عرض سلامی نماید.

روز بعد جعفر با کیا به طرف باغ ابوالحسن رفتند و مدتی با هم قدم زدند و بعد از دو ساعت به محله برگشتند .و از هم جدا شدند.

مهرناز دوست نرگس اخبار و اطلاعات محله را به نرگس که کمتر آفتابی می شد می رساند. ولی یک نکته افکار مهرناز را بسیار به خود مشغول می کرد و آن هم این بود که این دو، هر دو تا شون دنبال نرگس بودند . و می خواستند به طریقی با او دوست شوند.

مهرناز از این که نرگس مورد توجه بود به او حسادت می ورزید وسعی می کرد نرگس متوجه این حسادت نشود.

دو روز از مرخصی جعفر گذشت و او نتوانست نرگس را ببیند . دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و حرص و جوش می خورد.

یک شب در تنهایی پخار به پیش ننه کشمشی آمد و آرام با او درد دل کرد و گفت : در ایام خدمت هم فکر نرگس مرا  رها نمی کند و هر کاری می کند نمی تواند او را از ذهن خود دور نماید.

جعفر روز قبل از خروج از توفشیرین، به زیارتکاه امیر المومنین رفت و برای دل خودش دعا کرد و یاری می طلبید که سرانجام زندگی اش به خیر بیانجامد.

ادامه دارد__ انشاالله

حق یارتان

 


 
 
بنام خدا--منوچهر افشاری و داستان های ننه کشمشی پاتوق 13
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق ....(13 ).... به قلم : منوچهر افشاری

طوفشیرین ....سال های دور

پخار کمپانی و ننه کشمشی

جعفر به خدمت سربازی رفت و نرگس نفس راحتی کشید . تا بتواند فکر او را از خود دور کند. یک روز نرگس به مادرش گفت : بیا برویم سر" پیر محمد ریشو "٭ و " امیر المومنین" برای هر کدام نذر کرده ام شمع روشن کنم.

مادرش از زبان نرگس جریان جعفر را شنیده بود و نگران دخترش بود که نامش ورد زبان مردم محل و بخصوص برخی از زن و دختر های فضول نشود.

روز های جمعه صبح زن و دختر ها و برخی مردها قدم زنان برای زیارت به پیر محمد ریشو و امیر المومنین می رفتند .آن هفته روز جمعه نرگس به همراه مادر و برادرش نیز به زیارت رفتند. و نرگس در زیارتگاه محمد ریشو یک شمع روشن کرد . که ظرف چند ثانیه در اثر جریان باد خاموش شد.**  و سپس با گذشتن از چند تا تل و تپه به زیارتگاه امیر المومنین رسیدند. و در آن جا چند تا شمع روشن کردند و سپس این مسیر را دوباره با پای پیاده تا خانه طی کردند.

فردای آن روز طبق معمول نرگس که برای آب آوردن به سر بمبو رفت یک سری هم به ننه کشمشی زد و احوالی از او گرفت و در آن جا متوجه شد که کیا ) کیانوش)  پسر ننه صدیقه به او خیره شده و نگاهش می کند.

نرگس از نگاه کیا جا خورد و خودش را جمع و جور کرد و با ننه کشمشی خدا حافظی کرد و از پخار کمپانی خارج شد. و احساس بدی به او دست داد از این که کیا او را نگاه می کرد.

روز بعد نرگس با مادرش راهی شهر شدند تا مقداری پارچه برای چادر و لباس بخرند که باز هم موقع برگشتن به  طوفشیرین نزدیک پخار کمپانی چشمش به کیا افتاد که زیر چشمی او را ورانداز می کرد.

نرگس در گفتگویی با دوستش مهرناز از کیا صحبت به میان آورد تا ببیند اکنون در چه وضع و شرایطی است . زیرا  خانه ی پدر کیا در محله بین چهارلنگ ها و ترک های گلابی ها بود و نرگس شناختی از او نداشت.

مهرناز گفت : او از دوسال پیش به علت اختلاف با خانواده اش درسش را نیمه تمام گذاشت و به اهواز رفته و در یک کارگاه نجاری کار می کند و هر چند ماه یک دفعه به طوفشیرین می آید و چند روزی می ماند و می رود .

فریدون آواره

در یکی از همین روز ها که در دکان خودمان نشسته بودم دیدم که مرد آرام و مشکوکی که روی تک پوش تنش نوشته شده بود، من لال نیستم ولی دوست ندارم با کسی حرف بزنم به دکان آمد . در این هنگام یکی از درجه داران وظیفه آبادانی تا او را دید گفت : این فریدون است!....  فریدون آواره …! و به او گفت فریدون حالت چطوره ؟ او غیر از سلام جوابی نداد و یک بسته سیگار و چند تا بیسکویت و یک نوشابه خرید و بعد از خوردن نوشابه به طرف سایه دیوار خانه ی آقای برومند رفت و کم کم با اشاره به مردمی که از آن جا رفت و آمد می کردند از آن ها دعوت می کرد که بیایند و به برنامه و نمایش او گوش فرا دهند.

بعد از نیم ساعت تعدادی از پسر بچه ها و پیرزن های محله در آن مکان جمع شدند و فریدون شروع کرد به سخنرانی از مردی و جوانمردی و لوطی گری های عیاران و پهلوانان قدیم و پوریای ولی و غلام رضای تختی صحبت کردن و  سپس ترانه ای از قاسم جبلی را با صدای رسایش خواندن کم کم تجمع اطراف او از زن و دختر و مرد های محله بیشتر شد و او ترانه هایی هم از داریوش رفیعی و داود مقامی خواند. در این هنگام مردی از میان جمعیت یک دو تومانی در میدان گذاشت و تعدادی از زن ها و پسر ها هم مقداری پول به او دادند و او به خواندن ادامه داد.

نرگس که با مهر ناز در آن جمع به آواز و حرف های فریدون آواره گوش می داد یک لحظه متوجه شد که کیا پشت سرش نشته و آرام آرام حرف می زند. او آرام بلند شد و راه خانه را در پیش گرفت که برود.

در این لحظه مهرناز صدایش کرد که به ایستد تا با هم بروند. او بدون این که به عقب نگاه کند وایساد تا مهرناز به او رسید و دوتایی راه خانه را در پیش گرفتند. در بین راه مهرناز متوجه شده بود که در جمع مردم کیا تمام نگاهش به نرگس بود و به فریدون آواره توجهی نداشت.

نرگس تا چند روز سعی می کرد از خانه بیرون نیاید ولی در محله طوفشیرین سخت بود کسی چند روز در خانه خودش را حبس کند.

مادر نگران رفتار دخترش شده بود !

.ادامه دارد  انشاالله

یا حق

 

پاورقی***

این پیر محمد ریشی یا ریشو در قسمت شرق طوفشیرین و در دره ای میان چند تا تپه قرار داشت و شامل یک سنگ قبر به ارتفاع ۷۰ سانتی متر بود و سر پناهی نداشت و بوسیله محمد شیخی یکی از پیر مرد های محل بنا شده بود. و

می گفت خواب دیده ام که این مکان قداست دارد و پیرامون آن چیز ها ی زیادی برای مردم می گفت تا آن را در دل مردم به عنوان یک مکان مذهبی جام بیندازد

 

یکی از دوستان به نقل از پدرش می گفت : روزی که محمد شیخی مردم را جمع کرد و به این مکان آورد تا شرح خوابی را که دیده بود برای مردم بیان کند من هم بودم و باورم نشد زیرا در این دره من بارها قمار بازی( سه قاپ ) نموده و قاپ ریخته بودم . ولی آن روز پیر مرد را نرنجاندم و سکوت کردم__

 

حق یارتان

 


 
 
بنام خدا--پاتوق 12--پخار کمپانی و ...ننه کشمشی..طوفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق....(12)

طوفشیرین ...سال های دور .....پخار کمپانی و…. ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

ادامه حکایت جعفر و نرگس

آن روز نرگس در حد مقدور سعی کرد جعفر را قانع کند که ما نمی توانیم با هم زندگی کنیم و شرایط ما با هم جور نیست . ولی جعفر ته دلش به نرگس امید بسته بود.

سینما سیار

عصر یکی از روز های پاییزی با صدای بلند گویی که مردم را به تماشای دیدن فیلم و نمایش دعوت می کرد ، مردم به طرف آدرس اعلام شده در روبروی دبستان امید پشت دیوار خانه ی مشهدی غفور رمضان زاده حرکت کردند. یک ساعتی گذشت تا این که تاریکی سایه اش را بر آسمان لاجوردی طوفشیرین گسترش داد.

مردم محل اعم از زن و مرد و کودک و پیر و جوان هر کدام با یک زیر انداز به محل نمایش آمده بودند.  مسؤل نمایش فیلم گفت : این یک فیلم مستند است برای مبارزه با حشرات و آفات و سایر بیماری هایی که ممکن است با آن مواجه شوید.

فیلم که شروع شد با نشان دادن حشرات موزی وعوامل انتقال بیمار های مالاریا و استفاده از سموم د.د.ت و روش های رعایت بهداشت و مبارزه با آفات و بیماری ها و.......مردم را با خطرات موجود در پیرامون خود آشنا می کرد.

ابتدا سکوت پایداری در محل برقرار شد ولی کم کم با نشان دادن پشه مالاریا وسایر حشرات و نحوه انتقال ویروس ، باکتری ها ، و آلودگی های اطراف محل زندگی و جوی های پر از لجن خروجی آب پس ماند خانه ها ، مردم شروع کردند به پچ پچ کردن و خندیدن ، و سرو صدای بچه های کوچک هم کم کم با صدای گوینده فیلم در هم آمیخت.

بعد از یک ساعت پخش فیلم که از طریق یک پروژکتور ۱۶ میلی متری توسط سه نفر مدیریت می شد به آخر رسید.

یک نفر از مردم محل به کسی که پشت پروژکتور نشسته بود گفت : ما در این آبادی پشه های بزرگ و این چنینی تا به حال ندیده ایم ؟

در این هنگام مدیر پخش مردم را آرام کرد و توضیح داد که در این فیلم چون با دوربین ذره بین دار فیلم برداری شده ، پشه ها برای شناختن و بهتر دیدن بزرگ نشان داده شده اند . ولی در اصل در محیط اطراف ما این ها کوچک هستند . و ممکن است با چشم طبیعی دیده نشوند . و در آخر بسیار بر رعایت بهداشت فردی واجتماعی در محیط زندکی را تاکید کرد.

از فردای آن روز زن و دختر های محله که دور ننه کشمشی جمع می شدند ، یک نیم نگاهی به پشه های دور و بر او می کردند، و خود را جمع و جور می نمودند تا از گزند حشرات موجود در امان بمانند.

زن های سر بمبو آب هم هر وقت کسی یا بچه ای را می دیدند که سر و صورتش تمیز نبود به او اعتراض می کردتد تا برود و خود را با آب و صابون شستشو نماید.

 با تماشای فیلم سینما سیار آن شب تحولی در رعایت نظافت شخصی در برخی از زن و مرد های محل دیده می شد.

٭٭٭٭٭٭

جعفر که نتوانسته بود فکر نرگس را از خود دور کند در آستانه ی اعزام به خدمت سربازی قرار گرفت. روزی که می خواست فردایش به خدمت برود شب پیش ننه کشمشی رفت و در تنهایی شب پخار کمپانی کنار او آرام قرار گرفت و با سکوت و زل زدن در چشم های ننه کشمشی درد عشقش را بیان می نمود و ملتمسانه می خواست که ننه کشمشی از تلاش خود دست بر ندارد تا شاید نتیجه ای عاید او گردد.  و دل نرگس نرم شود و تقاضای او را بپذیرد.

آن شب جعفر با نداری خود ۵ تومان از ۱۰ تومان خرجی سفر به تهران را به ننه کشمشی داد و سپس به او گفت :  مواظب و مراقب نرگس در نبودن من باش. تا ببینم خدا چه می خواهد.

صبح روز بعد در حالی که خانواده جعفر او را بدرقه می کردند به همراه مادر و برادر و پدر تا پخار کمپانی آمدند تا سواری های گذری بیایند و او به شهر و سپس به اهواز و تهران برود . مادرش خیلی بی تابی و گریه می کرد و کمی دور تر خواهر هایش هم آرام اشک های خود را پاک می کردند

منصور با دیدن مادر جعفر گفت : مگر می خواهد به جنگ برود که این طور گریه می کنی و اشک می ریزی!؟.......می رود و مرد می شود و برمی گردد.

جعفر نگاهی به طرف خانه ی پدر نرگس انداخت تا شاید در این لحظه ی تلخ خدا حافظی چشمش به جمال نرگس منور گردد .

نرگس در حالی که از شانس و اقبال خود ناراحت بود مدام با خدا راز و نیاز می کرد و غر می زد که این چه سرنوشتی بود که برا ی من رقم زدی ؟ داخل این همه آدم و جوان های خوش قد و رو باید این جعفر یک لا قبا به من پیله کند و دست از سرم بر ندارد!؟

غروب که هوا داشت تاریک می شد نرگس یک جعبه شمع خرید و آورد در کنار ننه کشمشی یکی را روشن کرد و بقیه را هم به او داد تا هرقت خواست تمام شود شمع بعدی را روشن نماید. تا شاید با این ادای دین برای خود، از دست جعفر راحت شود

با روشن کردن شمع توسط نرگس برخی از دختر ها و زن های محله دچار شک و تردید های مشکوکی شدند از این قرار که نرگس خاطر خواه کسی شده و آمده شمع نذر کرده ، و نمی دانستند که نرگس دلش خون است که آمده دست به این کار زده است. و فقط ننه کشمشی می دانست مشکل این دو جوان چیست ؟

.ادامه دارد__ انشاالله

حق یارتان

 

 

 

 

 

 


 
 
بنام خدا--پاتوق 11 -داستان های طوفشیرین-ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

 بنام خدا

پاتوق (11)

ننه کشمشی... پخار کمپانی ...طوفشیرین سال های دور

به قلم : منوچهر افشاری

پخار کمپانی عصر تابستان

ننه کشمشی در حال صحبت و تعریف برای دختر های محله در پخار کمپانی بود و چند تا از پسر ها هم از دور به آن ها نگاه می کردند.

جعفر پسر مش اسمال در حالی که از دور به پخار کمپانی نگاه می کرد چشم از نرگس که در کنار ننه کشمشی نشسته بود بر نمی داشت . تا این که بعد از یک ساعت نرگس و دختر ها از پخار بیرون رفتند

بعد از رفتن دختر ها جعفر مقداری آب پیازی ترید کرده با نون تیری برای ننه کشمشی آورد و ضمن تعارف در کنار ننه کشمشی آرام نشست و حرف می زد ننه کشمشی گفت : این غذا اذیتم می کند بخصوص اگر ترید باشد . جعفر در حالی که خود را در وضعیت گوش دادن به صحبت های ننه کشمشی نشان می داد آهسته با دست راست زیر پتوی مندرس ننه کشمشی را ورانداز می کرد و دنبال نامه نرگس می گشت . نامه ای پیدا نشد و جعفر دلخور و عصبانی با ظرف خالی غذا به طرف خانه روانه شد.

جعفر دیپلم اش را گرفته بود و دنبال این بود که بعد از سربازی معلم بشود . ولی مشکل کار این بود که هنوز به سربازی نرفته ، دل در گروی نرگس گذاشته بود و نرگس هم از ریخت و قیافه جعفر خوشش نمی آمد و فقر مالی خانواده مش اسمال پدر جعفر هم مزید بر علت شده بود.

جعفر دلش می خواست جواب مساعد را از خانواده نرگس بگیرد و سپس با خیال راحت به خدمت برود. زیرا می ترسید نرگس از دستش برود. ولی عیب کار این جا بود که نرگس به وی روی خوش نشان نمی داد. و او را تحویل نمی  گرفت.و این برای جعفر عقده شده بود.

بی تابی جعفر ننه کشمشی را به حرکت وا داشته بود تا شاید دل نرگس را بدست بیاورد.

هر چه جعفر نامه زیر پتوی ننه کشمشی می گذاشت نرگس با این که از طریق ننه کشمشی متوجه شده بود ولی آن ها را بر نمی داشت.

بعد از مدتی با خواهش ننه کشمشی نرگس لبخندی به جعفر زد و او هوایی شد و نمی دانست که چطور جواب نرگس را بدهد.

نرگس خانواده محترمی داشت و سعی می کرد پرستیژ خانواده را با رفتار خودش زیر سئوال نبرد. و جعفر دنبال فرصتی بود تا حرف هایش را با نرگس بزند و ببیند می تواند نظرش را جلب کند و مادرش را به خواستگاری بفرستد. یا نه؟

 یک روز در سایه دیوار پخار کمپانی یک جوان روستایی برای نیم ساعتی منتظر تاکسی ایستاده بود.

در همین هنگام صدای آغاسی و ترانه ی جومه نارنجی از رادیوی خانه ی دایی منصور بگوش می رسید. یکی از پسرهای محله شروع کرد همراه با صدای آغاسی به خواندن ترانه :

دلم پی دلته جومه نارنجی

کجا منزلته جومه نارنجی

 در همین هنگام جوان روستایی گفت : جومه نارنجی چیه ؟ من همیچه ، همیچه می خوانم بهتر از این!

 دختر کوچکی در آن جمع گفت : برامون بخوان.

جوان گفت : اگه بچه های خوبی باشید و ساکت بمونید براتون می خونم.

برایش دست زدند تا بخواند.

 جوان گفت : هر چی من می خوانم و میگم شما جواب بدید ...همیچه.  ( نام نوعی پارچه  )

همیچه همیچه ....همیچه

همیچه گرونه ......همیچه

مال بهبهونه........ همیچه

 شهر زنونه..........""""""

 بسون گزش کن....""""""

 سیل ورش کن........""""""

 ای حور نشمی......""""""

جغله برنجی........"""""""

 تنگری بِسَتک........""""""

 مشکم دِرستک......."""""""

 مشکی ندارم.......""""""

 اویی بیارم......."""""""

 سی گله وارم.......""""""

 گله وار تشنه.......""""""

 سر گرم چشمه........"""""

چشمه قر اوبید......"""""

بچیل ول اوبید........""""""

جوان شروع به خواندن کرد و زن و دختر ها با شور و حرارت خاصی دست می زدند و جواب می دادند.

بعد از ده دقیقه خواندن تمام شد . شور و شوق بوجود آمده در سایه دیوار پخار کمپانی باعث تجمع بیشتری در آن اطراف شد و دوباره از جوان درخواست کردند و او می خواند .

 در همین هنگام ننه مملی جلو رفت و با عصای خود به سر جوان خواننده محکم زد ….! و سپس گفت :

این چرت و پرت ها چیه که وسط ترانه به زبان می آوری ؟

جوان که ترسیده بود دستی به سرش زد و سکوت کرد و آرام از پخار کمپانی دور شد و سپس به سرعت با دوستش محل را ترک کرد.

چند تا از زن ها از حرکت ننه مملی ناراحت شدند و گفتند : چکارش داشتی ؟ بنده خدا داشت برامون خوب ترانه می خواند!

ننه مملی گفت : اولش خوب می خواند ولی همین که چشمش به دختر ها می افتاد وسط ترانه متلک می گفت و چشم  و اَبرو تکان می داد و شما هم سرگرم دست زدن بودید و جواب می دادید و متوجه نمی شدید!

از شلوغی بوجود آمده جعفر و نرگس در کنار بساط ساده ننه کشمشی شروع کردند چند کلمه با هم صحبت کردن . و نرگس سعی می کرد جعفر را قانع کند که ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم و فکر او را تغییر دهد

به قلم : منوچهر افشاری

ادامه دارد ....انشاالله


 
 
بنام خدا--پاتوق 10-ننه کشمشی--پخار کمپانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق ( ۱۰ )..پخارکمپانی...ننه کشمشی

سال های دور طوفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

قبل از ظهر یک روز پاییزی

صدای دو تا از زن های موجود در پخار کمپانی در حال بلند شدن بود و داشت به دعوا و مرافحه می کشید . هر کدام چیزی می گفتند و دیگری را متهم می کردند که دست در دیگ غذای آن ها کرده است .

در همین هنگام عمه فاطی در اثر جار و جنجال این دو زن وارد پخار کمپانی شد و آن ها را دعوت به آرامش کرد بعد از آرام شدن جو پخار کمپانی سمیه خانوم می گفت : یکی دست کرده توی دیگ غذای من و گوشت ها را برداشته! یا خورده!

 خاله ثریا می گفت : دیروز یکی خاک ریخته توی دیگ غذای من و ظهر بچه هام گرسنه موندند!

عمه فاطی رو به آن ها گفت : حالا چه مرگه تونه که می خواین توی سر و کله هم بزنین!.خجالت نمی کشین!

آن ها با اشاره به همدیگر می گفتند کار طرف مقابل است .

عمه فاطی آن ها را آرام کرد و گفت خسارت هر دوی شما را من می دهم ولی دیگر صدای خود را بلند نکنید برای شما زن ها عیب است که مرد های غریبه رهگذر صدای جار و جنجال شما را بشنوند.

بعد از رفتن آن دو در یک موقعیت خلوت و مناسب عمه فاطی در کنار ننه کشمشی نشست و آرام آرام از او در مورد مشاجره آن دو نفر سؤال کرد که ببیند چه کسی سراغ دیگ آن ها رفته است؟

 ننه کشمشی گفت  : کسی را ندیدم

 یکی دیگر از زن ها به عمه فاطی گفت: هفته گذشته یک نفر توی دیگ غدایش دو تا قلوه سنگ بزرگ گذاشته بود. می خندید و می گفت دستم داشت می افتاد از بس که قابلمه ام سنگین شده بود و وقتی سفره کشیدم

سهم آقا بچه ها از غذا بجای گوشت دو تا قلوه سنگ درشت بود. و آقا بچه ها شوخی شوخی می گفت : این سنگ ها را قایم می کنم تا توی سر کسی که این ها را گذاشت توی دیگ بزنم! و حالا هم توی پنجره گذاشته شون برا روز موعود!

البته چند روز بعد فهمیدم کار کی بود.

یکی از پسر های شیطون محل از دیگ من برای خودش و ننه کشمشی غذا برداشته بود و برای این که من زود متوجه  نشوم این کار را کرد.

عمه فاطی گفت : از کجا متوجه شدی؟

گفت : از طریق دختر صغری خانوم . و خودش هم البته آمد و اعتراف کرد و من هم به او گفتم قراره سنگ ها بخورند تو سرت! و مواظب خودت باش!

فردای آن روز عمه فاطی یک دیگ بزرگ به پخار آورد و به آن دو زن )سمیه و ثریا )و شهین خانوم گفت : کمک کنید همگی تا من یک نذری دارم بجا بیاورم و از گوشت و برنج و حبوبات و ...هیچ چیزی کم نگذأاشت.

آن روز همه کسانی که آن اطراف بودند از غذای نذری سیر شدند و دلی از عزا در آوردند.

چند روز بعد باز دوباره عمه فاطی تصمیم گرفت که غذای نذری درست کند و این بار ننه مملی هم با او شریک شد. و در روز جمعه غذا توسط همان خانم ها طبخ شد و همه به نوا رسیدند.

دو هفته بعد.

کوچه بغل خانه سمیه خانوم.

چند تا دختر بچه در حال صحبت بودند. ننه مملی داشت از توی کوچه می گذشت که شنید دختر سمیه خانوم صحبت از غذای دست پخت مادرش می کرد و می گفت: یکی گوشت های دیگ ما را همیشه می دزده و به این خاطر الآن خیلی وقته که ما آب گوشت نخوردیم!

در همین هنگام ننه مملی تکانی خورد و با دست روی ران پای راست خود زد وگفت : ای وای چرا زودتر متوجه نشدم!

پخار کمپانی .صبح روز بعد.

ننه مملی با مراجعه به همان زن ها گفُب:  من از چند نفر سفارش گرفته ام که برایشان غذای نذری درست کنم . آگر می توانید با من همکاری کنید. و روز های دوشنبه و جمعه برای حدود بیست نفر غذا درست کنیم ثواب دارد و شما هم هر چقدر نیاز دارید .مجاز هستید استفاده کنید

آن سه زن و گاهی اوقات تعدادی دیگر از زن و دختر ها ، روز های مورد نظر با شور و حرارت بسیار فراوان شروع به پخت غدا می نمودند و هر کس نیاز داشت یک ظرف غذا بر می داشت و تناول می کرد.

کم کم خبر وجود غذای نذری در طوفشیرین پراکنده شد و روز های دوشنبه و جمعه هر کس نیازمند بود نزدیک ظهر به طرف پخار کمپانی می آمد وغذا می گرفت و با ننه کشمشی خوش و بشی می کرد و می رفت و برای صاحب نذردعا می کرد.

یک ماه بعد.

کم کم وضعیت مالی ننه مملی داشت ضعیف می شد و دیگر نمی توانست پول نذری را تامین کند و در فکر بود که هر وقت پولش ته کشید برای مدتی به مسافرت و زیارت برود تا اوضاع عادی شود.

آن سه زن طباخ در این ایام از لحاظ تامین غذا برای همان روز و روز بعد غذا می بردند و بسیار راضی و خوشحال بودند.

یک روز جمعه برای یکی از مردم ضعیف محل مهمان آمد و او برای این که شرمنده نشود به پخار کمپانی آمد و درخواست غذا کرد و با رضایت همه دیگ بزرگ غذا به خانه آن ها حمل شد و حتی ننه کشمشی هم از برداشتن غدا عقب نشینی نمود تا مهمان داری طوفشیرینی ها هیچ کم و کاستی نداشته باشد.

با تمام شدن پول ننه مملی ، غذای نذری هم تمام شد و روحیه خانواده های طباخ رو به سردی گرایید. ولی سر و کله آدم های محتاج از اطراف پخار کمپانی کم نمی شد و هراز گاهی به امیدی می آمدند و می رفتند

.یاحق

ادامه دارد...انشالله


 
 
بنام خدا---پاتوق 9-پخار کمپانی و ننه کشمشی --سال های دور طوفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

 پاتوق

شماره  9

پخار کمپانی....ننه کشمشی...سال های دور.....طوفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

با شوهر کردن شهلا مدتی یاور افسرده بود و مدام در خلوت پخار کمپانی سیگار زر دود می کرد و غصه می خورد و ادای مجنون های دروغکی را در می آورد و در منظر سایر دختر های محله خود را شکست خورده نشان می داد.

در زمانی که با شهلا نامه پراکنی می کرد و در پخار کمپانی قرار می گذاشت و زیر چتر ننه کشمشی همدیگر رانگاه می کردند و از شرایط عشق و عاشقی خود لذت می بردند فکر نمی کرد که این دوران هم روزی به آخر می رسد . و به وصال یا به فصال می کشد .

ازدواج شهلا آن قدر ماهرانه چیده شد که کسی نمی توانست حدس بزند که چنین شود ، و شهلا به سرعت به خانه ی بخت برود .همه به مادر شهلا ( مینو خانم ) و مدیریتش آفرین می گفتند و برخی هم حسادت می کردند. و عده ای نیز درس گرفتند که از آن به موقع استفاده کنند. ( زیرا از قدیم الایام بحث قاپیدن خواستگار در میان خانواده های ایرانی و برخی از سایر ملل وجود داشت .

در این ایام، دور و بر ننه کشمشی در پخار کمپانی به خاطر شرایط خاص و پاتوق بودن، بیشتر اوقات خلوت نبود و کسی یافت می شد که ننه کشمشی با او کل ، مکل کند و چند کلامی رد و بدل شود تا فرجی حاصل آید و خدا  طعامی برساند و معده او به فعالیت بیفتد .

عصر، پخار کمپانی

بعد از ظهر یکی از روز ها در پخار کمپانی در حالی که زن ها در حال آشپزی برای شام بودند ، با صدای بوق و حرکت موتور یک ماشین سواری و یک وانت متوجه شدیم که برای عمو قاسم عروس آورده اند.

هر کس در آن نزدیکی ها بود به طرف خانه عمو قاسم رفت. او در حالی که یک دست کت و شلوار مشکی قدیمی به تن داشت و با دستش سیبیل هایش را با نوازش می داد دست عروس را گرفت و به داخل خانه برد.

زن های محله با خنده برای او کل می زدند و شوخی می کردند و به جوان ها می گفتند : دیدید دود از کنده بلند شد ؟ و شما غیرتتان نجنبید ؟

 یکی رو به یاور و چند نفر دیگر کرد گفت : برید خجالت بکشید!

در یک لحظه باران متک پرانی به جوان ها داغ شد. تا این که یاور به ستوه در آمد و گفت : اگه من هم ۵ هزار تومان پول داشتم زن می گرفتم . منظورش این بود که عمو قاسم در ازای ۵ هزار تومان پول رفته بود از روستا های اطراف  باغملک با تطمیع یک خانواده محتاج دخترشان را بنام پسرش ولی برای خود آورده بود.

آن روز بحث ازدواج عمو قاسم نقل تمام محافل و خبر پراکنی های محله ای مانند ؛ پخار کمپانی ها و بمبو های آب شد . عروس که یک دست لباس محلی به تن داشت با مقداری جزیی جهیزیه به طوفشیرین آورده شد و بعدًا متوجه شد که داماد خود عمو قاسم است که پایش کمی می لنگید.

در هر صورت عروس داماد را پذیرفت و روز بعد هم فهمید که شاه داماد الکلی سر سخت است و در موقع مستی هر چه به فکرش برسد به زبان می آورد.

از آن روز به بعد ننه کشمشی اعصابش کمی آرام گرفت و ترسش از عمو قاسم کمتر شد زیرا دیگر برایش جا انداخته بودند که قاسم زن دارد و دیگر مزاحم تو نمی شود و او هم ضمن گفتن : به شادی.....به شادی....ابراز خوشحالی می کرد ... هر چند که هنوز ته دلش به این قضیه شک داشت.

درست یک هفته بعد ، در حالی که باران داشت آرام آرام شیروانی پخار کمپانی را نوازش می داد و سر و صدای باران با همهمه ی رفت و آمد رهگذران و دویدن بچه ها در زیر باران به اوج خود می رسید. پیرمرد و زن میان سالی از ماشین های شورلت سواری در محله پیاده شدند ، و به طرف پخار کمپانی رفتند تا باران آرام بگیرد.

شام آن دو مهمان ننه کشمشی شدند و از سفره وی مقداری در حد بخور و نمیر تناول نموده تا ضعف نکنند.

همین که باران آرام شد زن دست شوهر پیرش را گرفت و آدرس خانه قاسم خان را پرسید.

یکی از پسر های محل به او گفت : در این محل ما خان نداریم.

و آن ها بعد از این که اطلاعات بیشتری دادند معلوم گشت این دو پدر و مادر زن قاسم هستند که خود را خان هم جا زده بود.

یکی از زن های همسایه آن دو را تا خانه ی قاسم مشایعت کرد. و سپس با ضربه ای اهل خانه را به طرف درب فرا خواند و خود رفت.

بعد از نیم ساعت در پخار کمپانی مشاهده کردیم که آن دو به همراه عروس در کنار ننه کشمشی عاطل و باطل و وامانده ، در حال اضطراب بوده و بی تابی می کردند و عروس هم داشت همزمان با باران خدا گریه می کرد.

ظاهرًا، قاسم با مشاهده ی آن ها گفت که : چه می خواهید؟

و آن ها گفتند : آمدیم به دخترمان سر بزنیم.

و او هم عروس را صدا زد و دستش را در دست مادرش گذاشت و گفت : این هم دخترتان، بروید . و سپس درب خانه را محکم بست. و آن ها هم به پخار آمدند.

یکی از زن های همسایه آمد و آن ها را به خانه برد و فردا به باغ ملک رفتند.

.دو هفته بعد عروس برگشت و به زندگی در کنار قاسم رضایت داد.

ادامه دارد.......منوچهر افشاری

یاحق


 
 
بنام خدا-پاتوق (8)-پخار کمپانی- ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

 پاتوق ( ۸  )

پخار کمپانی ...ننه کشمشی...طوفشیرین ....سال های دور

به قلم : منوچهر افشاری

قضیه شهلا و یاور در محله داشت مشکل ساز می شد . یاور نه مرد کار کردن بود و نه زن گرفتن.

مش کرم از دست یاور به ستوه آمده بود و هر تدبیری می اندیشید کارگر نمی شد . مایوس و درمانده شده بود که با این معضل چکار کند تا آبروی خانواده اش را حفظ کند . لذا دست به دامان چند تا از زن های عاقل محله شد تا با یاور و خانواده اش صحبت کنند و بگویند ، اگه می خوای زن بگیری یالا کار ی بکن . و گرنه دست از این قایم باشک بازی ها بردار و خواب و زندگی مردم را حرام نکن !

 یاور رگ غیرت اش تکانی خورد و تصمیم گرفت که به اهواز و ماهشهر برود تا کاری پیدا کند .

یک هفته گذشت ، یاور با دست خالی برگشت و دست از پا دراز تر دو باره به گشت روزانه خود در طوفشیرین پرداخت .

مش کرم که دیگر نا امید شده بود سفارش کرد به برادرش که در رامهرمز زندگی می کرد تا بیاد و به طریقی یک گوش مالی درست و حسابی به یاور بدهد .

یک شب که یاور دور و بر ننه کشمشی می پلکید تا بلکه نامه شهلا را زیر پتوی ننه کشمشی پیدا کند دو جوان با بهانه ای ساختگی از طرف برادر مش کرم بد جوری او را مورد کتک کاری قرار دادند و رفتند بطوری که او را به بیمارستان  بردند .

مش کرم وقتی شنید که کتک کاری بیش از حد بوده خود را به بیمارستان رساند تا ببیند یاور در چه وضعی است. با مشاهده ی او ترسید و هزینه ی بیمارستان را پرداخت و تا صبح در کنار مادر و خواهر و برادر یاور در بیمارستان ماند .و وقتی که خیال اش راحت شد به خانه برگشت . و با خود می گفت نزدیک بود خون بچه مردم گردن ام بیفتد .

شهلا هم که بسیار ناراحت شده بود خود را به آب و آتیش می زد و با پدرش داد و بی داد می کرد و می گفت : به همه می گوید کار او بوده است . مش کرم هم مقداری شهلا را به باد کتک گرفت و به او گفت : تمام این فتنه ها زیر سر تو ست .

چند روز بعد یاور سلامت خود را به دست آورد و در محله ظاهر شد .

جمول رقیب عشقی یاور با این که می دانست شهلا او را دوست ندارد مادرش را به خانه مش کرم برای خواستگاری فرستا د .

شهلا تحت تاثیر حرف های پدرش قرار گرفت و دو دل شد . و به یاور پیغام رساند که اگر نمی خواهی با من ازدواج کنی به من جواب بده ؟

یاور هم گفت : بی وفایی نکن من کار پیدا می کنم و به خواستگاری ات می آیم .

شهلا پیغام فرستاد : دیگر نمی توانم منتظر بمانم .

یک هفته بعد . مش کرم به مادر جمول جواب مثبت داد و این خبر در محله پخش شد .

بعد از این که شرایط برای ازدواج جمول(  جمیل)  فراهم شد ، او از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و به خانه مش کرم می رفت و با شهلا خوش و بش می کرد. بعد از دو هفته کم کم احساس می کرد که شهلا علاقه ی چندانی به او ندارد و از طرفی جوان های محله هم با طعنه و گوشه و کنایه مرتب به او متلک می پرانند. لذا ارتباط اش را با خانه ی مش کرم کم کرد و مدتی خود را در خانه پنهان نمود.

این رفتار جمول برای مش کرم و خانواده اش نگران کننده شد. زیرا داشتند امیدوار می شدند که از شر یاور و شهلا (هر دوتا ) رهایی یابند.

زن مش کرم برای مادر جمول پیغام فرستاد که کی می خواهید بساط عروسی را راه بیندازید.

مادر جمول هم گفت : شرمنده ام ! یه مدتی فرصت بدید . تا شاید جمول از چموش بازی دست بردارد و سر عقل بیاد.

جمول از خانواده مش کرم فاصله گرفت و از ازدواج با شهلا عقب نشینی نمود.

بعد از بهم زدن جمول و شهلا ، یک روز یاور و بچه های محل که در پخار کمپانی جمع بودند. بچه ها با دیدن شهلا گفتند  :  جمال ننه کشمشی رو عشق است.(این جا منظور از ننه کشمشی شهلا بود که با کنایه گفته شد )

پخار کمپانی، محفل اُنس و الفت ننه کشمشی رو عشق است. .(این جا هم منظور از ننه کشمشی شهلا بود که با کنایه گفته شد )

 

شهلا حسابی سر خورده شده بود و یاور هم چون در این مدت از رفتار شهلا و خانواده اش رنجیده شده بود دیگر آن آدم سابق نبود و عشق و علاقه شهلا را آبکی می دید و در این مدت چیز هایی از شهلا به گوشش خورده بود و شناخت اش بیشتر شد. بخصوص که آن روز در حضور خودش بچه ها از عدم ازدواج شهلا خوشحال شده بودند.

مدتی گذشت . یاور و شهلا از هم دلگیر شدند و داغ مش کرم بخاطر عدم تزویج شهلا چند برابر شد.

مش کرم به فکر چاره افتاد که چه کند؟

بعد از چند روز دست شهلا را گرفت و برد رامهرمز منزل برادرش تا مدتی آب ها از آسیاب بیفتد. و خودش برگشت طوفشیرین.

 ده (10)روز گذشت

خانواده عمو از نگهداری شهلا خسته شده. و او را به هفتکل آوردند.

دو ماه بعد.

یک روز به خانه یکی از هم محله ای های بالا دست میهمانی مجرد رسید که می خواست ازدواج کند. و میزبان شهلا را معرفی کرد و او هم با خواهرش به خانه شهلا رفت و با دیدن ناز و کرشمه او خواهان وی شد.

زن مش کرم با استادی فراوان ظرف یکی دو روز بدون این که بگذارد طرف گوشش با حرف های مردم محل آشنا شود. با کنترل او توسط شوهر و پسرش بساط عقد و ازدواج را ساده راه انداخت و دست شهلا را در دست طرف قرار داد و روانه ی شهر خودشان کرد.

والسلام

به قلم  :منوچهر افشاری


 
 
بنام خدا-پاتوق (7) پخار کمپانی- ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٥
 

 

بنام خدا

پاتوق ( ۷ ).....ننه کشمشی.....پخار کمپانی

سال های دور.......طوفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

.غروب خورشید آرام داشت از محفل نورانی دوستان و پخار کمپانی رخت بر می بست

زن های محله هم بتدریج دیگ های غذای خود را در حالی که با دوتا پارچه دو دسته های آن ها گرفته بودند تا دست شان نسوزد ، به خانه می رفتند تا سفره محقرانه خود را بگسترانند و اهل بیت را پای خوان شبانه بنشانند و سیر نمایند و تکلیف طباخی آخر را به اتمام برسانند .

با رفتن زن ها پخار کمپانی کم کم جو مردانه به خود می گرفت و ننه کشمشی هم که با قوت بخور و نمیر روزانه سیر شده بود ، دوست داشت هر چه زود تر شب سیطره اش را بر محله گسترش دهد تا او هم سر به زمین سیمانی پخار بگذارد و در میان پتو های خاک گرفته اش بخواب رود . ولی چه افسوس که تا شب کامل فرا برسد و آرامش برقرار  شود باید ۵ الی ۶ ساعت در انتظار نشسته و مرتب چرت بزند تا سر و صدا به پایان برسد .

همیشه ترس از تنهایی از عواملی بود که او را آزار می داد . بخصوص وقتی که عمو قاسم مرد دایم الخمر محله مست می کرد و به پخار کمپانی می آمد و سر به سر او می گذاشت . زیرا در این شرایط شخص ثالثی نیاز بود تا پیر مرد مست کرده و شنگول شده را از او دور نماید .

سر و صدای پارس سگ ها ، و صدای آواز های جوان ها که تازه اول بزم و بساط سر شب آن ها بود و رفت و آمد های متفرقه رهگذران که کم کم از شهر به محله می آمدند . و صدای حرکت و بوق سواری های شورلت و هراز گاهی صدای سوت ممتد نامدار پاسبان محله که در تاریکی ضمن گشت شبانه و نگهبانی هر وقت سایه و یا شبحی می دید سوت می زد ، تا امنیت را در درجه اول برای خودش و بعد برای محله برقرار کند . و......از عواملی بود که مانع  آسایش ننه کشمشی این پیرزن نگون بخت در شب های پخار کمپانی بود .

ننه کشمشی علاقه فراوانی به مرغ و خروس هایی که در تیر رس نگاهش بودند داشت . و همیشه آن ها را با حسرت نگاه می کرد .آقا نعمت یکی از بچه های خوب محل می گفت : زمانی ننه کشمشی تعدادی مرغ و خروس در گوشه ای از محله داشت . و یک اتاق آلونکی ، و خود را با نگهداری آن ها و فروش تخم مرغ ها سر گرم می کرد . تا این که یک شب وقتی که مرغ و خروس ها را در قفس (کلُیدون( گذاشته و به خواب شبانه رفته بود سحر گاهان مورد سرقت ) ح.......... آقای کچل ( یکی از نا جوان مردان محله پایین دست قرار گرفته و مرغ و خروس ها را با قفس برده بود .

آن روز سحر ننه کشمشی دیگر صدای بانگ خروس ها را نشنید . و از آن به بعد در گوشه پخار کمپانی محله چهار لنگ سکنا گزید و با طعام های از راه رسیده و بخور و نمیر سر می کرد ، و حسرت گذشته و مرغ و خروس ها را با یاد  کردن از آن ها و نگاه به مرغ و خروس های محله برای خود تداعی می کرد .

یک روز در حالی که زنان محله سرگرم پخت و پز روزانه بودند ، ننه کشمشی شروع به گریه و بی تابی شدید نمود .

بعد از چند دقیقه زن ها به طرف او رفتند و متوجه شدند که چیزی او را ناراحت کرده ؛ وقتی که آرام شد با دست به محلی در ترکش شعاع دید خود اشاره کرد که مقداری خون مرغ ریخته شده بود . و می گفت که مرغ هام را سر بریدند . و یاد مرغ و خروس های به تاراج رفته اش افتاده بود. او دیگر تحمل دیدن سر بریدن مرغ و خروس را  نداشت . و این کار او را آزار می داد . و اگر روزی کسی گوشت مرغ توی غذای اش می گذاشت او نمی خورد ؛ و آن را پس می زد

یک روز عصر دی جواد در حالی که از سواری شهری پیاده می شد در دست اش یک خروس بود که برای مرغ های خانه اش خریده بود . وقتی در ایستگاه نزدیک پخار کمپانی پیاده شد ، چشم ننه کشمشی به خروس افتاد ، به طرف او رفت و خروس را گرفت و در آغوش اش قرار داد و مقداری ابراز محبت کرد و او را نوازش می داد . در همین هنگام دی جواد گفت : نمی توانی نگهداری کنی و گرنه این را به خودت می دادم . سپس او خروس را به دی جواد تحویل داد  و به او فهماند که از این کار لذت می برد و با زبان بی زبانی تشکر کرد.

کمی دورتر عمو قاسم مست و شنگول با مشاهده خروس در آغوش ننه کشمشی شروع به متلک پرانی نمود و می  گفت : این خوشگله شوهر می خواد ! ....شوهر می خواد !

ننه کشمشی با مشاهده عمو قاسم به خود لرزید و رفت در کنج ضلع سمت چپ شمالی پخار کز کرد و نگران شده بود  که یک وقت این مرد مست به طرف اش نیاید .

. لذتی که از دیدن خروس برده بود با ظهور .....قاسم از چشم اش در آمد .

والسلام

ادامه دارد

 

 

 


 
 
← صفحه بعد