یادی از دوران...

عکس
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
 

مراسم روخوانی کتاب شعله های فروزان در سازمان مردم نهاد فانوس -اهواز


 
 
عکس
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
 


 
 
عکس
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
 

عکس هایی از اول دبستان-ششم دبستان- هفتم دبیرستان-هشتم دبیرستان- ششم دبیرستان و ورود به دانشگاه--عکسی در جوانی(29 سالگی)


 
 
عکس
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
 


 
 
عکس-شعله های فروزان
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
 

 
 
بنام خدا.کتاب رمان شعله های فروزان منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩٦
 


 
 
بنام خدا . شعله های فروزان-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٦
 


 
 
دبیرستان رودکی هفتکل خاطره
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

خاطرات دبیرستان رودکی  ( 4 )

درس زبان انگلیسی   (قسمت اول )

سال 1351

یکی از درس هایی که در سال هفتم یا اول دبیرستان برای ما تازگی داشت درس  زبان انگلیسی بود قبل از اینکه به دبیرستان بیاییم یکی از علاقمندی های من برای پا گذاشتن به دبیرستان بالا رفتن دانش  علمی و بخصوص آشنایی با زبان انگلیسی بود .و همیشه شور و شوق خاصی  از شنیدن کلمات انگلیسی  توسط دانش آموزان بزرگتر از خود بودم و اشتیاق خاصی به فرا گیری  زبان داشتم . تا اینکه شرایط مکان و زمان برای یاد گیری زبان با ورود به دبیرستان مهیا گردید .

درس زبان انگلیسی  توسط آقای (.....) تدریس می شد .   قبل از ورود او در  روز اول کلاس با اسم او آشنا شده بودم وچیز هایی هم از او شنیده بودم ولی دلم را بد نکردم زیرا به پشتکار و علاقمندی خود شناخت داشتم و فکر می کردم شایعات دانش اموزان تنبل است که از او یک چهره  خیلی جدی و خشن  درست کرده اند .

روز اول که به کلاس آمد با صحبت کردن  به زبان انگلیسی که برای ما نامفهوم بود  مقداری سخن گفت و از سواد و محاوره و صحبت کردنش خوشحال شدیم که مسلط به زبان بود و ضمن خوش آمد گویی و نگاه کردن به جمعیت کلاس کتاب زبان سال اول را در دست گرفت و نگاهی کرد و سپس در حالی که هنوز توی کلاس برای ما تخته سیاه نگذاشته بودند با استفاده از یک تکه ذغال حروف الف باء انگلیسی را روی دیوار محل تخته سیاه نوشت و از ما خواست که از روی آن بنویسیم . و از جلسه بعد درس را شروع کرد.

درس زبان شامل قرائت (خواندن ) ، دیکته و ترجمه بود  ،

برای قرائت زبان در کلاس نمره می داد . و روز اولی که درس پرسید دیدیم که بهترین نمره او 10 بود و به بیشتر بچه ها نمره کمتر از 7 می داد .  ضمن اینکه می دیدم نمره ای که می دهد خیلی کم است ولی  کسی از دانش آموزان  چیزی نمی گفت . از این کار او خیلی ناراحت بودم و نگرانی نمره دادنش بسیار مرا آزار می داد . و بدتر از نمره  دادن در جلسه بعدی وقتی وارد کلاس شد با نگاهی به بچه ها گفت :  اگر کسی قرائت زبان را بد بخواند با این ( اشاره به دسته کلیدی با حدود 7 الی 8 کلید خُرد و درشت  که از جیب اش بیرون آورد ) توی مغز سرش می زنم تا اشک از چشمانش بیرون بریزد .  برای یک لحظه بچه های کلاس آه و فریادشان هنوز کتک نخورده  به هوا بلند شد .

آن روز بچه ها از ترس آقا موقع درس خواندن دست پاچه شدند و چند تا از بچه ها هم  که درس را خوب نخواندند آقا با مشت دستی که یک انگشتر عقیق هم در دستش بود آهسته توی سر چند نفر زد . ولی از کلید استفاده نکرد .

زنگ تفریح همه اش به فکر دسته کلید آقا بودم که دیدم مستخدم  دبیرستان آقای افراسیاب ......هم یک دسته کلید دارد و به شوخی بچه های فضول را با آن  و ضربه روی ران بچه ها تنبیه می کند و بچه های هفتکل و بخصوص توفشیرین که سرشان درد می کرد برای شوخی کردن همیشه مورد هجوم افراسیاب و دسته کلیدش بودند .

درس دادن آقای (......)و کتک خوردن و نمره دادنش کم کم برایمان عادی شد و اگر روزی کسی 12 و یا 13 می گرفت آنرا ما در حد  20 می دانستیم ضمن اینکه معدل درسی ما   با شلوغی کلاس و نحوه تدریس چند تا از معلم ها   آن سال حسابی کم شد.

دیکته گفتن آقا با سرعت  قرائت متن آن در روز های امتحان مصیبتی شده بود زیرا تا می جنبدیم که با دقت حروف را بنویسیم  چند کلمه جا می افتادیم .( آن سال هنوز سالن امتحانی درست نشده بود و توی کلاس دیکته می نوشتیم )

در طول سال چند تا  امتحان قوه ( میان ترم قبل از ثلث اول ) آقا از ما  می گرفت .

اولین امتحانی که آقا  گرفت همه بچه ها بخاطر جا انداختن کلمات زیر 12 و تا  2 و 3 گرفتند .

قرار شد هفته بعد هم یک امتحان دوباره بگیرد .

روز امتحان من دیدم که برخی  از  بچه های ترک زبان کلاس جابجا نشسته اند و با هم پچ ، پچ  می کنند . کمی مشکوک شدم ، ولی چون استرس درس را داشتم  حواسم را به درسی که خوانده بودم  ارجاع دادم .

آن روز دیکته را خوب نوشتم و نمره 16 گرفتم که برای خودم یک موفقیت بود تا کم کم افزایشش بدهم . ولی دیدم که برخی از بچه ها هم نمره ی بالایی گرفتند و این برایم قابل باور نبود که آن ها هم خوب امتحان داده باشند .

بعد از آن روز تا مدتی این فکر مرا رها نمی کرد که  بچه هایی که می شناختم درس خوانده باشند . کنجکاوی نمره ی آنها   در من اثر گذاشته بود ، تا حدی که در دبیرستان و زنگ های تفریح برخی از اوقات  به آنها نگاه می کردم و با چشم هایم حتی تعقیب شان  می نمودم .

یک روز جرقه ای در وجودم  شعله ور گردید و متوجه شدم  که اکثر آن ها ترک زبان هستند و  زنگ های تفریح  دور و بَر بابا قلی و علیرضا و موزول و........که زولبیا و بامیه و ساندویچ در پشت نرده های درب پایین  می فروشند جمع می شوند و مشغول خوردن هستند .

کنجکاوی من  بیشتر ادامه پیدا کرد تا اینکه متوجه شدم لیدر و سر دسته ی آن ها داریوش نام دارد . و بچه ها  خیلی هوای او را دارند .( داریوش نام مستعار او است )

ادامه دارد

پایان قسمت اول

---------------------------------------------------------------بنام خدا

خاطرات دبیرستان رودکی  ( 5 )

درس زبان انگلیسی   (قسمت دوم )

سال 1351

کنجکاوی من  بیشتر ادامه پیدا کرد تا اینکه متوجه شدم لیدر و سر دسته ی آن ها داریوش نام دارد . و بچه ها  خیلی هوای او را دارند .( داریوش نام مستعار او است )

کم کم  خودم را به نزدیکی آن ها می رساندم تا شاید از ترکی حرف زدن آنها چیزی متوجه بشوم ، مدتی گذشت تا اینکه زمان یک امتحان دیگر از درس آقای قویدل داشت نزدیک می شد .

 یک روز به شوخی  به داریوش گفتم :  من از تو خیلی خوشم  می آید پسر درس خوانی هستی و امتحان دیکته ات را که خوب دادی  حتما خیلی درس خواندی .

او به من گفت  : تو چند گرفتی ؟   12 گرفتی ؟

من گفتم :  نه من 16 گرفتم ولی می دانم که تو  18 گرفتی و تعجب کردم!

او ضمن اینکه به من مشکوک شده بود حرف را عوض کرد و از من دور شد . و من کم کم بدنبال او راه افتادم  ولی به او نرسیدم و زنگ کلاس زده  شد و رفتیم کلاس .

روز بعد خودش را به من رساند و گفت : تو هم ترک هستی ؟

گفتم :  بله

و دیدم که هی  این دست و آن دست می کند و یک چیزی می خواهد بگوید ولی نمی گوید .

به او گفتم : من تو را می شناسم و می دانم  که ..........

هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت  :  اگه یه چیزی بهت بگم به کسی چیزی نمی گی ؟

ساکت شدم و متحیر به او نگاه کردم ، و گفتم : نه

سپس او گفت : من می تونم کمکت کنم تا تو هم نمره های درس  آقای (.......)   را بیشتر بگیری ! به شرطی که یک تومن پول به من بدهی .

گفتم :  تقلب می کنی ؟

خندید و گفت  : سئوال ها را برات می آورم .

من گفتم : نه تقلب می کنم و نه پول می دهم . دیگه با من  راجع به تقلب کردن حرف نزن خوشم نمی آید .

ترسید و گفت  :  به کسی حرفی نزنی و گرنه با بچه ها کتکت می زنیم .

حالا دیگه دستگیرم شده بود که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود که این ها مرتب زولبیا و بامیه می خوردند و اکیپی شده بودند و با هم  می پلکیدند .

امتحان بعدی فرا رسید و من  دیدم که باز بچه های ترک زبان دور هم جمع شدند و  با خوشحالی امتحان دادند و بسیار شاد و شنگول هستند .

روز بعد همینکه آقای (.......)  سر کلاس  آمد  بچه های کلاس را تک تک زیر نظر گرفت و گفت : کره ......   ( این یکی از حرف های ورد زبانش بود ) و سپس ادامه داد  اونهایی که فکر می کنند خیلی زرنگند بدانند که من چهار تا چشم دارم  دوتا جلو و دو تا پشت سرم .

زود باشید یک ورق از دفترتان در بیاورید می خواهم یک امتحان دیکته بگیرم.

با عجله هر کدام دو برگ از وسط دفترمان در آوردیم و آماده ی امتحان شدیم . یک لحظه نگاهی به داریوش و سایر ترک ها انداختم و  دیدم که رنگ  صورت اکثر آنها مثل گچ سفید شده است .

آقا یک دیکته گفت و برگ ها را آخر زنگ با خود برد . و دیگر چیزی نگفت .

در وقت زنگ تفریح داریوش را تعقیب کردم دیدم دیگر به طرف بساط آجیل فروش ها  نرفت و برخی از بچه ها هم دور او جمع شدند .

روز بعد آقا همینکه به کلاس آمد گفت : متقلب ها را با کسر نمره تنبیه کردم و نمره شان را عوض کردم . و سپس نمره های جدید را خواند و دیدم داریوش و بقیه  ترک ها هر کدام دو نمره ازشان کم شده بود . من فکر می کردم ممکن است آنها را با مشت یا دسته کلید حسابی کتک بزند ولی از نرمش او به تعجب افتادم تا اینکه کلید این معما را هم  کشف کردم و متوجه شدم این ها به علت ترک بودن و برخی آشنایی اشان با آقا و واسطه شدن پدر و مادرشان بصورت مخفیانه با کاهش شدت عمل و برخورد آقا  روبرو شده اند .

یک ماه بعد.

یک روز یقه داریوش را گرفتم و گفتم : برام بگو چطور  سئوال ها را کش می رفتید که آقا متوجه نمی شد .

اولش سعی می کرد چیزی نگوید ولی وقتی به او گفتم :  دیدی اسرار شما را هیچ جا نگفتم . حالا اگه نگی می رم و همه چیز را به همه ی بچه ها میگم .

سپس گفت : آقای (.......) شوهر............یکی از بستگان من است و من روز های قبل از امتحان می رفتم خانه اشان و از زن اش می پرسیدم  عمو از کجا و چه صفحه هایی  برای دیکته  رو نویسی کرد و زن عمو هم با زرنگی اگر می توانست ورقه را کش برود نشانم می داد و اگر نمی توانست ورقه را کش برود چون سواد نداشت   با به یاد سپا ری عکس صفحه ها به من می گفت که از صفحه های ...مثلاً هواپیما (درس برادران ویلبر رایت ) و عکس باغچه و مرد دهقان و ...اینطور چیز ها و من هم   می رفتم و این ها را به بچه ها می گفتم و  هر کدام را هم که می توانستم  تیغ بزنم پولی ازشان  می گرفتم .

گفتم : پس چرا آقا شما را کتک نزد ؟

گفت : زن عموم باش دعوا کرد که اگه بچه ها را تجدید کردی خانه را ول می کنم و می رم و آقا هم فقط یکی دو نمره از ما کم کرد ولی یک روز گوش مرا حسابی چرخاند بطوری که گریه ام گرفت و من هم همه چیز را برای او گفتم. زیرا خودش نمی دانست که ما چطور تقلب می کنیم .

بعد از آن واقعه آقا در مورد امتحان گرفتن حوصله ی بیشتری به خرج داد  زیرا خانواده های ترک ها به او گفته بودند چون بد امتحان می گیری بچه ها دست به تقلب و کار خلاف می زنند . روش درس امتحان گرفتنت  را درست کن و گرنه می رویم آموزش و پرورش شکایت ات را می کنیم .

والسلام...منوچهر افشاری

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد