یادی از دوران...

بنام خدا.کتاب رمان شعله های فروزان منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩٦
 


 
 
بنام خدا . شعله های فروزان-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٦
 


 
 
دبیرستان رودکی هفتکل خاطره
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

خاطرات دبیرستان رودکی  ( 4 )

درس زبان انگلیسی   (قسمت اول )

سال 1351

یکی از درس هایی که در سال هفتم یا اول دبیرستان برای ما تازگی داشت درس  زبان انگلیسی بود قبل از اینکه به دبیرستان بیاییم یکی از علاقمندی های من برای پا گذاشتن به دبیرستان بالا رفتن دانش  علمی و بخصوص آشنایی با زبان انگلیسی بود .و همیشه شور و شوق خاصی  از شنیدن کلمات انگلیسی  توسط دانش آموزان بزرگتر از خود بودم و اشتیاق خاصی به فرا گیری  زبان داشتم . تا اینکه شرایط مکان و زمان برای یاد گیری زبان با ورود به دبیرستان مهیا گردید .

درس زبان انگلیسی  توسط آقای (.....) تدریس می شد .   قبل از ورود او در  روز اول کلاس با اسم او آشنا شده بودم وچیز هایی هم از او شنیده بودم ولی دلم را بد نکردم زیرا به پشتکار و علاقمندی خود شناخت داشتم و فکر می کردم شایعات دانش اموزان تنبل است که از او یک چهره  خیلی جدی و خشن  درست کرده اند .

روز اول که به کلاس آمد با صحبت کردن  به زبان انگلیسی که برای ما نامفهوم بود  مقداری سخن گفت و از سواد و محاوره و صحبت کردنش خوشحال شدیم که مسلط به زبان بود و ضمن خوش آمد گویی و نگاه کردن به جمعیت کلاس کتاب زبان سال اول را در دست گرفت و نگاهی کرد و سپس در حالی که هنوز توی کلاس برای ما تخته سیاه نگذاشته بودند با استفاده از یک تکه ذغال حروف الف باء انگلیسی را روی دیوار محل تخته سیاه نوشت و از ما خواست که از روی آن بنویسیم . و از جلسه بعد درس را شروع کرد.

درس زبان شامل قرائت (خواندن ) ، دیکته و ترجمه بود  ،

برای قرائت زبان در کلاس نمره می داد . و روز اولی که درس پرسید دیدیم که بهترین نمره او 10 بود و به بیشتر بچه ها نمره کمتر از 7 می داد .  ضمن اینکه می دیدم نمره ای که می دهد خیلی کم است ولی  کسی از دانش آموزان  چیزی نمی گفت . از این کار او خیلی ناراحت بودم و نگرانی نمره دادنش بسیار مرا آزار می داد . و بدتر از نمره  دادن در جلسه بعدی وقتی وارد کلاس شد با نگاهی به بچه ها گفت :  اگر کسی قرائت زبان را بد بخواند با این ( اشاره به دسته کلیدی با حدود 7 الی 8 کلید خُرد و درشت  که از جیب اش بیرون آورد ) توی مغز سرش می زنم تا اشک از چشمانش بیرون بریزد .  برای یک لحظه بچه های کلاس آه و فریادشان هنوز کتک نخورده  به هوا بلند شد .

آن روز بچه ها از ترس آقا موقع درس خواندن دست پاچه شدند و چند تا از بچه ها هم  که درس را خوب نخواندند آقا با مشت دستی که یک انگشتر عقیق هم در دستش بود آهسته توی سر چند نفر زد . ولی از کلید استفاده نکرد .

زنگ تفریح همه اش به فکر دسته کلید آقا بودم که دیدم مستخدم  دبیرستان آقای افراسیاب ......هم یک دسته کلید دارد و به شوخی بچه های فضول را با آن  و ضربه روی ران بچه ها تنبیه می کند و بچه های هفتکل و بخصوص توفشیرین که سرشان درد می کرد برای شوخی کردن همیشه مورد هجوم افراسیاب و دسته کلیدش بودند .

درس دادن آقای (......)و کتک خوردن و نمره دادنش کم کم برایمان عادی شد و اگر روزی کسی 12 و یا 13 می گرفت آنرا ما در حد  20 می دانستیم ضمن اینکه معدل درسی ما   با شلوغی کلاس و نحوه تدریس چند تا از معلم ها   آن سال حسابی کم شد.

دیکته گفتن آقا با سرعت  قرائت متن آن در روز های امتحان مصیبتی شده بود زیرا تا می جنبدیم که با دقت حروف را بنویسیم  چند کلمه جا می افتادیم .( آن سال هنوز سالن امتحانی درست نشده بود و توی کلاس دیکته می نوشتیم )

در طول سال چند تا  امتحان قوه ( میان ترم قبل از ثلث اول ) آقا از ما  می گرفت .

اولین امتحانی که آقا  گرفت همه بچه ها بخاطر جا انداختن کلمات زیر 12 و تا  2 و 3 گرفتند .

قرار شد هفته بعد هم یک امتحان دوباره بگیرد .

روز امتحان من دیدم که برخی  از  بچه های ترک زبان کلاس جابجا نشسته اند و با هم پچ ، پچ  می کنند . کمی مشکوک شدم ، ولی چون استرس درس را داشتم  حواسم را به درسی که خوانده بودم  ارجاع دادم .

آن روز دیکته را خوب نوشتم و نمره 16 گرفتم که برای خودم یک موفقیت بود تا کم کم افزایشش بدهم . ولی دیدم که برخی از بچه ها هم نمره ی بالایی گرفتند و این برایم قابل باور نبود که آن ها هم خوب امتحان داده باشند .

بعد از آن روز تا مدتی این فکر مرا رها نمی کرد که  بچه هایی که می شناختم درس خوانده باشند . کنجکاوی نمره ی آنها   در من اثر گذاشته بود ، تا حدی که در دبیرستان و زنگ های تفریح برخی از اوقات  به آنها نگاه می کردم و با چشم هایم حتی تعقیب شان  می نمودم .

یک روز جرقه ای در وجودم  شعله ور گردید و متوجه شدم  که اکثر آن ها ترک زبان هستند و  زنگ های تفریح  دور و بَر بابا قلی و علیرضا و موزول و........که زولبیا و بامیه و ساندویچ در پشت نرده های درب پایین  می فروشند جمع می شوند و مشغول خوردن هستند .

کنجکاوی من  بیشتر ادامه پیدا کرد تا اینکه متوجه شدم لیدر و سر دسته ی آن ها داریوش نام دارد . و بچه ها  خیلی هوای او را دارند .( داریوش نام مستعار او است )

ادامه دارد

پایان قسمت اول

---------------------------------------------------------------بنام خدا

خاطرات دبیرستان رودکی  ( 5 )

درس زبان انگلیسی   (قسمت دوم )

سال 1351

کنجکاوی من  بیشتر ادامه پیدا کرد تا اینکه متوجه شدم لیدر و سر دسته ی آن ها داریوش نام دارد . و بچه ها  خیلی هوای او را دارند .( داریوش نام مستعار او است )

کم کم  خودم را به نزدیکی آن ها می رساندم تا شاید از ترکی حرف زدن آنها چیزی متوجه بشوم ، مدتی گذشت تا اینکه زمان یک امتحان دیگر از درس آقای قویدل داشت نزدیک می شد .

 یک روز به شوخی  به داریوش گفتم :  من از تو خیلی خوشم  می آید پسر درس خوانی هستی و امتحان دیکته ات را که خوب دادی  حتما خیلی درس خواندی .

او به من گفت  : تو چند گرفتی ؟   12 گرفتی ؟

من گفتم :  نه من 16 گرفتم ولی می دانم که تو  18 گرفتی و تعجب کردم!

او ضمن اینکه به من مشکوک شده بود حرف را عوض کرد و از من دور شد . و من کم کم بدنبال او راه افتادم  ولی به او نرسیدم و زنگ کلاس زده  شد و رفتیم کلاس .

روز بعد خودش را به من رساند و گفت : تو هم ترک هستی ؟

گفتم :  بله

و دیدم که هی  این دست و آن دست می کند و یک چیزی می خواهد بگوید ولی نمی گوید .

به او گفتم : من تو را می شناسم و می دانم  که ..........

هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت  :  اگه یه چیزی بهت بگم به کسی چیزی نمی گی ؟

ساکت شدم و متحیر به او نگاه کردم ، و گفتم : نه

سپس او گفت : من می تونم کمکت کنم تا تو هم نمره های درس  آقای (.......)   را بیشتر بگیری ! به شرطی که یک تومن پول به من بدهی .

گفتم :  تقلب می کنی ؟

خندید و گفت  : سئوال ها را برات می آورم .

من گفتم : نه تقلب می کنم و نه پول می دهم . دیگه با من  راجع به تقلب کردن حرف نزن خوشم نمی آید .

ترسید و گفت  :  به کسی حرفی نزنی و گرنه با بچه ها کتکت می زنیم .

حالا دیگه دستگیرم شده بود که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود که این ها مرتب زولبیا و بامیه می خوردند و اکیپی شده بودند و با هم  می پلکیدند .

امتحان بعدی فرا رسید و من  دیدم که باز بچه های ترک زبان دور هم جمع شدند و  با خوشحالی امتحان دادند و بسیار شاد و شنگول هستند .

روز بعد همینکه آقای (.......)  سر کلاس  آمد  بچه های کلاس را تک تک زیر نظر گرفت و گفت : کره ......   ( این یکی از حرف های ورد زبانش بود ) و سپس ادامه داد  اونهایی که فکر می کنند خیلی زرنگند بدانند که من چهار تا چشم دارم  دوتا جلو و دو تا پشت سرم .

زود باشید یک ورق از دفترتان در بیاورید می خواهم یک امتحان دیکته بگیرم.

با عجله هر کدام دو برگ از وسط دفترمان در آوردیم و آماده ی امتحان شدیم . یک لحظه نگاهی به داریوش و سایر ترک ها انداختم و  دیدم که رنگ  صورت اکثر آنها مثل گچ سفید شده است .

آقا یک دیکته گفت و برگ ها را آخر زنگ با خود برد . و دیگر چیزی نگفت .

در وقت زنگ تفریح داریوش را تعقیب کردم دیدم دیگر به طرف بساط آجیل فروش ها  نرفت و برخی از بچه ها هم دور او جمع شدند .

روز بعد آقا همینکه به کلاس آمد گفت : متقلب ها را با کسر نمره تنبیه کردم و نمره شان را عوض کردم . و سپس نمره های جدید را خواند و دیدم داریوش و بقیه  ترک ها هر کدام دو نمره ازشان کم شده بود . من فکر می کردم ممکن است آنها را با مشت یا دسته کلید حسابی کتک بزند ولی از نرمش او به تعجب افتادم تا اینکه کلید این معما را هم  کشف کردم و متوجه شدم این ها به علت ترک بودن و برخی آشنایی اشان با آقا و واسطه شدن پدر و مادرشان بصورت مخفیانه با کاهش شدت عمل و برخورد آقا  روبرو شده اند .

یک ماه بعد.

یک روز یقه داریوش را گرفتم و گفتم : برام بگو چطور  سئوال ها را کش می رفتید که آقا متوجه نمی شد .

اولش سعی می کرد چیزی نگوید ولی وقتی به او گفتم :  دیدی اسرار شما را هیچ جا نگفتم . حالا اگه نگی می رم و همه چیز را به همه ی بچه ها میگم .

سپس گفت : آقای (.......) شوهر............یکی از بستگان من است و من روز های قبل از امتحان می رفتم خانه اشان و از زن اش می پرسیدم  عمو از کجا و چه صفحه هایی  برای دیکته  رو نویسی کرد و زن عمو هم با زرنگی اگر می توانست ورقه را کش برود نشانم می داد و اگر نمی توانست ورقه را کش برود چون سواد نداشت   با به یاد سپا ری عکس صفحه ها به من می گفت که از صفحه های ...مثلاً هواپیما (درس برادران ویلبر رایت ) و عکس باغچه و مرد دهقان و ...اینطور چیز ها و من هم   می رفتم و این ها را به بچه ها می گفتم و  هر کدام را هم که می توانستم  تیغ بزنم پولی ازشان  می گرفتم .

گفتم : پس چرا آقا شما را کتک نزد ؟

گفت : زن عموم باش دعوا کرد که اگه بچه ها را تجدید کردی خانه را ول می کنم و می رم و آقا هم فقط یکی دو نمره از ما کم کرد ولی یک روز گوش مرا حسابی چرخاند بطوری که گریه ام گرفت و من هم همه چیز را برای او گفتم. زیرا خودش نمی دانست که ما چطور تقلب می کنیم .

بعد از آن واقعه آقا در مورد امتحان گرفتن حوصله ی بیشتری به خرج داد  زیرا خانواده های ترک ها به او گفته بودند چون بد امتحان می گیری بچه ها دست به تقلب و کار خلاف می زنند . روش درس امتحان گرفتنت  را درست کن و گرنه می رویم آموزش و پرورش شکایت ات را می کنیم .

والسلام...منوچهر افشاری

 

 

 

 

 


 
 
عکس
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٥
 

آقای باغ پرداز معلم کلاس اول دبستان ما در سال 1344

-----------------------------------------------------------------------------------------


 
 
دبستان امید توفشیرین
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٥
 

ایستاده : نفر دوم خانم اولیایی- بهرام صفی خانی -رشیدیان - کریمی

نشسته : یوسف فارسیمدان-سلیمان خاندشتی- رشیدیان-مختاری-و.....

کادر آموزشی دبستان امید  حدود سال 1352


 
 
خاطرات مهندس کشاورزی-1-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

خاطرات مهندس کشاورزی (1)

به قلم : منوچهر افشاری

استخدام

.اوایل سال ۷۱ بود که از طریق ترویج به استخدام اداره کشاورزی در آمدم

با شوق و ذوق فراوان به شهر محل خدمت روانه شدم تا در کنار سایر پرسنل اداره در جهت پیشرفت کشاورزی شهر مربوطه انجام وظیفه نمایم.

در مسیر راه به این فکر می کردم که حال من یک کارمند عادی و دیپلمه نیستم بلکه یک مهندس تحصیل کرده هستم

و باید با پرستیژ خاص یک کارشناس کشاورزی در اداره مربوطه و با نگاه به سیاست اقتصادی مملکت و رسیدن به استقلال و خود کفایی حد اکثر تلاش خود را صرف نمایم تا رفع مشکل کشاورزان منطقه را در جهت تولید بیشتر سبب شوم .

ساعت ۱۰ صبح با برگه معرفی به اداره کشاورزی رسیدم . و سراغ مدیر اداره را گرفتم و به حضور او رسیده، بعد از عرض سلام برگه معرفی را به دستش دادم و منتظر عکس العمل او ایستاده در جلوی میزش ماندم. زمان کمی طولانی شد و مدیر متن برگه را در ذهن خود مرور می کرد.

: بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت

حالت خوبه؟

: من هم گفتم

.مرسی متشکرم

.سپس سرش را پایین انداخت و نامه های روی میزش را مورد مطالعه قرار داد

زمان در حال سپری شدن بود و من بلاتکلیف ماندم .کم کم به سمت عقب آهسته رفتم و روی یک صندلی ارباب رجوع نشستم .

.درب اتاق مدیر هر چند دقیقه باز می شد و افراد می آمدند و می رفتند

:در یک لحظه که اتاق خلوت شد به مدیر گفتم

من کارشناس ترویج ام و کارم چیست؟

: مدیر نگاهی به من انداخت و گفت :

کارهای ترویجی

:از جواب او چیزی دستگیرم نشد و سکوت اختیار نمودم و بعد از یک ساعت دوباره پرسیدم

کار ترویجی این اداره چیه؟

: او گفت

!!!!!کار های ترویجی

از خیر سوال کردن گذشتم و منتظر همانجا سکوت نموده و تا آخر تایم اداری روی همان صندلی نشستم تا تکلیفم مشخص شود. .....وقت اداره تمام شد و چیزی دستگیر من نشد. آخر وقت خدا حافظی کردم و به خانه آمدم

.روز بعد ، اول صبح خود را به اداره رسانده و به اتاق مدیر رفته و سلامی کردم و روی یک صندلی نشستم

تا ساعت ده صبح به صندلی چسبده بودم ولی فرجی حاصل نشد و وضعیت جا و مکان و اتاق محل کار من مشخص نشد.

.کمی به فکر رفتم و دیدم انتظار بیهوده است . با خود گفتم : اگه تکانی نخورم کلاهم پس معرکه است

آهسته از دفتر مدیر خارج شدم و در راهرو اداره به حرکت در آمدم . چشمم به تابلو اتاق ترویج افتاد . کمی مکث کردم و وارد اتاق شدم ،کسی در اتاق نبود ، روی یک صندلی نشستم و پای راستم را روی زانوی پای چپ گذاشته و مزه مهندس بودن را سیر چشیدم.

:یک ساعت بعد یکی از همکاران آمد و با دیدن من اول یکه خورد و سپس از من پرسید

تازه اومدی؟

. و من هم بلند شدم و خود را معرفی کردم و شروع کار من آغاز شد

ادامه دارد

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭


 
 
پاتوق ها- هفتکل-و توفشیرین-ننه کشمشی و پخار کمپانی
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

 

پاتوق ...(19 ) ... سال های دور توفشیرین

ادامه طنز مراسم طلب باران....( قسمت دوم )

به قلم : منوچهر افشاری

جمعیت از جلوی خانه ی مش جعفر دور شد و شعار های : هار ..... هار...... هارونک

خدا ......بزن......بارونک بصورت دسته جمعی در محله به گوش مردم می رسید و جوان ها بدنبال

 کوسه در حرکت افتاده و گاهی در مسیر کمی هم می رقصیدند .

بعد از مدتی به خانه علی داد شنگول رسیدند که بیشتر اوقات روز مست از عرق و انواع مشروبات

 الکلی بود. و هر وقت هم که لول لول می شد نوار ترانه می گذاشت و در حیاط خانه می رقصید و

 کاری هم به همسایه ها نداشت که چه می گویند .

و مردم هم توقعی از او نداشتند..... و شده بود  روزی که در همسایگی عزاداری بود و او در خانه

 می رقصید و ترانه گوش می داد .

آن شب همینکه کوسه درب خانه علی داد را به صدا در آورد او با یک بطری عرق خالی به جلوی

 درب خانه آمد و  گفت :

چه خبره تونه ؟….. چی می خواید؟......

یک نفر گفت : از خدا بارون می خوایم.....

علی داد : بابا .....عوضی اومدید ......اینجا که خونه ی خدا نیست؟؟؟؟

خونه ی کعبه که مشخصه سیاهه ...... و تو عربستونه....

محمد گفت ما می گیم : هار هار هارونک.........

تو بگو خدا بزن بارونک..........

علی داد : اگه من بگم ؟ بارون می زنه ؟

چند نفر با هم گفتند : اگه مردم محله همه بگند خدا بارون می زنه ؟؟؟

علی داد رو به آسمان کرد و گفت : آخدا منتظر دعای منی ؟

 تا به من ویسکی نرسه…. دعا نمی کنم........

یکی از بچه ها لنگ او را گرفت و به غلام کوسه گفت : برو ...... اینو .....من می آرم....

علی داد تو هوا و رو دوش اسمال هی داد و بیداد می کرد ولی اسمال او را سفت گرفته بود و می

 گفت : امشب مهمون مایی و خودم برات ویسکی می آرم...

آن شب آخر سر همه در وسط محله و زیر یکی از چراغ های پایه برق جمع شدند و به فرمان

 قپونی پیگیر ادامه ی مراسم بودند.

یک نفر یک نون تنوری بزرگ آورد و قپونی یک ریگ درشت در وسط نون با دست فرو کرد و

 گفت : این نون تقسیم می شه و ریگ نصیب هرکس شد به قصد کشُت کتک می خورد تا خدا بارون

 بزند !

سپس با اشاره و چشمک او نون طوری تقسیم شد که ریگ به عمو قادر تریاکی که او را بزور و با

 برنامه آورده بودند برسد .

همینکه عمو قادر نان را گرفت که بخورد ریگ توی دهنش او را به واکنش وا داشت و همه داد

 زدند ریگ پیدا شد .

و عمو قادر گفت : شما بارون می خواید.....یا ریگ می خواید؟؟؟

ابرام گفت : قانون مراسم هر چی بگه!!

 جواد گفت : او باید کتک بخورد!!

عمو قادر : مگه چکار کردم ؟

همه به طرف عمو قادر هجوم آوردند و او که نای کتک خوردن نداشت، از همه یکی یکی تو سری

 خورد و بعضی ها او  را نیشگون گرفتند .

 هرچی می گفت : ولم کنید ......دست از سرش بر نمی داشتند تا گریه اش در آمد !....

 

بعد از چند لحظه همه آرام شدند و قپونی به علی داد شنگول گفت : اگه تو ضمانتش کنی و بگی

 خدا کی بارون می زنه او را دیگر کتک نمی زنیم .

علی داد : باشه می گم.

بچه ها عمو قادر را ول کردند و یقه علی داد را گرفتند و گفتند : خدا کی بارون می زنه ؟ علی داد

 : سال دیگه!!!

 بچه ها : تا سال دیگه که زراعت ها نابود می شن!!

علی داد : بهم عرق بدید تا حالم خوب بشه و فال بگیرم. ببینم خدا کی بارون می زنه ؟

بچه ها ضمن شوخی و خنده : آدم مست که نمی تونه فال بگیره!!

علی داد : بابا من همش تو حالت مستی کارام را انجام می دم...

بچه ها گفتند : ده روز به تو مهلت می دهیم اگر در این ده روز خدا بارون نزد تو را می آریم

 همینجا و تا جون داری کتک می زنیم.

 عمو قادر که آرام و آهسته در اثر کتک ها ناله می کرد گفت : بگو باشه .....خخخخخخ خدا

 ......بارون می زنه

علی داد شروع کرد به داد و فریاد که بابا : اولًا من که ضامن این عنتر نشدم .......و ثانیًا ده روزه

 چطور برم مکه و بر  گردم و براتون بارون بیاورم؟؟؟

بچه ها همگی گفتند : اگه بگی خدا بارون نمی زنه .....همین الان کتکت می زنیم و یک نفر یک

 نیشگون محکم از او گرفت و فریادش را در آورد!

 اشک در چشمان او جمع شد و گفت : اگه دست از سر من بر ندارید همین امشب خودم را می کشم

یکی از بچه ها دلش برای او سوخت و گفت: اگه تا هفته ی دیگه بارون نیومد باید همه ما را به

 ویسکی مجانی دعوت  کنی!

 علی داد هم از ترس گفت : باشد.......شما .....پیدا کنید پولش با من....

آن شب برنامه و بساط جوان ها و بچه های فضول محله تا پاسی از شب ادامه داشت و در آخر شب

 عمو قادر و علی داد را به خانه هایشان رساندند.

و به شوخی می گفتند : اگر بارون نیاد یک شب دیگه این ها را می آریم و سر به سرشان می

 گذاریم

٭٭٭٭٭٭

آ قپونی بیشتر شب ها از بیکاری جوان های محله را دور خودش جمع می کرد و با شوخی کردن و

 آزار و اذیت دیگران برای خود و بقیه بساط شوخی و مسخره بازی و تفریحات این چنینی دست و

 پا می کرد..

خدا از سر تقصیرات همه بگذرد

حق یارتان

-----------------------------------------------------------------------

 

 

----------------------------------------------------------------------------

بنام خدا

پاتوق ) …18)....سال های دور توفشیرین

به قلم : منوچهر افشاری

پخار کمپانی و ننه کشمشی

این خاطره واقعی نیست و جنبه طنز دارد

 

همانطور که قبلًابیان شد مراسم طلب باران در محله چهارده چریک ها انجام می شد و مردم دامدار

 و زراعت کار دیمهر وقت خشکسالی بر منطقه مستولی می شد دست به این مراسم می زدندو به

 نوعی دعا و ثنا می کردند تا فرجیحاصل آید و خدا دلش به حال زراعت ، دام ها و مردم منطقه

 بسوزد و آنها را از قحطی نجات بدهد.

شب هنگام بود و ننه کشمشی در پخار کمپانی در حال نیمه خواب بسر می برد که صدای نا متعارفی

 در محله طنین  افکن شد. که می گفتند :

هار .....هار.....هارونک

خدا .....بزن ...بارونک

تعداد ۱۰ الی ۲۰ نفر از جوان های بیکار و محصل و غیره در حالی که پشت سر غلام یکی از بچه

 های محل راه افتاده ، و او لباس کوسه مراسم را که شامل شنل سیاه رنگ و کلاه شاخدار و عینک

 مخصوص و ریش مصنوعی و ...بتن داشت و پیش قراول معرکه شده بود شعار های مراسم را با

 صدای بلند فریاد می زدند .

بعد از مدتی مشخص شد که این ها بچه های محل هستند و دارند ادای مراسم را در می آورند و سر

 دسته ی آنها هم آقپونی (جوان بیکار وبیعار محله ) است و هدفشان هم سرگرمی و مسخره

 بازیست . ابتدای مراسم گروه کوسه به پخار کمپانی آمد و آرامش پیرزن فلک زده را با سر و صدا

   و جار و جنجال بهم زده و سپس از آنجا به طرف درب خانه ها راه افتادند.

در ابتدا مردم به روی کوسه آب می پاشیدند و هم صدا شعار : هار هار هارونک و خدا بزن

 بارونک سر می دادند. بعد از مدتی سایر جوان ها ومرد های محله که از بیکاری در خانه حوصله

 اشان سر می رفت هم به آنها پیوستند .

شعار های مراسم با مزه پرانی های قپونی و دیگر جوان ها همراه شد .

جمعیت در حال حرکت و شعار دادن بود که یک دفعه مشاهده کردیم که درب دبستان امید باز است و

 مستخدم مدرسه هم در حال تماشا غلام (کوسه ( به طر ف مدرسه رفت و میله زنگ کلاس و

 مدرسه را برداشت و ده الی بست ضربه محکم به مخزن آهنی نواخت و تمام محله را متوجه خود

 کرد .

زن و بچه های مردم هم در اثر سر و صدا همه جلوی درب خانه ها جمع شدند تا اگر کوسه به درب

 خانه ی آنها آمد رویش آب بپاشند .

یک لحظه دیدیم که غلام کوسه دارد وسط حیاط مدرسه بندری می رقصد و بقیه برایش بندری می

 خوانند و دست می زنند .

چند نفر دیگر هم به میدان رفتند و مراسم طلب باران به مراسم لعب و لهب و جشن و رقص تبدیل

 شد و بعد از چند دقیقه به اشاره قپونی ، کوسه از مدرسه بیرون آمد و بطرف خانه ها به راه افتاد

. در مسیر حرکت به درب خانه ها ، سطل های آب بود که نثار کوسه می شد و شعار: هار هار

 هارونک هر لحظه بلند تر می گشت .

بعد از مدتی به درب خانه عموقادر پیر مرد شیره ای و تریاکی محل رسیدیم و با اشاره قپونی غلام

 کوسه درب خانه عمو قادر را به صدا در آورد و بعد از چند دقیقه عمو قادر در حالی که گیج و

 منگ شده بود با یک زیر پیراهنی و زیر شلواری کوتاه در حالی که در دستش یک وافور بود آمد

 جلوی درب خانه و گفت : بابا چه چه چه….. خب خب خب خبره ....تونه......

یک نفر گفت بگو : هار هار هارونک....خدا بزن بارونک

عمو قادر گفت : من ......من......چکار خدا دارم که ...که.....که......بارون بزنه.......یا

 ..... یا...نزنه...؟

محمد از میان جمعیت گفت : اگه نگی از اینجا نمی ریم...

عمو قادر : اگه....اگه....اگه... من بگم ...خدا...خ خ خ...خدا...ب ب ب بارون بزن. می زنه ؟؟

 چند نفر با هم گفتند   : بله حتمًا می زنه....

عمو قادر در حالی که وافورش را به آسمان و خدا اشاره می داد گفت : ب ب ب ب برا اینا

 .... بارون...و برا منم ....از اینا ) تریاک (  برسون.

سپس جوان ها او را روی دست گرفتند و با خود همراه نمودند و هی شعار های پراکنده می دادند

 

بعد از مدتی به درب خانه ی مش جعفر رسیدند و او که چند تا دختر جوان داشت و به همین خاطر

 سخت مراقب تربیت و تحصیل آنها بود با دختر هایش منتظر بودند که اگر کوسه درب خانه ی آنها

 آمد رویش آب بپاشند .

چند لحظه بعد کوسه با اشاره ی یکی از بچه ها دم درب خانه ی مش جعفر رفت و چند ضربه به

 درب خانه زد. مش جعفر بیرون آمد و یک سطل آب روی کوسه ریخت و رفت داخل خانه غلام

 کوسه دو باره شروع کرد به در زدن.....

مش جعفر سطل دوم آب را آورد و بر روی کوسه ریخت و گفت : گمشو برو دیگه!

 غلام کوسه ناراحت شد و دوباره درب خانه را به صدا در آورد...

ناگهان دیدیم مش جعفر در حالی که یک سطل نفت سیاه در دست راست و یک فندک در دست

 دیگرش بود آمد و درب را باز کرد و گفت : اگه از اینجا دور نشی آتیشت می زنم .

یک لحظه جمعیت و غلام به عقب رفتند و مش جعفر با سطل به طرف غلام دوید و خواست نفت را

 روی سر او بریزد که یک نفر از میان جمع دست او را گرفت و مانع شد و مش جعفر را بطرف

 خانه اش هل داد و گفت : مگر دیوانه شده ای ؟

 

پایان قسمت اول .

یاحق

.----------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

بنام خدا

پاتوق ....(17).....سال های دور  توفشیرین

ضمیمه

به قلم : منوچهر افشاری

 

چندی پیش یکی از همشهری های قدیمی که از دور شناختی مختصر از او داشتم بطور اتفاقی سر

 راهم سبز شد و آشنایی گذشته را برایم یاد آور شد و کلی ابراز محبت نمود و از هفتکل و

 توفشیرین که برایش می گفتم اشک در چشمانش حلقه می زد و چون حرف هایم به دلش می

 نشست برای شما هم بازگو می کنم . به او گفتم :

قدیم بود و هفتکل ، محله ای داشتیم بنام توفشیرین هیچی نداشت و همه چیز داشت از دکان و نانوا

 و برم سبز و او تَلو و پخار کمپانی و حلیم های صبح زود علی رحیم ایگدر و دکان افشار و مش

 عفت و دبستان دولتی امید و مدیر و معلم های سخت گیرش و ترکه های تازه کنده شده آم بهرام و

 دانش آموزانی که از درس فراری بودند و هر روز اول صبح باید جلو دفتر با سر های آویزان

 منتظر می ماندند تا دانش آموزان سر صف به کلاس بروند و بعد آقای موسی فاطمی ترکه های تر

 شده با آب سرد را به دستان مالش داده شده بین دو ران را نوازش بدهد وبعد با چشمان نمناک سر

 کلاس بروند و باز روز از نو و تکرار روزی دیگر، ولی با این حال هیچ وقت به مدیر ها و معلم

 ها بی احترامی نمی کردیم، چون در آن شرایط پدران ما به ما احترام گذاشتن به بزرگتر ها را

 آموخته بودند .

عصر که می شد گرد و خاک حاصل از حرکت دام های محله چهارده چریک ها و سایر اطراف محل

 در فضا پخش می/شد و صدای چوپان های محله و های و هوی و هاوش کرد ن دام ها ناقوس

 آمدن شب های سکوت و نیمه تاریک توفشیرین و تجمع پسر ها در پخار کمپانی و گوشه و کنار

 محله ها را نوید می داد. و در یکی از این پخار ها چشم های ننه کشمشی همیشه منتطر پاسی از

 شب تا آرامش خواب را در خلوت سکوت توفشیرین و فارغ از شیطنت های جوان ها به اعصاب نا

 آرامش هدیه بدهد .

خاطرات شرکت نفت با آن تبعیض ها و بی رحمی های خاص خودش و به یغما بردن شریان های

 نفتی منطقه وبجا گذاشتن حسرت آب و گاز خانگی در دل مردم فلک زده و حکومت کردن بر

 ساکنان بومی و کارگران و سایر کارکنان با خالی کردن ذخایر نفتی و گاز ی و فریب دادن پرسنل

 شرکت با کیسه های آذوقه" رشن " و استعمار هر چه بیشتر مردمی که دوست و دشمن خود را به

 درستی نمی شناختند.

آن هنگام اگرچه دوست و دشمن خود را نمی شناختیم ولی دلمان به حداقل امکانات که از قَبل

 شرکت نفت ترکش اش به ما می خورد خوش بودیم وصلح و صفای دوستی ها و دوستان یک

 رنگ را ارج می گذاشتیم . ولی حال این تکنولوژی به روز و زندگی پر خرج و کمی درآمد و

 مشکلات گوناگون از همه طرف دست و پایمان را بسته و چشمه امید ما به این ماس ماسک

 استعماری دوخته شده تا مرتب با اعلان های آنها اندوخته خود را دو دستی برای" آپ دیت " شدن

 به سرمایه داران تقدیم کنیم تا مثل خر لنگ عقب قافله نمانیم. و جوان های ما آخرین مد ها و متد

 های آرایش مو و گیسو و چهره های بزک کرده را درست و حسابی کپی ، و دست و پاها را خال

 کوبی متدیک کنند و به رخ همدیگر  بکشانند .

آن زمان ها شادی های عروسی ها یک هفته ای و با مشارکت مردم اهل محل برگزار می شد و

 میدان وسط هر محله میدان رقص بود و خانه همسایه محل سرو غذا بود . و صندلی های همسایه

 ها برای نشستن بود وصاحب عروسی هزینه آذوقه وخرج نهار و شام را می داد و پذیرایی و

 شستن ظروف و نظافت با همسایه ها و آشنایان بود . و خبری از سالن و دی جی و ارگ عروسی

 پر هزینه چند ساعته نبود و پدر داماد با عروسی گرفتن بدهکار و گرفتار نمی شد.

آن زمان ها همینکه بوی بهار به مشام ما می رسید ، سرخوش از آمدن عید و بهار و تحول و

 دگرگونی طبیعت ، هر کسی به طریقی منتظر فرا رسیدن عید باستانی نوروز بود .

دختر ها در فکر خرید پارچه و دوختن لباس و چیدن گل های شقایق و بابونه و گل های روغنی

 زرد و سرخ کوچک رُز ، و گل های زرد و بنفش ۴ گلبرکی (خردل های وحشی(  و گل های سنبل

 در میان گندم زار های دیم و کوهپایه ها بودند .و بعد از عید در سیزده بدر با زدن گره به سبزه ها

 به امید تحول خاص در زندکی شخصی خود بودند و پسر های جوان و نوجوان به عشق بازی های

متنوع و گوناگون : فوتبال ، گلوله بازی )فنگ بازی (ورق بازی) پاسور، حکم، شِلم ، ۲۱ و

 اِشَتالک ( وخط یا شیر با سکه های ۵ و ۱۰ ریالی و بزرگتر ها بازی سه قاپ وسرگرمی هایی که

 جنبه قمار بازی داشت ، منتظر آمدن نوروز بودند . البته سرگرمی های مشابه قمار در حد تفریح و

 با عشق و علاقه ی خاص خود بود و منحصر به همین ایام و در حد واندازه پول تو جیبی بود . نه

 قمار بازی خانه برانداز که بسیار از آن نهی شده است .

درس خواندن جوان ها در دبیرستان رودکی و فرح با پیاده روی ۴ مرتبه ای روزانه همراه بود و

 همه گونه حوادث جَّوی : باد، باران ، طوفان ، و سیل و تگرگ.و البته دختر ها در اواسط سال

 سرویس رفت و آمدی برایشان مهیا می شد. و مانند الان خبری از تاکسی سرویس و این حرف ها

 نبود .

یا حق

-------------------------------------------------------------------------

 


 
 
داستان هایی از هفتکل و توفشیرین-ننه کشمشی و پخار کمپانی-منوچهر افشاری
نویسنده : منوچهر افشاری - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٥
 

بنام خدا

پاتوق....(16)..سا ل های دور توفشیرین

پخار کمپانی و....ننه کشمشی

به قلم : منوچهر افشاری

ماجرای عشق جعفر و نرگس در توفشیرین ادامه داشت .نه جعفر می

توانست از نرگس دل بکند و نه نرگس توانسته بود به جعفر حالی کند که بابا

چطوری بگم که ما دو تا افکارمون به هم نمی خوره و اصلًا با هم جور نیستیم و

 تا این قضیه تو دهن همه مردم پخش نشده دست بردار تا به راحتی زندگی

مونو ادامه بدیم .

کیا هم که توانسته بود با مهرناز طرح دوستی بریزد کما فی السابق در اطراف

 پخار کمپانی و ننه کشمشی می پلکید .

یک روز صبح کیا دور و بر پخار کمپانی را رها نمی کرد تا مهر ناز سر و کله اش

پیدا شود و با او چند کلام صحبت نماید .

نزدیکی های ظهر مهرناز برای ننه کشمشی مقداری غذا آورد و در کنار او

نشست ، کیا در این هنگام خود را به مهر ناز رساند و از او سراغ نرگس را

گرفت. ننه کشمشی متوجه شد که کیا مدتی است بخاطر نرگس در این اطراف

 پرسه می زند و مهرناز هم دارد نقش رابط را برای کیا بازی می کند .

ننه کشمشی غذایی را که مهرناز آورده بود پس داد.و مخالفت خود را بارفتار

مهرناز و کیا این چنبن نشان داد .

کیا رو به مهرناز گفت : پیام مرا به نرگس رسوندی؟

مهرناز گفت : نتوانستم این کار را انجام بدهم

کیا از مهرناز ناراحت شد و آهی کشید و به تندی گفت : چرا این کاری که به تو

گفتم انجام ندادی؟

مهرناز گفت : به من چه ! که بروم برا خودم دردسر درست کنم، خودت برو

باهاش صحبت کن تا دو تا حرف درست و حسابی ازش بشنوی و دیگر هوس

دوست پیدا کردن از سرت بدر برود!

کیا : مگه اون کیه که اینطور ازش حرف می زنی؟

مهرناز : بدبخت اون مثل بقیه دختر ها نیست که تو فکر شوهر کردن و دوست

پیدا کردن و پرسه زدن الکی در اطراف بمبو آب و پخار کمپانی باشد !

کیا : یعنی می خوای بگی اون سر بمبو آب و داخل پخار کمپانی نمی آد؟

مهرناز : اون اگه پیش ننه کشمشی می آد ، بخاطر اینه که دلش برای این

 پیرزن فقیر می سوزد و می آید با این بدبخت صحبت می کند تا ازش دلجویی

نماید نه اینکه از روی سرخوشی اینجا می آد. و وقتی سر لوله آب می آد،

بخاطر اینه که مادرش به زحمت نیفتد و آب را با دردسر با سطل به خانه ببرد و

دستش پینه بزند .

کیا که از حرف های مهرناز دهنش وا مانده بود به فکر فرو رفت و نفسش در

نیامد و نسبت به نرگس کمی ترس در وجودش رخنه نمود و برایش جا افتاد که

 نرگس را نباید دست کم بگیرد.

ننه کشمشی از حرف هایی که مهرناز به کیا زد خوشش آمد و علاقه اش هم

 به نرگس و افکارش بیشتر شد.

چند روز بعد مهرناز نرگس را دید و با او یک ساعتی در خانه اشان صحبت نمود و

 از اخبار محله و روزگار شروع به حرف زدن نمودند و مهرناز از دوستی خودش

با کیا به نرگس خبر داد و گفت که کیا به من علاقه پیدا کرده و شاید در آینده

بخواهد خواستگاری نماید. و سپس از دهنش در رفت و به نرگس گفت : حتی

 به من گفته که سلامش را به تو برسانم !

نرگس به فکر فرو رفت و سکوت کرد و به مهرناز گفت : اگه تو را دوست دارد

پس چرا خواسته من خریدار سلامش بشوم؟ !مهرناز گفت : نمی دانم!

نرگس به مهرناز گفت : به کیا بگو سلامش را به من رسوندی

مهرناز خوشحال شد و با ذوق زدگی گفت حتمًا .

سپس نرگس گفت : حالا چرا ذوق زده شدی؟

مهرناز : آخه خیلی ازم خواهش کرد که اینکار را انجام بدهم و من از تو می ترسیدم .

نرگس : ترست بجا بود ولی فکر نکردی چرا حالا که با تو دوست شده و می

خواد با من هم ارتباط داشته باشد؟

مهرناز : نه .

نرگس : خیلی ساده ای!

چند روز بعد ....عصر پخار کمپانی

زن ها و دختر ها در حال آب گرفتن و حمل آن با سطل به خانه ها بودند و نرگس

 هم دو تا سطل آب آورد و در نوبت گذاشت تا از بمبو آب پر کند که چشمش به

کیا افتاد که در کنار ننه کشمشی در حال تخمه خوردن بود و چون فاصله بمبو تا

 پخار کمپانی کمتر از ده متر بود به داخل پخار رفت و بعد از احوال پرسی با ننه

کشمشی رو به کیا کرد

و گفت : اگر این مدت چیزی بهت نگفتم بخاطر این بود که بیشتر تو را بشناسم

و ببینم حرف حسابت چیه که همینطور تو محله ول می گردی؟

تو اگه مرد کار و زندگی هستی مثل بقیه مردها وجوانها سعی کن فرد مفیدی

برای جامعه و خانواده ات باشی ...با این ول گشتن تو محله و دنبال دختر ها

افتادن کاری از پیش نمی بری و فقط خودت را سبک می کنی و رو زبان ها می

اندازی! شنیدم به مهرناز علاقه پیدا کردی . اگه واقعًا دوستش داری برو سر

کار و مثل یک مرد بیا و ازش خواستگاری کن.

 کیا اخم هایش در هم رفت و گفت : فعلًا قصد ازدواج ندارم !

نرگس : پس می خوای دختر مردم را سر کار بگذاری و ازش سو استفاده کنی؟

کیا سکوت کرد.

٭٭٭

شب هنگام مراسم طلب باران در توفشیرین در حال انجام بود و کوسه به

پخارکمپانی آمد و ننه کشمشی را از خواب بیدار کرد و ترساند .

جمعیت به دنبال کوسه شعار می دادند

هار هار هارونک........خدا بزن بارونک

حق یارتان

-------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد