یادی از دوران...

بنام خدا-پاتوق (8)-پخار کمپانی- ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

 پاتوق ( ۸  )

پخار کمپانی ...ننه کشمشی...طوفشیرین ....سال های دور

به قلم : منوچهر افشاری

قضیه شهلا و یاور در محله داشت مشکل ساز می شد . یاور نه مرد کار کردن بود و نه زن گرفتن.

مش کرم از دست یاور به ستوه آمده بود و هر تدبیری می اندیشید کارگر نمی شد . مایوس و درمانده شده بود که با این معضل چکار کند تا آبروی خانواده اش را حفظ کند . لذا دست به دامان چند تا از زن های عاقل محله شد تا با یاور و خانواده اش صحبت کنند و بگویند ، اگه می خوای زن بگیری یالا کار ی بکن . و گرنه دست از این قایم باشک بازی ها بردار و خواب و زندگی مردم را حرام نکن !

 یاور رگ غیرت اش تکانی خورد و تصمیم گرفت که به اهواز و ماهشهر برود تا کاری پیدا کند .

یک هفته گذشت ، یاور با دست خالی برگشت و دست از پا دراز تر دو باره به گشت روزانه خود در طوفشیرین پرداخت .

مش کرم که دیگر نا امید شده بود سفارش کرد به برادرش که در رامهرمز زندگی می کرد تا بیاد و به طریقی یک گوش مالی درست و حسابی به یاور بدهد .

یک شب که یاور دور و بر ننه کشمشی می پلکید تا بلکه نامه شهلا را زیر پتوی ننه کشمشی پیدا کند دو جوان با بهانه ای ساختگی از طرف برادر مش کرم بد جوری او را مورد کتک کاری قرار دادند و رفتند بطوری که او را به بیمارستان  بردند .

مش کرم وقتی شنید که کتک کاری بیش از حد بوده خود را به بیمارستان رساند تا ببیند یاور در چه وضعی است. با مشاهده ی او ترسید و هزینه ی بیمارستان را پرداخت و تا صبح در کنار مادر و خواهر و برادر یاور در بیمارستان ماند .و وقتی که خیال اش راحت شد به خانه برگشت . و با خود می گفت نزدیک بود خون بچه مردم گردن ام بیفتد .

شهلا هم که بسیار ناراحت شده بود خود را به آب و آتیش می زد و با پدرش داد و بی داد می کرد و می گفت : به همه می گوید کار او بوده است . مش کرم هم مقداری شهلا را به باد کتک گرفت و به او گفت : تمام این فتنه ها زیر سر تو ست .

چند روز بعد یاور سلامت خود را به دست آورد و در محله ظاهر شد .

جمول رقیب عشقی یاور با این که می دانست شهلا او را دوست ندارد مادرش را به خانه مش کرم برای خواستگاری فرستا د .

شهلا تحت تاثیر حرف های پدرش قرار گرفت و دو دل شد . و به یاور پیغام رساند که اگر نمی خواهی با من ازدواج کنی به من جواب بده ؟

یاور هم گفت : بی وفایی نکن من کار پیدا می کنم و به خواستگاری ات می آیم .

شهلا پیغام فرستاد : دیگر نمی توانم منتظر بمانم .

یک هفته بعد . مش کرم به مادر جمول جواب مثبت داد و این خبر در محله پخش شد .

بعد از این که شرایط برای ازدواج جمول(  جمیل)  فراهم شد ، او از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و به خانه مش کرم می رفت و با شهلا خوش و بش می کرد. بعد از دو هفته کم کم احساس می کرد که شهلا علاقه ی چندانی به او ندارد و از طرفی جوان های محله هم با طعنه و گوشه و کنایه مرتب به او متلک می پرانند. لذا ارتباط اش را با خانه ی مش کرم کم کرد و مدتی خود را در خانه پنهان نمود.

این رفتار جمول برای مش کرم و خانواده اش نگران کننده شد. زیرا داشتند امیدوار می شدند که از شر یاور و شهلا (هر دوتا ) رهایی یابند.

زن مش کرم برای مادر جمول پیغام فرستاد که کی می خواهید بساط عروسی را راه بیندازید.

مادر جمول هم گفت : شرمنده ام ! یه مدتی فرصت بدید . تا شاید جمول از چموش بازی دست بردارد و سر عقل بیاد.

جمول از خانواده مش کرم فاصله گرفت و از ازدواج با شهلا عقب نشینی نمود.

بعد از بهم زدن جمول و شهلا ، یک روز یاور و بچه های محل که در پخار کمپانی جمع بودند. بچه ها با دیدن شهلا گفتند  :  جمال ننه کشمشی رو عشق است.(این جا منظور از ننه کشمشی شهلا بود که با کنایه گفته شد )

پخار کمپانی، محفل اُنس و الفت ننه کشمشی رو عشق است. .(این جا هم منظور از ننه کشمشی شهلا بود که با کنایه گفته شد )

 

شهلا حسابی سر خورده شده بود و یاور هم چون در این مدت از رفتار شهلا و خانواده اش رنجیده شده بود دیگر آن آدم سابق نبود و عشق و علاقه شهلا را آبکی می دید و در این مدت چیز هایی از شهلا به گوشش خورده بود و شناخت اش بیشتر شد. بخصوص که آن روز در حضور خودش بچه ها از عدم ازدواج شهلا خوشحال شده بودند.

مدتی گذشت . یاور و شهلا از هم دلگیر شدند و داغ مش کرم بخاطر عدم تزویج شهلا چند برابر شد.

مش کرم به فکر چاره افتاد که چه کند؟

بعد از چند روز دست شهلا را گرفت و برد رامهرمز منزل برادرش تا مدتی آب ها از آسیاب بیفتد. و خودش برگشت طوفشیرین.

 ده (10)روز گذشت

خانواده عمو از نگهداری شهلا خسته شده. و او را به هفتکل آوردند.

دو ماه بعد.

یک روز به خانه یکی از هم محله ای های بالا دست میهمانی مجرد رسید که می خواست ازدواج کند. و میزبان شهلا را معرفی کرد و او هم با خواهرش به خانه شهلا رفت و با دیدن ناز و کرشمه او خواهان وی شد.

زن مش کرم با استادی فراوان ظرف یکی دو روز بدون این که بگذارد طرف گوشش با حرف های مردم محل آشنا شود. با کنترل او توسط شوهر و پسرش بساط عقد و ازدواج را ساده راه انداخت و دست شهلا را در دست طرف قرار داد و روانه ی شهر خودشان کرد.

والسلام

به قلم  :منوچهر افشاری


 
 
بنام خدا-پاتوق (7) پخار کمپانی- ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٥
 

 

بنام خدا

پاتوق ( ۷ ).....ننه کشمشی.....پخار کمپانی

سال های دور.......طوفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

.غروب خورشید آرام داشت از محفل نورانی دوستان و پخار کمپانی رخت بر می بست

زن های محله هم بتدریج دیگ های غذای خود را در حالی که با دوتا پارچه دو دسته های آن ها گرفته بودند تا دست شان نسوزد ، به خانه می رفتند تا سفره محقرانه خود را بگسترانند و اهل بیت را پای خوان شبانه بنشانند و سیر نمایند و تکلیف طباخی آخر را به اتمام برسانند .

با رفتن زن ها پخار کمپانی کم کم جو مردانه به خود می گرفت و ننه کشمشی هم که با قوت بخور و نمیر روزانه سیر شده بود ، دوست داشت هر چه زود تر شب سیطره اش را بر محله گسترش دهد تا او هم سر به زمین سیمانی پخار بگذارد و در میان پتو های خاک گرفته اش بخواب رود . ولی چه افسوس که تا شب کامل فرا برسد و آرامش برقرار  شود باید ۵ الی ۶ ساعت در انتظار نشسته و مرتب چرت بزند تا سر و صدا به پایان برسد .

همیشه ترس از تنهایی از عواملی بود که او را آزار می داد . بخصوص وقتی که عمو قاسم مرد دایم الخمر محله مست می کرد و به پخار کمپانی می آمد و سر به سر او می گذاشت . زیرا در این شرایط شخص ثالثی نیاز بود تا پیر مرد مست کرده و شنگول شده را از او دور نماید .

سر و صدای پارس سگ ها ، و صدای آواز های جوان ها که تازه اول بزم و بساط سر شب آن ها بود و رفت و آمد های متفرقه رهگذران که کم کم از شهر به محله می آمدند . و صدای حرکت و بوق سواری های شورلت و هراز گاهی صدای سوت ممتد نامدار پاسبان محله که در تاریکی ضمن گشت شبانه و نگهبانی هر وقت سایه و یا شبحی می دید سوت می زد ، تا امنیت را در درجه اول برای خودش و بعد برای محله برقرار کند . و......از عواملی بود که مانع  آسایش ننه کشمشی این پیرزن نگون بخت در شب های پخار کمپانی بود .

ننه کشمشی علاقه فراوانی به مرغ و خروس هایی که در تیر رس نگاهش بودند داشت . و همیشه آن ها را با حسرت نگاه می کرد .آقا نعمت یکی از بچه های خوب محل می گفت : زمانی ننه کشمشی تعدادی مرغ و خروس در گوشه ای از محله داشت . و یک اتاق آلونکی ، و خود را با نگهداری آن ها و فروش تخم مرغ ها سر گرم می کرد . تا این که یک شب وقتی که مرغ و خروس ها را در قفس (کلُیدون( گذاشته و به خواب شبانه رفته بود سحر گاهان مورد سرقت ) ح.......... آقای کچل ( یکی از نا جوان مردان محله پایین دست قرار گرفته و مرغ و خروس ها را با قفس برده بود .

آن روز سحر ننه کشمشی دیگر صدای بانگ خروس ها را نشنید . و از آن به بعد در گوشه پخار کمپانی محله چهار لنگ سکنا گزید و با طعام های از راه رسیده و بخور و نمیر سر می کرد ، و حسرت گذشته و مرغ و خروس ها را با یاد  کردن از آن ها و نگاه به مرغ و خروس های محله برای خود تداعی می کرد .

یک روز در حالی که زنان محله سرگرم پخت و پز روزانه بودند ، ننه کشمشی شروع به گریه و بی تابی شدید نمود .

بعد از چند دقیقه زن ها به طرف او رفتند و متوجه شدند که چیزی او را ناراحت کرده ؛ وقتی که آرام شد با دست به محلی در ترکش شعاع دید خود اشاره کرد که مقداری خون مرغ ریخته شده بود . و می گفت که مرغ هام را سر بریدند . و یاد مرغ و خروس های به تاراج رفته اش افتاده بود. او دیگر تحمل دیدن سر بریدن مرغ و خروس را  نداشت . و این کار او را آزار می داد . و اگر روزی کسی گوشت مرغ توی غذای اش می گذاشت او نمی خورد ؛ و آن را پس می زد

یک روز عصر دی جواد در حالی که از سواری شهری پیاده می شد در دست اش یک خروس بود که برای مرغ های خانه اش خریده بود . وقتی در ایستگاه نزدیک پخار کمپانی پیاده شد ، چشم ننه کشمشی به خروس افتاد ، به طرف او رفت و خروس را گرفت و در آغوش اش قرار داد و مقداری ابراز محبت کرد و او را نوازش می داد . در همین هنگام دی جواد گفت : نمی توانی نگهداری کنی و گرنه این را به خودت می دادم . سپس او خروس را به دی جواد تحویل داد  و به او فهماند که از این کار لذت می برد و با زبان بی زبانی تشکر کرد.

کمی دورتر عمو قاسم مست و شنگول با مشاهده خروس در آغوش ننه کشمشی شروع به متلک پرانی نمود و می  گفت : این خوشگله شوهر می خواد ! ....شوهر می خواد !

ننه کشمشی با مشاهده عمو قاسم به خود لرزید و رفت در کنج ضلع سمت چپ شمالی پخار کز کرد و نگران شده بود  که یک وقت این مرد مست به طرف اش نیاید .

. لذتی که از دیدن خروس برده بود با ظهور .....قاسم از چشم اش در آمد .

والسلام

ادامه دارد

 

 

 


 
 
بنام خدا-ننه کشمشی-پخار کمپانی-پاتوق 6
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق   (6 )......ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

( بنا به درخواست دوستان ....شرح ازدواج ناصر و مهرانگیز...دنباله پاتوق ۴)

ننه مملی چون در آن روز پر ازدحام نتوانسته بود به هدف اش برسد. دست به دامان آقای افشار مغازه دار محل شده بود تا تدبیری بیندیشد و بتواند مهر انگیز دختر حاج عبد را نشان ناصر بدهد . ضمن این که قضیه کاملًا لو رفته بود .

پخار کمپانی پاتوق ننه کشمشی و زنان طباخ محل، شاهد وقایع روزانه مردم همان حوالی بود .

ننه مملی بخاطر این که نتوانسته بود .قرار ملاقات ناصر را بدون سر وصدا به اجرا در بیاورد ناراحت بود .ضمن این که راحت نبود پایش را هم از خانه بیرون بگذارد . چون می ترسید زنان محله او را احاطه نموده ، و ابراز محبت های ظاهری با منظور نمایند. او خودش را در خانه زندانی کرد. ولی ظرف و کاسه ی آش و انواع خوردنی های کم یاب و سوغاتی به طرف او سرازیر بود. و او هم همه را به طرف ننه کشمشی و جونبخش و خانه شهین خانوم سوق می داد .

 ناصر به سراغ دکان دار محل رفت و قرار یک وعده ملاقات در یک بعد از ظهر مناسب را با او گذاشت .

ننه منصور که از زنان دنیا دیده و کار کشته محل بود طبق نظر آقای افشار و با هماهنگی زن حاج عبد- مهرانگیز را در موعد مشخص به سر بمبو آب محل فرستادند . مهرانگیز در کنار زنان محل در سر بمبو آب منتظر نوبت بود تا سطل آب خودش را پر کند . و ناصر هم در دکان به کمین نشسته بود تا یک نظر مهر انگیز را ببیند .

در همین هنگام چند نفر عرب از منطقه شیفه ٭و اطراف ماهشهر با الاغ های با بار نمک های کاسه ای شکل که به روش سنتی تهیه شده بودند از طرف دره طوفشیرین در جنوب و مسیر چشمه آب شیرین از راه رسیدند و زنان و مردان محل مشغول خرید نمک شدند. شرایط مساعد قرار شد . و ننه منصور مهرانگیز را به داخل پخار کمپانی صدا زد و او هنوز به داخل پخار نرسیده بود که افشار صدا کرد:

- دختر حاجی.. دختر حاجی ..-

مهرانگیز به طرف صدا و دکان افشار نگاهی انداخت و مات و مبهوت شده بود که چرا صدایش کرده اند !

افشار دوباره صدا کرد :

دختر حاجی  :  بیا یه سؤال دارم

مهرانگیز به ننه منصور گفت : روم نیست بروم دم دکان !

 ننه منصور گفت:

- افشار عوض باباته برو ببین چکارت داره؟.....مگه می خواد بخوردت دختر .

مهرانگیز آرام آرام خود را به گوشه بیرون دکان رساند ، و آرام و آهسته سلام کرد .

ناصر از فضای زیر میز ترازوی دکان به هزار زحمت توانست یک نظر مهر انگیز را ببیند و بپسندد .

افشار به دختر گفت :

- راستی می خواستم بپرسم که هنوز پدرت گندم و جو برای فروش دارد یا نه ؟

مهرانگیز گفت :

- نمی دانم

افشار از او تشکر کرد و مهر انگیز به سر لوله آب "بمبو "برگشت . و بعد از ورود به خانه جریان را به مادرش گفت.  و مادرش که منتظر بود لبخندی زد و گفت : یا مرتضی علی یک کیلو مشکل گشا نذرت !

روز بعد ننه مملی به افشار گفت :

- بیا در حق ناصر پدری کن و این کار خیر را به سرانجام برسان .

افشار گفت :

-   خودت و ناصر بیاید دکان .

 بعد از ورود آن ها، افشار مقداری ناصر را سبک و سنگین کرد و سپس گفت :

- چقدر پول داری؟

ناصر که داغ همان یک نظر مهر انگیز شده بود. گفت:

- 1۰ هزار تومان

افشار گفت :

- ۸ هزار تومان از پول ها را فردا بیار بده دست من .

 روز بعد ناصر پول را آورد و در حضور ننه مملی و ننه منصور و زن افشار به او تحویل داد.

بعد از رفتن ننه مملی و ناصر....زن افشار و ننه منصور به افشار گفتند:

- که چرا پول های این باباکه را گرفتی؟....برای چه می خواهی ؟

افشار گفت :

- این جوان است و گرم . من با چه ضمانتی درب خانه ی مردم برای خواستگاری دختر بروم؟ اگر نظرش عوض شد جواب مردم را چی بدهم؟

افشار با این کار ناصر را خلع سلاح کرده بود !

قرار خواستگاری گذاشته شد . و از فردای آن روز ناصر دکان افشار و پخار کمپانی را رها نمی کرد .

دو روز بعد از خواستگاری، چند تا دختر همزمان برای خرید بطور اتفاقی به دکان آمدند .. همان لحظه هم ناصر جلوی دکان ایستاده بود و نوشابه می خورد. بعد از رفتن دختر ها ناصر به افشار گفت :

- نمیشه یکی از این دختر ها را برام بگیری ؟!

افشار گفت  :

-  تو تا یک دختر را می بینی که دو متر پارچه چیت رنگی و کودری و... تنش کرده زود نظرت عوض می شه؟

سپس افشار رو به یکی از دوستان کرد و گفت  :

-  من به همین خاطر اول از او پول ها را گرفتم و بعد درب خانه مردم رفتم. ...تا اگر یک وقت تصمیم اش عوض شد پول را به عنوان خسارت به پدر دختر تحویل بدهم.

روز عروسی

عصر روز عروسی بهزاد خان پسر همسایه حاج عبد در حالی که یک بسته سیکار هما ۵۰ تایی در دست داشت به پخار کمپانی آمد .... و با گریه به غذایی که ننه کشمشی از عروسی به او رسیده بود و داشت تناول می کرد نگاه می کرد. تا این که آمدند و عروس را بردند

دو روز بعد . یک کیلو مشکل گشای زن حاج عبد در پخار کمپانی توزیع شد .

 ( برگرفته از یک خاطره واقعی )

٭شیفه از روستا های رامهرمز

 


 
 
بنام خدا-ننه کشمشی پاتوق ( 5 )
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

(پاتوق  5)

ننه کشمشی.. به قلم : منوچهر افشاری

صبح یک روز پاییزی

هوا داشت به تدریج سرد می شد. و مردم اول صبح داشتند استارت کارهای روزانه را می زدند. پخار کمپانی در اثرتردد بچه مدرسه ای ها شلوغ به نظر می رسید...بچه ها برای گرم کردن خود در مسیر راه مدرسه چند دقیقه ای درپخار کمپانی توقف می کردند ، تا مقداری خود را با فضای محیط پخار گرم کنند و تجدید قوایی بشود ، و سپس راهی دبستان امید بشوند .

بعد از نیم ساعت پخارکمپانی از وجود بچه مدرسه ای ها خلوت شد . و کم کم سر وکله زن های محله با دیگ های آماده طبخ پیدا می شد .

یاور از اوایل صبح مانند مار زخمی در اطراف محله از پخار کمپانی تا باغ کل رمضون مرتب پرسه می زد . و منتظر حضور شهلا در آن حوالی بود تا پیغام خود را به او برساند .

آن روز شهلا از خانه بیرون نیامد و ظاهرًا مش کرم از طریق جمول از رابطه شهلا با یاور مطلع گشته بود.  و مانع خروج شهلا از خانه شده بود .

شوریده خواهر کوچکتر شهلا از طرف خواهرش مامور شده بود تا خود را به پخار کمپانی رسانده و بطریقی به یاور برساند که امروز از خانه برون نیاید زیرا پدرش قصد گوشمالی او را دارد .

شوریده در فرصت طلایی بدست آمده از حضور پدر در حمام استفاده کرده و خود را به یاور رسانده و پیغام خواهرش را به او داده و سریع به خانه برگشت . و خوشحال از انجام ماموریت محول شده در کنار شهلا آرام گرفت .

بعد از یک ساعت کم کم سر وکله ی مش کرم در حالی که یک چوب دستی (گُرز( کوچکی را در راستای ران پای راست اش پنهان می کرد در پخار کمپانی پیدا شد . و مترصد یافتن یاور مرتب این دست و آن دست می کرد و مانند سیر و

سرکه می جوشید و دندان قوروچه می رفت . تا یاور را یک چشم زخم درست و حسابی بدهد . بلکه دست از سر شهلا بردارد و برود پی کارش .

آن روز صبح محله از حضور عشاق نامی خلوت بود ، و ننه کشمشی هم چشم به کاسه زنان محله که در اطراف پخار بودند دوخته بود ، تا شاید به موقع فرجی حاصل آید ، و طعامی سفره محقرانه ی وی را رنگین نماید .

چند لحظه بعد صدایی در محله پیچید. و همزمان با بوق ماشین شورلت سبز علی . و صدای جمعی بچه ها که تیم فوتبال شاهین را تشویق می کردند به گوش رسید .

دید دیدو دید دید.......شاهین ..

دید دیدو دید دید......شاهین

دید دیدو دید دید.......شاهین

دید دیدو دید دید......شاهین

با خنده ی قهقهانه ی سبز علی بچه ها شروع کردند به شادی و شاهین گفتن تا این که ماشین از دید ما خارج شد.  و همزمان لبخندی نیز بر لبان مش کرم عصبانی جایگزین گردید . سپس او در حالی که از پرسه زدن و کشیک دادن خسته شده بود به خانه برگشت و چوب دستی اش( گرُزش )را زمین گذاشت. و بر شیطان لعنت فرستاد .

غروب هنگام درحالی که آفتاب در حال خدا حافظی روزانه خود بود ،  در سایه  دیوار شرقی پخار کمپانی صدای  امان الله تاجیک با ترانه ی نخلستان از رادیوی دستی دایی منصور به گوش می رسید.  که می خواند .

کنون که آزرده ام از جدایی تو/

بیادم آید شب آشنایی تو /

در آن شب تابستان/

ز گوشه ی نخلستان /

هلال مه پیدا بود/

ترانه ی قایقران /

 به ساحل آبادان /

 زبان عشق ما بود/

  و........

بچه ها در حال بازی و بازیگوشی خود بودند که چشم مش کرم به یاور افتاد ! که دور و بر ننه کشمشی تاب می خورد و پشت سر جمول بد حرفی می کرد، و برایش خط و نشان می کشید .

مش کرم آهسته از پشت سر خودش را به یاور رساند و دست دراز کرد تا گلوی یاور را بگیرد و خفه کند که صدای زن ها از سر بمبو آب بلند شد !

جیییغغ.......جییییییغغ

در همین لحظه ننه کشمشی خود را روی دست مش کرم انداخت و شروع کرد به التماس و گفتن : نزن .....

...نزن.......نزن

پسر خوبیه........پسر خوبیه .

صدای جیغ زن ها…….دوباره بلند شد .

جییییغغغغغغغغ  جیییغغغغغغغ

ننه مملی تشری محکم به مش کرم زد و گفت : ولش کن چکارش داری؟

مش کرم که از صدای جیغ زن ها و نهیب ننه مملی جا خورده بود خود را عقب کشید و در حالی که پایین پیراهن اش را در شلوار می کرد با سر آستین دست راست اش عرق پیشانی اش را خشک کرد و با زبان پته ...پته گفت : این پ پ

پدر سوخته د د دست از سر ما بر نمی داره  !

ننه مملی گفت : دختر خودت هم دست کمی از این نداره !

ننه کشمشی که گوش اش کمی سنگین بود با مشاهده چهره این ها گفت : پسر خوبیه ...پسر خوبیه....(بخاطر این که یاور هوایش را داشت و مرتب برایش غدا می آورد. البته برای توجیه حضورش در سر قرار....و)

 سپس ننه مملی به مش کرم گفت : دخترت را بهش بده و شر قضیه را بکن !

مش کرم : بابا این که کار نمی کنه.  بره سر کار تا دختر بهش بدم .

ننه مملی گفت : من نصیحت اش می کنم . تو برو خونه و جلو دخترت را بگیر .

چند ماه بعد.

یاور کاری پیدا نکرد و بیکار ماند.  و هر روز صبح تا شب، مسیر باغ کل رمضون تا پخار کمپانی را قدم زنان می پیمود و از دور شهلا را زیر نظر می گرفت .

و شهلا هم چادر به سر جلو خانه کشیک او را می کشید .

ادامه دارد..

 به قلم  : منوچهر افشاری

 


 
 
داستان های .پخار کمپانی و ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق (4)

 به قلم : منوچهر افشاری

ننه کشمشی ...پخار کمپانی....سال های دور ...طوفشیرین

از اول صبح زن ها در حالی که در فکر تهیه مواد اولیه غذای ظهر بودند ، با مراجعه به دکان محل و خرید برنج و سیب و گوجه و سایر مواد مورد لزوم سعی در راست و ریست کردن امور روزانه و جمع و جور کردن کار های بچه ها و فرستادن آن ها به مدرسه و کلاس درس بودند . هم زمان با بالا آمدن خورشید کم کم خود را به پخار کمپانی رسانده تا هم به پخت غذای ظهر برسند و هم اخبار روزانه پخار کمپانی و بمبو آب را شنیده باشند .

صدای حرکت سواری های شورلت قدیمی محل به گوش می رسید . بعد از چند لحظه شورلت علی خان…….   نمودارگردید .

همزمان مم قلی بچه فضول محل با صدای بلند به علی خان راننده گفت : علی خان سلفس )استارت ماشین) درست شد ؟

علی خان گفت : پناه بر خدا از دست این بچه ها !

چند لحظه بعد باز چند تا از بچه ها با هم صدا کردند علی خان سلفس خرابه ؟

ننه مملی در حالیکه دیگ غذای سنگینی در دست داشت خود را به پخار رساند تا نوبت برای پخت غذا بگیرد .

 ننه کشمشی نگاهی به دی جواد انداخت و گفت :

هنوز چیزی نخورده ام و ناشتا هستم .

دی جواد کاظم را صدا کرد که :  برو خانه و یه مقدار نون تیری با کمی پنیر برا ننه کشمشی بیار .

 بعد از ربع ساعتی ننه کشمشی مشغول خوردن صبحانه شد .

نزدیک ظهر جونبخش هم سر و کله اش پیدا شد .

ننه مملی به او گفت : ظهر بیا همین جا غذا زیاد درست کرده ام .

پروین خانم رو به ننه مملی گفت : مگر میهمان داری؟

ننه مملی گفت :قراره برادرم از اصفهان بیاد . می خوام دختر حاج عبد را نشونش بدم . اگر پسندید اونو براش بگیرم .

سهیلا خانوم گزارشگر محل یک لحظه متوجه شد .که بحث خواستگاری داغ وجود دارد !

در گوشه ای کمین کرد و ضمن به هم زدن دیگ غذای خود تمام هوش و حواسش پیش ننه مملی بود که کی برادرش می آید؟

ظاهراً برادر ننه مملی قرار بود عصر به هفتکل و طوفشیرین برسد .

ظهر شد و ننه مملی از غذای خود یک بشقاب برای ننه کشمشی و یکی برای جونبخش کشید و به آن ها داد و آن ها مشغول خوردن شدند .

ده دقیقه بعد بهروز کودک ۴ ساله شهین خانوم در حالی که در کنار ننه کشمشی نشسته بود، دستش را به سوی بشقاب او برد و شریک او شد .

شهین خانوم در حالی که خجالت می کشید، آهسته به طرف خانه رفت. تا کسی او را نبیند . ولی پسرش هنوز نشسته بود.

یک لحظه ننه مملی چشمش به بهروز افتاد و جرقه ای در وجودش زبانه کشید .

آرام و آهسته و دور از چشم دیگران درب قابلمه ظرف غذای شهین خانوم را برداشت و مشاهده کرد که فقط کمی آب و  پیاز وجود دارد .

سریع به اندازه نصف قابلمه از غذای خودش را در ظرف شهین خانوم خالی کرد و دیگ غذایش را برداشت و به طرف خانه رفت تا کسی او را نبیند بخصوص شهین خانوم.

عصر . پخار کمپانی

 قرار ملاقات برادر ننه مملی با دختر حاج عبد بطور مخفیانه و با کمک یکی از زن های محله برنامه ریزی شده بود . که در ساعت ۷ عصر مهرانگیز را به بهانه ای به طرف پخار کمپانی بکشاند تا ناصر برادر کوچک ننه مملی او را ببیند .

هنوز ناصر با ننه مملی به پخار کمپانی نیامده بودند که مشاهده کردیم .بتدریج زن هایی که دختر دم بخت داشتند درحالی که دستی روی سر و صورت دخترانشان کشیده بودند و برخی آن ها را بزک نموده بودند با ظرف غذایی در دست دارند به بهانه ننه کشمشی بطرف پخار کمپانی می آیند.  بطوری که ظرف نیم ساعت تجمع غیر باوری در پخار کمپانی بوجود آمد و مردمی هم که در جریان خواستگار نبودند با مشاهده شلوغی پخار به آنها اضافه شدند تا از اوضاع واحوال آن روز سر در بیاورند .

اجتماع بی سابقه زن ها و دختر ها در آن روز و رزق و روزبی پر برکت ننه کشمشی در عصر آن روز غوغای عجیبی را بوجود آورد بطوری که ننه مملی از برنامه خود صرف نظر نمود . و برنامه یک ملاقات دیگر را در روز بعد ؛ در دکان  افشار و با هماهنگی زن یکی از همسایه های محترم و راز نگهدار و کم حرف بطور مخفیانه بوجود آورد .

قرار ملاقات طبق برنامه قبلی و با مدیریت صحیح، درست انجام شد . و ناصر مهر انگیز را پسندید و بعد از چند روز بساط خواستگاری گذاشته شد و به شکرانه خدا ظرف دو ماه عروسی انجام پذیرفت .

پیامد ها

تا چند ماه ننه مملی مورد غضب برخی از زن ها و دختر ها قرار گرفت. و .....بهزاد خان هم بخاطر غافل گیری ناگهانی دختر مورد علاقه اش را از دست داد .

تا مدت ها ننه کشمشی از رزق و روزی بی سابقه آن شب یاد می کرد .

آن شب همه بیکاره های محل از برکت ننه کشمشی سیر شدند .

ادامه دارد.............منوچهر افشاری


 
 
داستان های ننه کشمشی در ّپخار کمپانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق ( 3 ) 

  پخار کمپانی .....ننه کشمشی

سال های دور...... طوفشیرین

  به  قلم:  منوچهر افشاری

شب هنگام بود و هوا سرد . ننه کشمشی در حالی که خود را در میان پتو های مندرسش سخت پیچانده بود . گوش به زنگ بود تا شاید کسی برایش شامی بیاورد.

 رهگذران مرتب از کنار پخار کمپانی می گذشتند و با عجله به خانه ی خود می رفتند.

همه نگران آمدن باران بودند و سعی می کردند تا بارش باران شروع نشده و خیس نشده اند خود را به خانه برسانند . شهلا دختر مش کرم در فکر بود که چطور به سر قرار خود در پخار کمپانی برود. یاور دوست شهلا در اطراف پخارکمپانی پرسه می زد تا در یک شرایط مساعد برود و با ننه کشمشی صحبت کند و خودش را سرگرم نماید تا شهلا بیاید .

شرایط برای قرار نامساعد شده بود زیرا هوا سرد و پخار کمپانی خلوت بود.  و شهلا از ترس پدر و برادر نمی توانست به پخار کمپانی بیاید .

پاسبان محل در حالی که از مغازه افشار یک پاکت سیگار اشنو ویژه و مقداری بادام خریده بود سری به پخار کمپانی زد . و متوجه شد که ننه کشمشی گرسنه است . شروع کرد به غر زدن .

در این هنگام یاور که از بیقراری داشت خودش را کلافه می کرد دل به دریا زد و خود را به نزدیک خانه مش کرم رساند و با پیام های صوتی رمز دار به شهلا رساندکه برا ننه کشمشی غذا بیاورد و سپس به سرعت دور شد و خود را به پخار کمپانی رساند . سایه ای دورتر از پخار کمپانی خود را از دید مردم پنهان می کرد .

شهلا در حالی که یک بشقاب غذا در دست داشت و در زیر آن یک نامه کوچکی را پنهان کرده بود به همراه پدرش به سمت پخار می آمد . پدر از رفتار شهلا شک هایی برداشته بود که ممکن است دل در گرو کسی داشته باشد  .لذا او را همراهی می کرد .

یاور با جونبخش که تازه به پخار پناه آمده بود شروع به حرف زدن نمود . جونبخش در حالی که با روغن نباتی مو های سرش را چرب می کرد به ننه کشمشی گفت  :

چه می خواهی بروم و از دکان برات بخرم؟

ننه کشمشی :

یه کمی نون و حلوا برام بخر .

جونبخش در حالی که می خواست بطرف دکان برود متوجه شد که یاور به او گفت:  الان برا ننه کشمشی غذا می آورند .

چند دقیقه بعد شهلا به همراه پدر به پخار کمپانی رسیدند.  شهلا در حالی که به یاور اشاره می کرد ظرف غذا را جلوی ننه کشمشی گذاشت و یاد داشت را آهسته زیر پتوی ننه کشمشی پنهان کرد . و به جونبخش هم سلامی کرد و  هنوز در حال فکر کردن بود که  صدای شق شق شق ق ق ق شق شق ق ق ق از بالای سقف پخار کمپانی همه را وحشت زده کرد .

ننه کشمشی در زیر پتو می لرزید .

جونبخش خود را به کناری کشید .

یاور خود را در کنج پخار پنهان کرد .

پدر دست شهلا را گرفت و در گوشه ای بی حرکت ایستاد . تا صدا قطع شد . و بعد از این که سکوت بر قرار شد یاور گفت :  نامرد ها پخار را سنگ باران کردند تا مردم آزاری کنند !

در همین هنگام پاسبان محل دست جمول را گرفت و او را کشان کشان به داخل پخار آورد . 

جمول التماس می کرد و می گفت  :غلط کردم .

سپس گوش او را گرفت و مقداری پیچاند و گفت :  اگر بار دیگر به طرف پخار کمپانی سنگ پرتاب کردی گزارشت را به  پاسگاه رد می کنم . و سپس او را رها کرد .

بعد از رفتن آن ها به پاسبان محل گفتم :  چرا جمول به طرف پخار سنگ پرتاب کرد؟

پاسبان گفت: حتما مرض داشته !

من گفتم او عاشق شهلا است و شهلا کس دیگری را دوست دارد و او بخاطر رقابت عشقی می خواست مانع ارتباط شهلا و . . . . . بشود.

پاسبان به فکر رفت و لبخندی زد و گفت:  بدبخت ننه کشمشی باید همه جور ناراحتی را تحمل کند

ادامه دارد . . .


 
 
بنام خدا..پاتوق (1) ..ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق (1)

ننه کشمشی...به قلم : منوچهر افشاری

طوفشیرین ......سال های دور )

پخار کمپانی، محله چهار لنگ ها ،نزدیک دکان افشار (مستاجر مش فلامرز مرادی ) جای دنج و خلوتی بود برای جوان ها و عشاق، بخصوص که سرگرمی خوبی بنام ننه کشمشی (پیرزن ناتوان و فقیر  و بی سر پرستی که از بی پناهی در پخار کمپانی با سرمایه چند تا کارتون و یکی دو تا پتو پاره و مندرس مسکن گزیده بود .)

صبح ها با سر و صدای مرغ و خروس ها و صدای علی رحیم (حلیم فروش ) و صدای کرکره مغازه احمد افشار و قدم های ره گذران و مسافران خارج از شهر، طلوع خورشید بر پخار کمپانی نور افشانی می کرد .

ننه کشمشی از خواب شبانگاهی بیدار و منتظر رفت و آمد خانم هایی بود که برای آشپزی به پخار کمپانی می آمدند. تا شاید چاشت و صبحانه ای همراه چای و نان خشک شب مانده ، سفره وی را مزین کند و قوت و نانی برای آغاز روز وی فراهم شود .یا رهگذری کمی حلیم یا قند و چای به او بدهد .

در هر صورت طلوع صبح بود و چشم انتظاری ....ننه کشمشی ؟

بچه های طوفشیرین علاقه ی زیادی به ننه کشمشی داشتند. و خود را مستمع خوبی برای تعاریف و قصه گویی او نشان می دادند. و او هم کم کم به دختر ها و پسر ها علاقه وافری نشان می داد. و با ولع خاصی از زندگی و عشق و عروسی و ازدواج و چیز هایی که دختر ها دوست داشتند تعریف می کرد . و دختر ها هم برای باز شدن قفل بخت ازدواج خود دور و ور او می پلکیدند .

قرار و مدار های خیلی از دختر های محل در پخار کمپانی ، پاتوق ننه کشمشی بود که با دوست های پسرشان (که آن ها را زیر نظر داشتند ) پیغام رد و بدل می کردند و ننه کشمشی هم از همه جا بی خبر خود را با مصاحبت دختر ها سرگرم می کرد و البته برخی هم به بهانه غذا بردن برای ننه کشمشی از خانه به طرف پخار کمپانی می آمدند. ادامه دارد..... به قلم : منوچهر افشاری

 

 


 
 
بنام خدا--پاتوق -2 ننه کشمشی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق (2)   به قلم : منوچهر افشاری

ننه کشمشی

پخار کمپانی داشت کم کم در اثر ورود زن های محله شلوغ می شد. ننه کشمشی خسته از تنهایی شبانه در حالی که کارتن ها و پتو پاره اش را جمع و جور می کرد، به زن هایی که با قابلمه و کفکیر و قاشق با  اجاق بزرگ پخار  ور می رفتند نگاه می کرد .

یکی از زن ها رو به ننه کشمشی گفت: چیزی خوردی؟

ننه کشمشی : کسی که حالا غذاش درست نمی شه .

ننه منصور :چایی می خواهی برات بیارم؟

- می خوام.

-آهای دختر برو خانه یک کتری و قوری با چند تا استکان بیاور.(دختر به طرف خانه می رود )

پوری پسر مرجان یک عدد نان با مقداری تخم مرغ جلوی ننه کشمشی گذاشت .و او شروع به خوردن کرد و گاهی نگاه به اطرافیان هم می نمود و کم کم لقمه بر می داشت .

یک ساعت بعد

قاسم پیرمرد دائم الخمری که مقداری از پا می لنگید .در حالی که آهسته قدم برمی داشت به سمت پخار کمپانی آمد و تلوتلو خوران شروع کرد به حرف زدن.

- آهای ستاره......ستاره چرا به من نگاه نمی کنی؟

چند تا از زن های محله با دیدن قاسم شروع کردند به خندیدن.

قاسم دوباره صدایش در آمد.

- ستاره ....ستاره خوشگله حالا دیگه منو نمی شناسی ؟

ننه کشمشی که شنوایی اش خوب نبود رو به زن ها کرد و گفت :

-ای چی می گه؟... با کی حرف می زنه.... و چرا صدا می کنه ؟

زن ها دوباره خندیدند. و یکی از آنها گفت:

-  دوباره مست کرده و آمده سر به سر این بد بخت بذاره!

ننه جواد به قاسم رو کرد و با تشر گفت:

-  گورت را گم کن و برو... چته اول صبحی صداتو بلند می کنی ؟

قاسم : کمی به تته پته افتاد. و بعد رو به یکی از پسر های محل کرد و گفت :

-  کره بز به چه می خندی ؟  باز اومدی سراغ دختر بازی ؟

پسر جوان به سمت قاسم رفت. و نزدیک بود با او در گیر شود که  ننه جواد رو به جوان کرد و گفت : بزار گندش را از این جا دور کنه ...این عروسیه هر روزمونه ....شب ها از عرق خوری و عربده کشی هاش خواب نداریم، و روز ها از چرت و پرت گفتن هاش!!

قاسم در حالی که  رو به ننه کشمشی داشت، دوباره آهسته شروع کرد به حرف زدن و گفت :

- ستاره....  آی ستاره.....یاد اون روز ها بخیر که با هم می رفتیم آتیش ها .. و حال می کردیم..یاد لب کارون . . و آغاسی و سوسن.. بخیر  ...حالا دیگه منو نمی شناسی ناکس ؟

ننه جواد با اشاره به یکی از پسر ها گفت:

-  یه تاکسی براش بگیر تا گورشو گم کنه.

چند دقیقه بعد شورلت درویش رسید و بچه ها می خواستند عمو قاسم را سوار کنند. ولی تا درویش قاسم را دید  ماشین را گاز داد و رفت....درویش و تمام راننده ها از دست عمو قاسم ناراحت بودند .

یکی از راننده ها می گفت: یک روز از طوفشیرین بردم اش شهر...پیاده نشد و گفت  برگرد طوفشیرین...دوباره آمدم طوفشیرین و باز پیاده نشد و گفت ببرم شهر... تا ظهر در گیر او بودم و پولی به من نداد  ...خدا شر او را  از سر مردم طوفشیرین کم کنه.

ننه کشمشی همین طور که به قاسم نگاه می کرد به دهان مردم هم چشم می دوخت. تا شاید کسی بگوید چه خبر است .

شهلا و پروین در حالی که به جوان ها نگاه می کردند ...شروع کردند آهسته پچ پچ کردن و پسر ها هم اطراف پخار کنپانی را رها نمی کردند .....

ادامه دارد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 


 
 
← صفحه بعد